دانلود کامل
جلد اول کتاب

book-cover-image-small

can you buy modafinil over the counter

دانلود کامل
جلد دوم کتاب

buy sibutramine 15mg onlinebook-cover-image-small

اوضاع سیاسى و اجتماعى در اوایل عصر قاجار چاپ پست الكترونيكي

 

 

در فصل‏هاى گذشته كوشيديم، پيكره‏اى از جامعهء ايرانى و سير «طبيعى»اش پيش از حملهء اعراب بدست دهيم. دريافتيم كه چگونه این «حمله»، رفته رفته روبناى جامعهء ايرانى را درهم شكست و «پيوند» يك «قطب اسلامى» و تلاش این قطب جهت تسلط بر ايران، كشاکش درونى جامعهء ايرانى را در هزارهء اوّل «اسلامى» تعیين مى‏نمود. این كشاكش مداوم نه تنها هرگونه تحوّل زيربنایى را غيرممكن مى‏ساخت، كه با به تحليل بردن انرژى حياتى جامعه، به گسست‏هاى مكرر مدنى انجاميد.

 

در مرحلهء پايانى اين هزاره، با پيروزى نهایى قطب اسلامى (با تفوّق جناح شیعه در عصر صفوى)، اكثریت «نامسلمان» جامعهء ايرانى به اقليتى ناچيز درهم كوفته شد، و هويت فرهنگى و تاريخى جامعه بكلى تغيير يافت.

 

با تسلط فراگير «مذهب حقهء شيعه» و از ميان رفتن ساختار دو قطبى جامعه، چنانكه در هزارهء اوّل برقرار بود، توضيح روندهاى سياسى و اجتماعى از اوايل قرن نوزدهم به بعد، پرداخت «پيكرهء تاريخى» ديگرى را با ضرايبى متفاوت ايجاب مى‏كند.

 

پس از سه قرن كه از اين «تحوّل» مى‏گذشت، در آغاز قرن نوزدهم، ايران كشورى است واحد با جامعه‏اى از نظر آیین و فرهنگ اجتماعى «يكپارچه»؛ و بدين ویژگى قابل مقايسه با بسيارى كشورها كه از آن پس راه پيشرفت و تعالى پيمودند. در نتيجهء چنين مقايسه‏اى و توجه به ادامه و حتى شتابى كه روند اضمحلالى ايران يافت، ميتوان و بايد «فرهنگ» مسلط را عامل و مسئول عمدهء درماندگى كشور دانست.

 

 

***

 

 

در آغاز قرن نوزدهم، كه اروپا مى‏رفت با گسترش و تحكيم دست‏آوردهاى انقلاب كبير فرانسه، چهره‏اى نو بيابد، ايران هنوز ميدان تاخت و تاز مدّعيان رنگارنگ حكومت بود. با پيروزى آقامحمدخان قاجار برحریفان، هرچند ظاهراً تمركز قدرت سياسى و تماميت ارضى ايران تأمين گشت، ولى ديگر شيرازهء حيات كشور از هم‏گسسته و بطور قطع از گردونهء پيشرفت جهانى به بيرون افكنده شده است. در سفرنامهء فِرِد ريچاردز در بارهء ايران اين دوران مى‏خوانيم:

 

«... در اين صفحات خونين تاريخ، بيهوده است اگر در جستجوى نشانه‏هایى حاكى از پيشرفت و ترقى و يا ذكرى از هنر دوران صلح و صفا باشيم. در سراسر ايران گاوآهن فداى شمشير شده بود.» (۱)

 

برخى تاريخ‏پژوهان تأسيس سلسلهء قاجار را، با توجه به برقرارى حكومت مركزى، نقطهء آغازى دانسته‏اند كه ايران بعنوان يك «واحد ملّى»، به «دوران معاصر» گام نهاده است. در حاليكه این نگرش جز بازتاب تاریخ اروپا به ايران نيست. چرا كه ايران در راستاى چنين تحوّلى به علّت تحجّر روابط قرون وسطایى و نبود يك جنبش ملّى از كليهء شرايط لازم براى تحوّل بسوى يك «واحد ملى» محروم بود. شیعه‏زدگى جامعه نه تنها چون سدّى ستبر در مقابل برآمدن يك جنبش ملى قرار داشت، بلكه اكثریت جامعهء ايرانى را «امّتى» تشكيل مى‏داد كه از هر نوع احساس ملى عارى بود. به دور اين «تودهء گسسته، افسون‏زده و درمانده» حصارى كشيدن و نام آنرا «ممالك محروسهء ايران» نهادن، بهيچ مفهوم تاريخى- اجتماعى با تحوّل در راستاى قوام ملّى مترادف نبوده و نيست. ناگفته نماند، كه همبستگى ملّى برخودآگاهى ملّى متكى است و با علاقهء «طبيعى» به زادگاه و ميهن‏دوستى ناشى از آن، تفاوت دارد. برآمدن چنين خودآگاهى بود كه باعث گشت، در قرن نوزدهم، شمار زيادى از «واحدهاى ملّى» و كشورهاى كوچك و بزرگ در «يك وجب خاک» اروپا قوام يابند.

 

روندى كه در اروپا با درهم شكستن قدرت انحصارى كليسا، به برآمدن اقشار و شكل‏بندى‏هاى ملّی كمك مى‏نمود، در ايران جهتى عكس مى‏پيمود. در قبال تضعيف حكومت سياسى، «روحانيت شیعه» بسوى گسترش هرچه بيشتر نفوذ خود و بدل گشتن به يك پايگاه مستقل حکومتى در سراسر كشور گام برمى‏داشت.

 

مبارزه با «اقلّيت» سنّى و كوشش در جهت نابودى كامل اقليتهاى مذهبى ميدان را براى رشد جناح بازهم افراطی‏تر رهبرى شيعه مى‏گشود. مبارزهء «اصوليّون»، كه خواستار حكومت مجتهدان بودند، با «اخباريّون» به سود گروه اوّل به پايان خود نزديك مى‏شد و پس از نابودى «صوفيان» در دوران صفويه، و تبديل سنّيان به اقليتى ناچيز، حكومت مجتهدان پايهء سنگين خود را بر شهر و روستاى ايران استوار مى‏ساخت. پس از نادرشاه كه به كوشش نافرجامی براى جلوگيرى از این روند دست زد، قدرت این حاكميت به اوج خود نزديك مى‏شد.

 

بر چنین زمينه‏اى، «تمركز قدرت سياسى» نه تنها قدمى به پيش نبود، كه با بازسازى ساختارهاى پيشين كشور در اعماق گذشته‏ها به بند كشيده شد.

 

حکومت سياسى، بازگشت به دوران «پر شكوه» صفوى را «ايده‏آل» خود تلقى مى‏كرد، در حاليكه «وضع عمومى مملكت در قياس دوران صفويان و افشاريان و زنديان راه قهقرا سپرده بود» (۲) و در این زمان حكام همهء دفترخانه‏ها و صندوقهاى محاسبات گذشته را بر باد دادند و يراق آتش بازى ساختند» (۳) كتابخانه‏هاى صفويان نيز كه «مملو از كتب مختلفه بود، در هر علمى و فنى» همه را «فروختند و دزديدند». از آنها چيزى «باقى نماند مگر يك جلد قرآن». (۴)

 

دستگاه حكومتى قاجار حتى قادر نگشت، در شيوهء مملكت‏دارى، دوران صفويه را تجديد نمايد و حكومت شاه بركشور به این محدود بود كه حكومتی ولايتى را به كسى (معمولاً از بستگانش) بدهد و سالانه مالياتى دریافت كند. روشن است كه چنين ساختارى در مرحلهء «آمدن» خارجيها زمينهء مساعدى بود، تا هریك از اين حكّام، روابطى «خاص» با آنان برقرار سازد. از سوى ديگر استبداد حكومتى، باعث مى‏شد هر «دولت مردى» در كشاکش استبداد و خودسرى بالادستيها، براى ضمانت موقعيت خويش به دامن نيرویى وراى حكومت خودى بياويزد.

 

اگر تجديد دوران صفوى براى دستگاه حاكميت قاجار ممکن نشد، حاكميت مذهبى برآمده از بطن دستگاه حكومت صفوى، حكومتى مستقل در شهر و روستاى ايران بر پا داشت. حتى تاريخ‏نويسانى كه به وجود يك حكومت مذهبى مستقل، در ايران اين دوران باور ندارند، بر رشد نفوذ بيش از پيش «روحانيت» اعتراف كرده‏اند. از جمله نفيسى مى‏نويسد:

 

«سياست مذهبى دورهء صفويه چندان زیان‏آور نبود. (صفويان) هرگز به روحانيون سودجوى و آزارگر آن آزادى را نداده‏اند كه بر جان و مال مردم دست‏اندازى كنند». «قاجارها چون بسركار آمدند، خود مى‏دانستند كه مردم ايران پادشاهى ايشان را مشروع و بحق نمى‏دانند، بهمین جهت از آغاز روحانيون را كه پشتيبان خود ساخته بودند، بر مردم چيره كردند.» (۵)

 

نفيسى از صراحت ابا دارد كه بگويد، دست بالا را در موازنهء قدرت، «روحانيت» داشت و بر تخت نشستن فتحعلى‏شاه اصولاً به نيابت رهبرى شيعه ممكن گشت.

 

 

***

 

 

تصويرى كه از سرآغاز دوران قاجار ارائه شد، در مجموع همان است كه در كتابهاى تاريخ «رسمى» تكرار مى‏شود. با این تفاوت، كه عامل عمده در تثبيت عقب‏ماندگى ايران، فساد و استبداد دستگاه حكومت سياسى و بطور مشخص «دولتمردان» و در رأس آنان شاهان قاجار قلمداد مى‏گردد. در اين ميان اگر اشاره‏اى هم به نقش بازدارندهء «روحانيت» مى‏شود، فرعى و ناشى از ضعف دستگاه حكومتى تلقى مى‏شود. مثلاً نفيسى مى‏نويسد:

 

«يكى از ناگواريهاى بسيار زيانبخش در اين دوره از آغاز پادشاهى قاجارها در ايران نفوذ فوق العاده‏ايست كه به روحانيون مردم‏آزار و سودپرست داده بودند.» (۶)

 

«شاهان صفوى خود را در سايهء خدا و جانشين پيامبر در روى زمین و پيشواى روحانى مى‏دانستند و ناچار روحانيون ديگر دست‏نشاندهء ايشان و پيرو فرمانشان بودند... امّا در دورهء قاجارها، چون آزادى بى‏سرانجامى به‌گروه متشرعان دادند و دولت، ايشان را به پشتيبانى خود براى مقاصد سياسى برگزید، آتش فتنه بالا گرفت. در اسناد آن زمان مطالب شگفت‏انگيز در اين زمينه مى‏توان يافت.» (۷)

 

شگفت‏انگيز آنستكه، هيچيك از تاريخ‏پژوهان در اين باره نينديشيده‏اند، كه ضعف حاكميت سياسى در مقابل «روحانيون» از چه رو بوده است؟ آنها نه تنها اين «ميدان دادن» به «روحانيت» را ارادى فرض نموده‏اند، بلكه چنان در توصيف استبداد، پستى و حتى «روابط جنسى» شاهان و وابستگان دربار قلم فرسایى كرده‏اند، كه حكومت را یكسره منبع فساد و خودكامگى و تنها عامل عقب‏ماندگى ايران جلوه داد‏اند.

 

گزارشات راست و دروغ در بارهء پستى، خودكامگى و غدّارى شاهان قاجار كتاب‏هاى «رسمى» تاريخ را انباشته است. سخن از آن نيست كه اين شاهان و درباريانشان از فرومايگى عارى بوده‏اند، بلكه درست به سبب آنكه همواره چنين بوده، بايد اينرا بعنوان پديده‏اى «قانونمند» دریافت و علت آنرا جستجو كرد. بايد پرسيد، «مسند قدرت» و بويژه تخت پادشاهى در ايران از كدام ويژگى برخوردار بود، كه يا چنین مردان پرشقاوت و فرومايه‏اى را برمى‏كشيد و يا آنها به محض جلوس بر مسند قدرت، به چنین «معجونى از بيماريهاى روانى» ظاهر مى‏گشته‏اند؟

 

«اين پادشاه خوشگذران (فتحعلى شاه) مثل سَلف خود، شقى و بى رحم نبود، ولى در آزمندى و مال دوستى دست‌كمى از آغا محمدخان نداشت.» (۸)

 

نكتهء جالب آنكه، شرح پستيهاى اين شاهان براى «تاريخ‏نگاران» چنان «لذت‏بخش» بوده است كه انگيزه و منبع اين روايات نيز مهم نبوده است. به نمونه‏اى توجه كنيم:

 

«(شاه) يكمرتبه از دهقانى كه امر به قطع گوش او داده بود، شنيد كه به ميرغضب مى‏گفت، كه اگر فقط سرگوش او را ببرد، چند عدد پول نقره به او خواهد داد. ولى مقصّر بسيار متعجب شد، وقتيكه شاه به او اطلاع داد كه اگر آن پول را دو برابر كند و به اعليحضرت بدهد، گوش او كاملاً سالم خواهد ماند.» (۹)

 

این روايت را سعيد نفيسى از قول جان ملكم نقل نموده است (۱۰) و مرتضى راوندى، از قول سایکس («تاريخ ايران»). نكته آنكه، اولى آنرا به آغامحمدخان نسبت داده و دومى به فتحعلى شاه! براى هيچكدام نيز مطرح نبوده است كه «راویان»، دو تن از مهمترین كارگذاران «قدرت استعمارى» در ايران بوده‏اند!

 

دستكم آنستكه، خودكامگى و فرومايگى شاهان و حكمرانان قاجار، جنبهء ديگرى نيز دارد: آنان دست پرورد و محصول جامعهء ايرانى عصر خويش‏اند و «فرهنگ اجتماعى» مسلّط بر جامعه بر آنان نيز بى‏تأثير نبوده، بلكه خود، این «فرهنگ» را بازتاب داده‏اند. بارزترین جلوهء اين تأثيرپذيرى همانا مذهب‏زدگى عميق آنان است:

 

«(آغا محمدخان) ظاهراً دعوى ديندارى مى‏كرده و حتى در لشگركشى‏ها و سفرها نيم‏شبان برمى‏خاسته و نماز مى‏كرده.» (۱۱)

 

در بارهء فتحعلى شاه نيز نفيسى مى‏نويسد:

 

«اعتقاد به خرافات، مانند اوراد و سعد و نحس ستارگان و توسل به دعانويس و طلسم و جادو و امثال اين اباطيل، جبن طبيعى او را سخت‏تر و چند برابر كرده بود.» (۱۲)

 

پیش از اين نشان داديم كه «تظاهر به ديندارى»، گريبان‏گير همهء مؤمنان به اديان خودكامه است و در بارهء شاهان قاجار بايد گفت، اگر در تمام ايران يک نفر را بدان نياز نبوده، همانا این «قدر قدرتان نشسته بر تخت كيانى» بوده‏اند!

 

از سوى ديگر اما، این شاهان و در نتيجه دستگاه حكومتى‏شان، با آنكه در رقابت و يا به نيابت پايگاه حكومت مذهبى، برقرار بوده‏اند، حتى در دوران فتحعلى‏شاه و ناصرالدين شاه نيز بکلى دست نشانده و گوش بفرمان مجتهدان نبوده، آنجا كه توانسته‏اند بر مشروعيت خود بعنوان اخلاف پادشاهان ايرانى نيز پا فشرده‏اند. دوگانگى سياسى‏شان بازتاب همان دوگانگى فرهنگى «ايرانى مسلمان» بود: نه تنها «شبها براى آغامحمدخان قاجار شاهنامه مى‏خواندند» (۱۳)، حتى فتحعليشاه، كه «اسلام پناه‏ترین» شاه شناخته شده است، «قصد احياى عظمت و ابهت ايران باستان را داشته است. باين علت دستور مى‏دهد، نقشى از او در لباس و شباهت پادشاهان ساسانى در صخره‏هاى نزديك شهر رى حك كنند»! (۱۴)

 

ديرتر در بارهء جنبهء وابستگى به فرهنگ ايرانى و نمودى كه اين جنبه در اعمال سياسى و حتى گهگاه تمايلات پيشرفت‏طلبانهء حكومتهاى عصر قاجار داشته است، نمونه‏هایى بدست خواهيم داد. اينجا همين بس كه این جنبه نيز در آثار تاریخ‏نگاران شيعه‏زده ناديده گرفته شده، شاهان را يكسره خودكامگانى فرومايه تصوير نموده‏اند. روشن‏تر بگوييم، نه سخن از ويژگى‏هاى فردى شاهان است و نه از «الطاف شاهانه»، سخن از آنستكه حكومت سياسى ذاتاً در قبال مردمى كه بر آنان حكم مى‏راند، جوابگوست و اين سخن اوّل در فرهنگ سياسى است. هرگاه در نظر گيریم، حکومت سياسى بر دستگاهى تكيه دارد و این دستگاه، مثلاً در همان دوران مورد بحث، از شاه و صدراعظم در رأس آن آغاز شده، از درباريان و حكام ولايات تا سطوح پایین مردم گسترش دارد. چنين دستگاهى بمنظور حفظ قدرت هم كه شده، نمى‏تواند نسبت به سرنوشت مردم بى‏تفاوت باشد و يا همواره در جهت مخالف آن گام بردارد. و اگر چنين مى‏كند، بايد ديد به چه انگيزه و با تكيه بر كدام قدرت برتر مى‏كند؟ دستكم آنستكه براى خودكامه‏ترین حكومتها نيز حكومت بر كشورى عقب‏مانده، قحطى‏زده و درمانده، افتخارى نيست و تمايل به حكومت بركشورى آباد، پر مكنت و پيشرفته، ماهيت ذاتى هر حكومتى را تشكيل مى‏دهد.

 

از این ديدگاه آنچه حكومتها در جهت خواست مردم و پيشرفت مملكت كرده‏اند، در راستاى علت وجودى آنان بوده و آنجا كه مخالف این رفتار كرده‏اند، علت و سببى «غيرطبيعى» باعث آن بوده است.

 

تأكيد كنيم كه سخن حتى از حكومتهاى دمكراسى نيست، همان شاهان فلاكت‏زدهء قاجار نيز آنجا كه امكان داشته‏اند، در «حفظ رعيت و آسايش آن» گام برداشته و خودكامگى‏شان در عين فلاكت، بازتاب جامعهء بحران‏زده و عقب مانده‏اى بوده است كه برآن «حكومت» كرده‏اند.

 

نمونه‏اى بدست دهيم. عباس ميرزا پسر ارشد و وليعهد فتحعليشاه، در زمان پدر نيز از قدرت بسيارى برخوردار بود و بعنوان سردار ايران در جنگ با روس، از سویى«مسئول» شكست‏هاى ايران و از سویى بعنوان كاردان‏ترین و وطن‏پرست‏ترین حكومتگران عصر قاجار شناخته شده است. سرنوشتش اين بود كه قبل از مرگ پدر درگذشت و همين كه بر تخت شاهى ننشست، ستايش «تاريخ‏نگاران» را متوجهء او ساخته است. در حاليكه به هيچ ویژگى از پدر و فرزندان تاجدارش برتر نبوده است!

 

عباس ميرزا در جهت وارد ساختن صنعت اروپایى و تقويت قدرت نظامى ايران كوششهاى بسيار نمود و سرخوردگى خشم‏آلود او از ناتوانى لاعلاج ايران را در سخنان او به P. A. Joubert (مترجم ناپلئون در لشگركشى به مصر و اولين نماينده‏اش در ايران) مى‏توان ديد:

 

«... چه قدرتى است كه به شما برترى و مزیتى را كه نسبت به ما دارید عطا مى‏كند؟ علت ترقى روزافزون (شما) و ضعف مدام ما چيست؟... آيا مشرق زمین از لحاظ جمعيت، حاصلخيزى (و) ثروت كمتر از اروپاست؟ و آيا اشعهء خورشيد كه قبل از رسيدن به شما بر ما مى‏تابد تأثيرات مفيدش روى سر ما كمتر است؟... اجنبى حرف بزن! با من بازگوى كه براى بيدار كردن ايرانيان از خواب غفلت چه بايد كرد؟...» (۱۵)

 

 

***

 

 

شناخت پايگاه حكومت مذهبى در ايران بعنوان يك پايگاه تمام عيار حكومتى، با همهء آن نهادهایى كه لازمهء شكل گرفتن يك دستگاه حکومتى است، پيش شرط درك تاريخ ايران در دوران معاصر است. نه اينكه این مطلبى نو و يا احياناً مخفى باشد. آثار روشنگران و انديشه‏وران اجتماعى پيش از انقلاب مشروطه پر است از اشارات و كنايات به «حكومت ملاها»، هر چند كه به مصداق «آنچه عيان است چه حاجت به بيان است»، با توجه به «حضور ملموس» حكومت مذهبى به شرح و تفصيل آن نپرداخته‏اند. وانگهى غالباً شيعه‏زدگى‏شان باعث شده، كه این حكومت را در مقايسه با حكومت دربار عمده نيابند و ايندو را بيكسان عامل عقب‏ماندگی ايران تلقى كنند. حاج «سياح» از مردان روشن آن روزگار مى‏نويسد:

 

«... از تمام نقاطى كه من ديده‏ام بدتر ايران است كه هيچ جا به اين درجه خراب و پریشان نيست. جهت آنهم اينستكه در تمام زمين به اين شدت ظلم از امراء و نفوذ جهل از ملاها نيست. این دو سنگ آسياب در ايران در نهايت قوت و شدت عموم را خرد مى‏كنند، زيرا هركس براى حفظ خويش در مقابل این دو قوه ناچار به تزوير و دروغگویی است كه سبب انحطاط اخلاق است.» (۱۶)

 

ديديم كه تسلط شيعه‏گرى و حملهء بنيان بركنش بر بنيهء مادّى و معنوى ايران سرآغاز روند اضمحلال واقعى كشور بود. با اينهمه هرچند در وهلهء اوّل شگفت مى‏نمايد، ولى در داورى تاريخى، تمركز «حكومت اسلامى» در دست شاهان صفوى، در مقايسه با دوپارگی حكومت در عصر قاجار را بايد از نظر فلسفهء سياسى مرحله‏اى «بالاتر» ارزيابى نمود. پس از آنكه سلسلهء صفوى بموازات سقوط همه جانبهء ايران خود نيز از ميان رفت، قرنى ايران صحنهء كشاكش خونبار ايلات رنگارنگ از سویى، و ميدان كشاكش مجتهدان از سوى ديگر گشت. از «حکومت‏هاى محلى» این دوران كه بگذریم، دوران حكومت نادرشاه چون اخگرى زودگذر تاريكى اين قرن را شكافت و نشان داد، كه ايران عليرغم روند پرشتاب اضمحلالى، نيروى حياتى خود براى غلبه بر زبونى هزار سالهء گذشته را، حفظ نموده است.

 

در بارهء نقش رهبرى شيعه در سقوط نادرشاه شواهد زيادى در دست نيست، امّا مسلّم آنستكه (هرچند خود بدين اعتراف دارند و آنرا همواره از افتخاراتشان شمرده‏اند!) پايان حكومت نادرشاه و «خلاء» قدرت سياسى پس از آن، رفته رفته زمينه را براى رشد مستقل عمامه‏بسران فراهم آورد. اگر در عصر صفوى اينان در سايهء حكومت شاه، بعنوان رهبر انحصارى مذهبى، پيشكارى مى‏كردند، اينك هر مجتهدى بساط قدرت خود را مى‏گستراند. بازتاب درونى این روند در درون دستگاه مذهبى، همان دعواى ميان «اخباريون» و «اصوليون» بود، كه «مجتهدان اصولى» برخلاف اخباريّون بر لزوم حكومتگرى رهبر مذهبى پا مى‏فشردند. بر زمينهء هرج و مرج سياسى- اجتماعى این دوران كه خود نتيجهء كشاكش اينان بود رشد روزانفرون قدرت مجتهدان، پيروزى آنان را غيرقابل اجتناب نمود:

 

«تصور نمی‏رود که بدون پيروزى اصولیون بر اخباریون، علما مى‏توانستند در ايران قرن نوزدهم، چنین نقش گسترده‏اى پیدا کنند.» (۱۷)

 

بديهى است، كه تبديل اكثریت اخبارى در ميان شيعيان به اقليت و بالاخره از ميان رفتن آنها، نه تنها «مبارزه‏اى فقهى» در «حوزه‏هاى علميه» نبود، بلكه در نتيجهء كشاكشهاى خونبارى به انجام رسيد، كه نقطهء پايان آن را بايد قتل و به آتش كشيدن جسد رهبر اخباریون در «عتبات عاليات» تلقى نمود. آنگاه كه تاريخ جانگداز این كشاكش فرقه‏ای بررسی گردد، هم نشانگر آن خواهد بود كه پايگاه حكومت مجتهدان برچه دريایى از خون قرار گرفته است و هم ابعاد آن فرسايشى روشن خواهد شد، كه مردم ايران را از درون به اضمحلال و درماندگى كشاند.

 

اينجا بمنظور رعايت اختصار تنها اشاره‏اى داريم به‌يكى از كوچكترین جلوه‏هاى این كشاكش و زيانى كه بر منافع ملى ايرانى وارد آورد. ماجرا از این قرار است كه در طول جنگ اوّل ايران با روسيه، ميرزا محمد «اخبارى» از فتحعلى شاه قول گرفت كه اگر تا يكماه سر فرمانده لشگر روس را برايش بياورد، شاه از حمايت اصوليون دست بردارد و اخباريون را بركشد! عجب آنكه، چنين نيز شد و چنانكه مؤلف ناسخ‏التواريخ مى‏نويسد، بوسيلهء «علم غيب و قدرت ماورالطبيعه» ژنرال سيسيانوف، فرماندهء لشگر روس به قتل رسيد! اما، با آنكه سر او را براى فتحعلى شاه آوردند، شاه بقول خود وفا نكرد!

 

ماجراى این «معجزه» چنين شكل گرفت، كه در گير و دار جنگ، «طرف ايرانى» خواستار مذاكره شد و چون اشپختر (معرّب Inspektore) سيسيانوف روسى، براى مذاكره به اردوى ايران آمد، بناگاه برسرش ريختند، بقتلش رساندند و سرش را به پايتخت به ارمغان بردند. دربارهء اينكه روسها در قبال این عمل وحشيانه چه دمارى از ايرانيان درآوردند، در «كتابهاى تاريخ» اشاره‏اى نيافتيم و به تصور اينكه این عمل چه جلوه‏اى از «وحشيان شرقى» بنمايش گذارد، بسنده مى‏كنيم!

 

بگذريم، پيروزى مجتهدان بر اخباریّون را بايد مهمترین نتيجهء دو قرن هرج و مرج سياسى پس از صفويان دانست كه اينك در دوران فتحعلى شاه به پايان خود نزديك مى‏شد و از ميان درياى خونى كه در پشت سر داشت، پايه‏هاى حكومت شریعتمداران يكى پس از ديگرى برمى‏آمد. از اولين مجتهدان حكومتگر این دوران ميرزا محمد على بهبهانى (وفات ۱۸۰۱ م)، «سر سلسلهء بهبهانى‏ها»، است، كه در باره‏اش نوشته‏اند:

 

«همواره عده‏اى افراد مسلح او را همراهى مى‏كردند و احكامى را كه او صادر مى‏كرد، بلافاصله به اجرا مى‏گذاشتند.» (۱۸)

 

 

***

 

 

در بررسى حاضر، پابرجایى مذهب قرون وسطایی، و از آن مهمتر برآمدن پایگاه حکومت مستقل مذهبی عامل عمدهء روند اضمحلال ايران در مقايسه با اروپایى كه در همين دوران در جهت مخالف حركت نمود، ارزيابى مى‏شود. با توجه به اين واقعيت، كه بازسازى ساختارهاى حکومتی و اجتماعى در سرآغاز عصر قاجار نقشى تعيين كننده در شکل‏گيرى تاريخ معاصر ايران يافت، به اجمال سه پدیدهء تاريخى پر اهميت در اين دوران را بررسى مى‏كنيم:

 

- جنگ ايران و روس

 

- تسلط يافتن، قدرتهاى استعمارگر بر ايرانى

 

- سقوط پى در پى صدراعظم‏هاى پيشرفت‏طلب: قائم مقام، اميرکبير....

 

 

***

 

 

جنگ‏هاى دوگانهء ايران و روس در نيمهء اوّل قرن نوزدهم ميلادى را بسيارى تاریخ‏پژوهان بدرستى ضربه‏اى اساسى بر استقلال سياسى ايران ارزيابى نموده و پيامدهاى آنرا عامل اصلى تبديل ايران به يك «قدرت دست نشانده» تلقى كرده‏اند:

 

نفيسی می‏نويسد:

 

«نتيجهء دوران فتحعليشاه این بود كه ايران به دورهء تنزل و انحطاطى وارد شد كه تا كنون هرگز جبران نشده است.» (۱۹)

 

«جنگ دوّم روسيه و شکست فاحش از لشگر باسكیويچ، سردار معروف روسى و عهدنامهء تركمانچاى، ضرر معنوى بسيار بزرگى به ايران زد كه هنوز ما گرفتار آنيم و... آن اين بود كه ايرانيان كاملاً مرعوب اروپا شدند.» (۲۰)

 

براستى نيز جنگ اوّل با روسيه (۱۸۱۲-۱۸۰۳ م) در مقايسه با جنگ دوم چندان «زيان‏آور» نبود و در درجهء اوّل تنها به «از دست رفتن» مناطقى (مسيحى‏نشین) منجر گشت، كه چندى پيش توسط لشگر آغا محمدخان به تصرف درآمده، اينك باز پس گرفته مى‏شد. خاصه آنكه در گير و دار این جنگ، لشگر ناپلئون به روسيه حمله آورد و چون ديگر ادامهء جنگ با ايران براى روسها دشوار گشته بود، به موضعى «آشتى جویانه» رانده شدند:

 

«امپراطور... روزى ميرزا ابوالحسن خان را در پيشگاه خويش حاضر فرمود و گفت: ممالك گرجستان و آذربايجان را هرگز از در عنف و تعدى بدست نكرده‏ايم، بلكه اهالى اين مملكت بقدم رضا پیش شده‏اند و پناهنده دولت ما گشته‏اند. از کیش مروت و آيين مملكت‏دارى بعيدست كه پناهندگان دولت روسيه را دست‏بسته بكارداران ايران سپاریم.

 

بالجمله مردم مملكت گرجستان و قراباغ، چون مذهب عيسی عليه‏السلام دارند، نيكو آنستكه در تحت فرمان پادشاه روس باشند... لاکن در اراضى شيروان و گنجه و طالش مكروه نمى‏دارم و مسترد مى‏سازم. این نيز وقتيست كه ايلچى مختار ما، كه سرحددار گرجستان است، بدان اراضى در آيد و رضاى خاطر مردم بازداند.» (۲۱)

 

اينكه چه عامل و رفتارى مردم آنسوى ارس را (همچون ديگر مردمان ايران!) چنان به ستوه آورده بود، كه به روسها «پناه آوردند»، از بحث ما خارج است. مسلّم آنستكه: «امضاى عهدنامهء گلستان را مردم آن سوى ارس كه سرزمین ايشان از ايران جدا شده و به روسيه پيوسته بود، بسيار ساده تلقى كرده‏اند و هيچگونه نگرانی نداشته‏اند.» (۲۲)

 

از این فراتر چنانكه هما ناطق مى‏نويسد:

 

«روسها ولايات قفقاز را به ضرب شمشير نگرفته‏اند، بلکه ظلم و جور ایرانیان سبب شد که اهالى از آنان یاری بطلبند.» (۲۳)

 

از اينروست كه جنگ دوّم با روس (۱۸۲۸-۱۸۲۶ م) را بر مى‏گزینيم كه چهارده سال پس از خاتمهء جنگ اوّل آغاز شد و شكست در آن، پاى لشگر روس را به قلب ميهن ما گشود. تبریز به تصرف در آمد و اگر روسيان پايتخت را متصرف نشدند و به دريافت غرامت گزاف عقب نشستند، نه در مقابل مقاومتى از اينسو، بلكه به اعتراض انگليس چنين كردند. بدينسان این شكست پس از نادر شاه و آقامحمد خان كه اولى به هند حمله نمود و دوّمى تا آنسوى گرجستان به پيش راند، ايران را از يك قدرت منطقه‏اى به دست نشاندهء دو امپراتورى روس و انگليس بدل ساخت.

 

پس از این شكست نيز برخورد كشورهاى اروپایى به ايران كامل دگرگون شد و اگر پيش از این ناپلئون در پى جلب دوستى و همكارى ايران در مقابل روس بود و انگليس از برآمدن نادرى كه دوباره بر هند حمله آوَرَد مى‏ترسيد، اينك ايران به كانون كشاكش سياسى روس و انگليس بدل گشته بود.

 

«انگليسها تا دورهء فتحعلى شاه از قدرت و امكان حملهء مجدد ايران به هند واهمه داشتند و در سال ۱۸۰۰ ميلادى... سر جان ملكم مبالغ گزافى هدايا و رشوه به فتحعلى شاه و درباريانش داد و بيش از دو ميليون روپيه در آن سفر خرج كرد، تا از او قول گرفت كه در افغانستان برخلاف منافع انگلستان قدمى برندارد.» (۲۴)

 

هنگاميكه «فتحعلى شاه حاج خليل خان قزوينى ملك التجار را به سفارت فوق‏العاده، مأمور هندوستان كرد... حكومت انگليس در بمبئى دويست تن از سربازان بومى را براى پاسبانى او گماشت.»! (۲۵)

 

حال با توجه به اهميت «شكست سياسى» ايران در جنگ دوّم با روس، پرسيدنى است كه چه كسى يا چه عاملى را بايد مسئول آن تلقى كرد؟ چنانكه اشاره رفت، اين جنگ پس از غلبهء روسيه بر ارتش ناپلئون رخ داد و درافتادن با چنین قدرتى كه همین چندى پيش بزرگترین نيروى نظامى اروپا را به زانو در آورده بود، مى‏توانست خسران‏آور باشد. مگر نه آن كه همان جنگ اول نيز، بر زمينهء برترى همه جانبهء روسها، جز شكست براى ايران نتيجه‏اى نداشت؟ چنانکه دربارهء جنگ اصلاندوز بسال ۱۸۱۲ م نوشته‏اند:

 

«نکتهء باريك ديگر اينجاست كه در جنگ اصلاندوز كه بر ايران شكست وارد آمد، عدهء سربازان روس كمتر از قشون ايران بود، اينها سه چهار مقابل آنها بودند.»! (۲۶)

 

تا اينجا منطق حکم مى‏كند، كه روس‏ها را عامل جنگ دوّم به طمع پيروزيهاى باز هم بزرگتر بيابيم. امّا شگفت آنكه اسناد تاریخی از بى‏ميلى كامل طرف روسى ياد كرده‏اند. نفيسى مى‏نويسد:

 

«چنانکه اسناد معتبر نشان مى‏دهد، دولت روسيه به همان عهدنامهء گلستان قانع شده و ديگر در انديشهء جنگ با ايران نبوده است.» (۲۷)

 

و در روضة الصفاى ناصرى آمده است كه:

 

«سفير دولت بهيهء روسيه با امناى دولت علّيهء عاليه مجالس ملاقات و مكالمه آراست، سخن از ترك خلاف راند و مفيد نيافتاد.» (۲۸)

 

با توجه به سودى كه انگلیس را از تضعیف ايران در اين جنگ عايد شد، مى‏توان بدين ظنين گشت، كه در برافروختن‏اش دست داشته است. در اين‌‌باره هما ناطق مى‏نويسد:

 

«بنا به پيمان ۱۸۱۴ م انگلستان قرار بست، سالانه ۲۰۰ هزار تومان در اختيار عباس ميرزا بنهد، مشروط بر اينكه همواره در جنگ با روسيان به سرحدّات باشد، تا آنان را از راههاى هندوستان بركنار دارد.» (۲۹)

 

جالب اينكه طرف انگلیسى حتى همين مبلغ را نپرداخت:

 

«مقصود از اين وعدهء دروغ اين بوده است كه ايرانيان را بفریبند و ايشان را به جنگ با روسيه دلير كنند تا ناتوان شوند.» (۳۰)

 

امّا آيا قابل تصور است كه، دربار فتحعلى شاه به كنار، عباس ميرزا، وليعهد وطن‏پرست، چنان خام و فرومايه باشد، كه به چنين «وعدهء دروغى» ايران را به چنين مصاف نابرابرى بكشاند؟

 

واقعيت اينستكه اگر طرف ايرانی را مسئول بدانيم، بايد مسئولیت را بر گردن آن گذاشت كه قدرت واقعى را نيز در دست داشته است:

 

«مجتهدین در وادار كردن فتحعلى شاه به آغاز دوّمین جنگ خود با روسيه نقش تعيين‏كننده داشتند.» (۳۱)

 

اين ارزيابى بدين تصور مايه مى‏دهد، كه مذهب‏زدگی و ضعف فتحعلى شاه در مقابل مجتهدين را عامل برافروختن آتش این جنگ شمریم. نگارندهء «روضةالصفاى ناصری» مى‏نويسد:

 

«الحاصل، رأى تمام پيشوايان شریعت، كه حاميان ملت و دين مبين اسلام بودند، برین مقرر شد كه: بايد حضرت قران، با دولت بهيهء روسيه، ترك مصالحه و مدارا كند. و لازمست و واجب شرعى كه عداوت و منازعت آشكار سازد.» (۳۲)

 

بسيار كسان، از جمله سعيد نفيسى، به دربار ايران نسبت مى‏دهند كه درصدد بود، از «لشگر مذهب» در اين جنگ سود برد:

 

«يكى از عوامل شگفتی كه دربار تهران براى غلبه بر لشگریان روسيه بكار انداخته بود، صدور فتواى جهاد از روحانيون و از همه مهمتر از سيد محمد مجاهد بود.» (۳۳)

 

تصور تاريخى ديگرى نيز وجود دارد، كه براى «لشگر اسلام» حسابی جداگانه باز مى‏كند و «جهاد با روسيه» را امرى غير از جنگ لشگريان ايران مى‏نماياند و «سيد مجاهد» (سيد محمد طباطبایى، پسر همان طباطبایى كه پيش از اين يادش كرديم) را به سردارى «سپاه اسلام» مى‏رساند. از جمله نگارندهء «قصص العلماء» مى‏نويسد:

 

«چون دولت روس بر بلاد مسلمانان استيلا يافت... پس مسلمانان احوال خود را به آقا سيد محمد عرضه داشتند كه: كفار بر بلاد ما غلبه نمودند... پس، آن جناب به جهاد امر نمود و خود بنفسه، با جمع کثیر از علما و متدينين و طلاب بدان صوب رفته، ليکن مسلمانان تقصير كردند و مغلوب روسيه شدند.» (۳۴)

 

دربارهء جنگ‏آورى «آقايان» همين بس كه:

 

«وى («سيد مجاهد») بعزم جهاد به تبریز رفته و هنگامیکه روسها به شهر نزديك مى‏شدند با چند تن براى برابرى با ايشان از شهر بيرون رفته و پس از اندكى راهپيمایى ترس برو غالب شده و از بيمارى از پاى در آمده و در بازگشت در سر راه قزوين از آن بيمارى جان سپرده است.» (۳۵)

 

نفيسى روشن نمى‏كند كه بيمارى ناشى از ترس «سيد مجاهد» كدام بوده است!؟ گفتنى است كه اين دومين حكومتگر در سلسلهء طباطبایى، پيش از آنكه جان خود را بر سر غوغاطلبى در خدمت قدرت طلبى از دست دهد، پا بر جاى پاى پدر گذارده بود. مدرّس در «ريحانة الادب» از او بعنوان »یکى از عاليقدرترین علماء عصر» ياد مى‏کند.

 

وقتى «سيد در حوض مسجد شاه قزوین وضو گرفته و اهالى آن بلده، در اثر حسن عقيدتى كه دربارهء وى داشته‏اند، تمامى آن آب حوض را به اندك زمانى محض تبرك و استشفا بردند.»! (۳۶)

 

همچنانكه فتحعلى‏شاه را نبايد بطور مطلق گوش بفرمان مجتهدان دانست، براى او و دربارش نيز نميتوان چنان قدرتى قايل شد كه آنان را بخدمت بگيرد. واقعيت اينستکه كشاكشی عظيم و فتنه‏اى بزرگ در خود ايران مقدمهء چنين فاجعه‏اى بوده است، كه خود حديثى است مکرر در تاريخ معاصر:

 

«مجتهدين، كه انجمن بودند، به اتفاق فتوى راندند كه: هركس با جهاد از روسيان باز نشيند از طاعت يزدان سر برتافته، متابعت شيطان كرده باشد... از آن سوى سفير روس نيز چندان كه سخن از در صلح راند... سخنان او را نيز وقعى نگذاشتند... سفير روس... خواست تا مجتهدین را ديدار كند، بلکه ايشان را از انديشهء جدال فرود آرد و خويشتن برگردن نهد كه: دست روسيان را از حدود ايران باز دارد. و مجتهدين در پاسخ گفتند كه: در شریعت ما با كفار از در مهر و حفاوت سخن كردن گناهى بزرگ باشد، اگرچه روسيان از حدود ايران بيرون شوند هم جهاد با ايشان را واجب دانيم.» (۳۷)

 

نويسندهء «ناسخ‏التواریخ» فتحعليشاه را بدون مقاومت تسليم اين فتنه‏جویى مى‏یابد:

 

«شاهنشاه ديندار و وليعهد دولت نيز سخن ايشان (ملايان) را استوار داشت.» (۳۸)

 

هر چند كه به مقاومت درباريان اشاره مى‏كند:

 

«معتمدالدوله، ميرزا عبدالوهاب و حاجى ميرزا ابوالحسن خان، وزير دول خارجه، رزم با روسيه را پسنديده نمى‏داشتند و رضا نمى‏دادند. مجتهدين ايشان را پيامهاى درشت فرستادند و گفتند: همانا شما را در عقيدت و كيش خويش فتوريست والا چگونه جهاد با كافران را مکروه مى‏شماريد؟ لاجرم ايشان دم در بستند.» (۳۹)

 

گزارش زير نشان مى‏دهد كه كار بدين سادگيها نيز نگذشته است:

 

«تمامت ايران بر آشفته شد و دلهاى عموم رعايا از مواعظ علما بهم برآمده گشت و زمام رفع اين فتنهء عظمى از دست تصرف پادشاه دانش‌‌آگاه اسلام بدر رفت و كار ملك به كف كفايت گروهى بى‏كفايت در افتاد... احكام علما را بر اوامر سلطان ايران رجحان دادند و گوش و جان و دل بر طاعت و اطاعت مجتهدین نهادند... بازار لاف و گزاف گرم و ديدهء عقل و انصاف بى‏شرم گرديد.» (۴۰)

 

فتنه و آشوب چنان عظيم بود كه فتحعلى شاه را عملاً در مقابل این دو راهى قرار داد، كه يا به جنگ بدفرجام گردن نهد و يا «كار سلطنتش تمام» گردد:

 

«همهء علماى ايران در طهران گرد آمدند و در امر جهاد با روسيهء بدنهاد همداستان شدند. پادشاه ذی‏جاه قاجار، ناچار بدان گروه شریعت پژوه موافقت كرد و آنان را به قيد مرافقت در آورد و اگر نعوذ باله چنين نكردى، بلواى عام شدى و كار سلطنت خاصه تمام.» (۴۱)

 

با توجه بدانكه شاهان و حكومتهاى ايران از این پس نيز بارها در مقابل چنین دوراهى قرار گرفته‏اند، كه يا از مسند قدرت سقوط كنند و يا به عملى دست زنند كه در جهت مخالف منافع ايران بوده است، خواننده را به دقت در این پديدهء تاريخى فرا مى‏خوانيم.

 

تا اينجا ديديم، كه «شورش‏عامه» به رهبرى «علما» چنان عرصه را بر فتحعلى شاه و وليعهدش تنگ كرد، كه دست زدن به جنگ را تنها راه نجات خود يافتند. اگر كار بدينجا نيز پايان مى‏یافت، مى‏توان پنداشت، كه جنگيدن با دشمن كافر، «فریضهء مذهبى مسلمانان» بود و رهبرى مذهبى نمى‏توانست از انجام این فریضه سر باز زند و اگر دشمن قوى پنجه، بر ارتش و حكومت ايران غالب آمد، مسئوليتى متوجه این رهبرى نيست! امّا نقش رهبرى شيعه همينجا خاتمه نيافت و آنچه ملايان پس از شروع جنگ كردند، در رابطه با جنگ‏طلبى‏شان آن منگنه‏اى را تشكيل مى‏دهد، كه ايران دوران معاصر را خرد نموده است.

 

گزارش این ماجرا را از قول دو تاريخ‏نگار نقل مى‏كنيم. نگارندهء ناسخ‏التواريخ مى‏نويسد:

 

«این بار كه ارستوف نزديك شد... از ميان بلدهء تبريز... ميرفتاح نام... چنان دانست كه اطاعت امر امپراطور روس، مورث متابعت عوام‏الناس خواهد شد و محراب و منبر، رونق و رواج ديگر خواهد يافت. پس به منبر برآمد و دعاى دولت امپراطور بگفت... بيكباره مردم برشوريدند و غوغا درانداختند و حَفَظَه و حرسهء برج و بارو را به زیر انداختند... ميرفتاح عَلَمى افراشته كرد و مردم شهر را برداشته به استقبال (لشگر) روسيه رهسپار گشت... جماعت روسيه را به ارک شهر تبریز درآورد. این هنگام نايب‏السلطنه كه به آهنگ تبریز مى‏تاخت، به دو فرسنگى شهر رسيد. این قصه بشنيد... ناچار سربتافت و به جانب سلماس شتافت.» (۴۲)

 

نفيسى مى‏نويسد:

 

«سرانجام باسكيويچ مصمم شد، شهر تبریز را كه پيداست براى دولت ايران چه اهميتى داشته تصرف كند و سوى طهران بتازد و دولت ايران را يكسره از پا درآورد... در این گير و دار آقا ميرفتاح، از پيشوايان روحانى شهر، در برابر احكام جهادى كه رقيبانش داده بودند، همينكه كار را سخت ديد... شرحى در بارهء بيدادگریها و تاراجگریهاى (شاهان) قاجار بر منبر گفته... عدهء كثيرى از روحانيون شهر، با گروهى از مردم به پيشباز (سپاه روس) آمدند و هلهله كردند و استحكامات شهر تبریز و انبارهاى اسلحه و كارخانه‏هاى اسلحه‏سازى را روسها فوراً تصرف كردند و چند ساعت بعد همهء آن سپاهيان با موزيك وارد شهر شدند... مردم شهر، كاخی را كه مسكن عباس ميرزا بود، تاراج كرده بودند، امّا انبارهاى اسلحه و قورخانه و كارخانهء توپ‏ريزى را دست نخورده تحويل كارگزاران روسيه دادند. در انبارهاى شهر به اندازهء خوراك پنج ماه لشگریان روسيه، آذوغه بود.» (۴۳)

 

از اين قلم بر نمى‏آيد، ابعاد و پيامد اين خيانت عظيم در تاریخ معاصر ايران را تفسير كند. همين بس كه اين نه اوّل بار بود و نه آخر بار، كه خنجر «شارعين شرع انور» قلب ايران و ايرانى را مى‏دريد. حال كافيست به «كتاب تاریخى» دلخواهى نظر بيافكنيم، تا در بارهء دشنامهایی كه نثار فتحعلی شاه در بارهء شكست در جنگ با روسيه شده، داورى كنيم!

 

گفتنی است كه همكارى ملايان با روسها به‌همين خاتمه نيافت و آنگاه كه مردم تبریز ده روز پس از آن قيام كردند، بار دگر بزانوشان در آوردند:

 

«روز ۳ نوامبر (۱۳ ربيع‏الثانى) روسها در تبریز اعلانى منتشر كردند و مقدار مالياتى را كه اصناف مختلف مى‏بايست بپردازند و با مشورت كدخداهاى هر صنف معين كرده بودند به اطلاع مردم رساندند. مردم شهر پرخاش كردند و دكانها را بستند و در ميدانها ازدحام كردند و شهرت دادند كه سپاهيان روس و فرماندهء آنها را خواهند كشت. ميرفتاح نزد باسكيويچ رفت و اطلاع داد كه كارگزاران دولت ايران مردم را تحریك كرده‏اند. ميرفتاح صورتى از نامهاى ايشان به باسكيويچ داد و چون آنها را زندانی كردند، فتنه فرونشست.» (۴۴)

 

 

***

 

 

تاريخ «استعمار» در خاور دور و ميانه بخوبى نشان مى‏دهد، كه در درجهء اوّل، نه قدرت نظامى و نه حتی «صنعت برتر»، بلكه «برترى و نيروى تفكر اروپایى» بود، كه در قرن نوزدهم كشورهاى اين سوى جهان را زير نفوذ و قدرت خود گرفت. بحران مدنى و اجتماعى در كشورهاى این منطقهء جهان و نافرجامى كار نيروهاى ترقی‌خواه و روشنگر، به قدرتهاى استعمارگر فرصت داد، با تكيه بر نيروهاى ارتجاعى در زیر سايهء مذاهب قرون وسطایى بر این جوامع سوار شوند. در حاليكه مى‏توان نشان داد كه در كانون‏هاى فرهنگى شرق نيز حركتهاى عظيمى، مشابه پروتستانيسم اروپایى، در جهت برانداختن مذاهب قرون وسطایى ظهور نمود و چنين تحوّلى يك قانونمندى عام جوامع بشرى است. از سوى ديگر كوته‏بينى و آزمندى «استعمارگران» در مقابله با این حركتها، هرچند در كوتاه مدت سياستى سودآور بود و اروپا را بازهم جلوتر انداخت، اما جهان از هم گسسته و بحرانى امروز را موجد گرديد. در «توجيه تاریخى» اين پديده، بايد گفت، نيروهاى مترقى در قرن نوزدهم اروپا چنان درگير مبارزه در كشور خود بوده‏اند، كه از دريافت پيامدهاى سياستهاى استعمارى غافل ماندند.

 

اينجا تنها بعنوان طرح مسأله، «آمدن خارجيها» به ايران را در خطوط اصلى از نظر مى‏گذرانيم.

 

درست در نيمهء اوّل قرن نوزدهم، كه كشورهاى اروپایى هنوز از نظر سطح رشد قواى مولده به پيشرفتى دست نايافتنى نسبت به شرق موفق نگشته بودند، در ايران روندى كاملاً متفاوت جریان يافت و «تحول منفى اجتماعى»- يعنى به حاكميت رسيدن رهبرى شيعه- در واقع به عامل روبنایى تعيين‏كننده‏اى بدل گشت كه كوشيد پيشرفت كل جامعهء ايرانى را تا به امروز با تمام قوا ترمز كند.

 

از اين پس تا وقوع انقلاب اسلامى، قدرت در ايران بر دو پايه استوار شد و از ديدگاه تاريخى- اجتماعى، جامعهء ايرانى سه پاره را در برمى‏گرفت: يكى دستگاه حكومت سياسى، ديگر مردم و سوّمى حاكميت حكومتگران شيعه، كه بموازات و در رقابت با حكومت سياسى بر فرودستان جامعه حكم مى‏راند. این سه پارگى مهمترین ويژگى جامعهء ايرانى و موجد «مكانيسمى» گرديد، كه به اين شكل در جهان بى‏نظير است.

 

 

(در جامعه‏شناسى مدرن، افراد جامعه را در بنيانى‏ترین نگرش مى‏توان بدو گروه فرادستان و فرودستان تقسيم ساخت. از اين ديدگاه كوشش فرودستان بمنظور بهبود شرايط زيست و گسترش حقوق و آزاديهاى شهروندى با تمايل فرادستان در تحکيم قدرت و سيادت خود بر جامعه، در تضاد است. اين كوششها از دو سو ناگزیر با كشاکش‏هایى توأم مى‏گردد كه اگر بدانجا نرسد كه شالودهء حیات اجتماعى از هم گسسته شود، در دراز مدت انباشت ناگزیر ثروتهاى مادى و معنوى جامعه و عقب‏نشينى‏هایى كه فرادستان به منظور حفظ موقعيت خود، ناچار از گردن نهادن به آن هستند، به بهبود شرايط عمومى زيست منجر مى‏گردد. این كلى‏ترين قانونمندى حيات اجتماعى در جامعه‏اى با ساختار «طبيعى» است.)

 

 

دوگانگى قدرت حاكمه در جامعهء ايرانى زمينهء بسيار مساعدى را براى نفوذ «استعمارگران» با استفاده از رقابت ميان اين دو قطب فراهم آورد. بدين لحاظ نيز از دوران فتحعلى‏شاه ببعد، آنكه بخواهد، مى‏تواند در كشاكش‏هاى تند اجتماعى- سياسى همواره «دست خارجى» را در بوجود آوردن انگيزه‏ها و هدايت دست‏اندركاران بيابد، ولى همانطور كه اشاره شد اين نفوذ گسترده نه علّت، بلکه معلول ساختار اجتماعى در ايران بوده است.

 

كسروى اولين انديشمند ايرانى است كه «افسانهء تسلّط خارجيان بر ايران» و نتايج حاصل از آن را بصورتى روشن و ساده مطرح ساخت. كسروى مى‏پرسد:

 

«نفوذیکه دولت انگليس در ايران اعمال مى‏كند، چيست؟ از چه راهست؟ آيا دولت انگليس با توپ و تانك ما را مجبور مى‏كند كه فلان كار را بکنيم يا نكنيم؟

 

آن نفوذ دولت انگليس كه گفته مى‏شود، بيش از اين نيست كه مردان سياسى ما كسان سست نهاد و كوتاه انديشه‏اند و از طرف دیگر يك راه روشنی براى سياست اين كشور در پيش ر روى خود ندارند، اينست پيروى از نظريهء نمايندگان سياسى دولت انگليس مى‏نمايند.» (۴۵)

 

كسروى كه بدرستى «سست نهادى» مردان سياسى ايران را ديده، «فرهنگ» مسلط بر جامعهء ايرانى را ناديده مى‏گيرد و از اين طفره مى‏رود كه نشان دهد، در درجهء اوّل تسلّط فلج كننده و فسادانگيز مذهب مسلّط به چنين «سست نهادى»ها فرصت رشد مى‏داد. اين «سست نهادى» خود نتيجهء برنيامدن خود آگاهى ملّى در ميان دولتمردان ايرانى است و ريشهء آنرا بايد در تسلّط واپسگراى مذهب قرون وسطایى دانست. آخر اين واماندگی فرهنگى را ناشى از چه بايد دانست؟:

 

«در عهد فتحعلى‏شاه كه دولت فرانسه با ايران از در دوستى آمد، نمايندهء ناپلئون هرچه جستجو كرد، در دارلخلافه مترجمى براى ترجمهء نامه‏هاى فرانسوى نيافت. ناچار مراجعت كرد، رفت به بغداد و از آنجا گويا مسيو جان داوود را همراه خود آورد.» (۴۶)

 

هما ناطق «زمينهء فرهنگى» تسلّط استعمار را دريافته است:

 

«تاریخ صدسالهء ايران نشان می‏دهد که واماندگی ما از پيشرفت تنها به گناه استعمار و استثمار نبود... چه بسا آبشخور اين واماندگی، فرهنگی باشد که همواره ما را پس می‏راند... هرگاه با اين جهان‏بینی درافتاده‏ايم، همزمان راه بر دگرانديشی و انديشهء پيشرفت هم گشوده‏ايم.» (۴۷)

 

دربار فتحعلى شاه خود بهترین تبلور اين واماندگى بود:

 

«موقعى كه شاه دنبال كسى می‏گشت كه او را براى سفارت و ايلچى‏گرى به انگلستان بفرستد و اين مأموريت از آنجا كه مقصد نهایى آن، دربار يك پادشاه كافر خارجى بود، در نظر امراء و رجال محترم ايران، چنان ناخوشايند و حتى خوفناك جلوه می‏كرد، كه هيچكدام از آنها حاضر بقبول آن نمى‏شد. پيشنهاد اين مأموريت را به ابوالحسن خان كردند و او با در نظر گرفتن سود كلانى كه از این رهگذر انتظار داشت، فوراً آنرا پذيرفت.» (۴۸)

 

بر این زمينه، اينكه ابوالحسن خان، ۲۵ سال، در مقام وزير خارجه و ايلچى فتحعلى شاه در دربارهاى روس، فرانسه و انگليس، سالى يكهزار روپيه از وزارت خارجهء انگليس مستمرى دريافت مى‏كرد، نبايد تعجبى برانگيزد! (۴۹) خاصه آنكه اصولاً روابط ايران باكشورهای خارجى بر همين پايه قرار گرفته بود:

 

«جان ملكم (سفير ويژهء انگليس در دربار فتحعلی شاه) مأموريت داشت از دو طریق با دادن رشوه و كمك به ايران وارد مذاكره شود؛ اول اينكه سالى سيصد و يا چهارصد هزار روپيه براى مدت سه سال به دولت ايران بدهد، دوم با دادن رشوه به شاه و وزراء آنها را با خود همراه گرداند، ملكم راه دوم را پیش گرفت و به مقصد خويش نائل آمد.» (۵۰)

 

از اين پس بود، كه روس و انگليس دانستند که در ايران با حکومتى روبرو نيستند، كه حداقل در خدمت به منافع خود هم كه شده، در مقابل خارجيان متحد عمل كند. بلكه با رشوه دادن و خریدن اين حاكم و آن منتظرالحکومه، مى‏توانند سياست «تفرقه انداز و حکومت كن» را به سادگى پيش برند.

 

با توجه به چنين خوان‏گسترده‏اى، حتى به درايت ويژه‏اى نياز نبود، تا خارجيان، از جمله انگليسيها بتوانند، بزودى بر خم و چم سياست ايران تأثير بگذارند. از اين ديدگاه بايد گفت، آنانكه به افسانه‏پردازى در بارهء «مكر و حيلهء انگليس» و «فساد برانگيزى خارجيان» سخن گفته‏اند، بايد جوابگو باشند كه انگلیسی‏ها به چه وسایلى فساد و «سست نهادى» را در كشور ترويج دادند و يا با كدام ابزار مغزشویى، از دولتمردان ايران چنين فرومايگان و گداصفتانى ساختند كه مثلاً نگارندهء «از صبا تا نيما» می‏نويسد:

 

«انگليسيها براى حفظ منافع خود و جلوگيرى از گسترش قدرت روسيه در ايران، فساد را در كشور ترویج دادند و كسان پست و نالایق و بى‏شخصيت را بر سركارهاى مهم آوردند و با دادن پول و وعدهء مقام و منصب و گاهى تهديد و تخويف دربار و دولتهاى ايران را در اختيار خود گرفتند.» (۵۱)

 

از نبود خودآگاهى ملی و اسارت حكومت سياسى ايران در دست «فرهنگ» فلج‏كنندهء اسلامى كه بگذريم، به عامل مهمتر نفوذ خارجيان مى‏رسيم و آن خود پايگاه حكومت مذهبى است.

 

«رهبرى شيعه» كه از همان ابتداى «رسوخ» خارجيان به ايران همواره بوجود آمدن هرنوع رابطهء سالم و پاياپایى ميان حکومت و كشورهاى خارجى را، بعنوان همدستى با «اجانب كافر» جلو گرفت، خود با برقرارى بهترین روابط با آنان در تضعيف حاكميت سياسى كوشيد.

 

قدر مسلّم آنكه، رابطه با دنياى خارج مى‏توانست با وارد آوردن ضربه‏اى بر تاريک‏انديشى، يكسونگرى و خودمحوربينى شيعه‏گرى، دير يا زود پايگاه قدرت حاكميت مذهبى را به خطر اندازد. براى اقليتهاى مذهبی ايران (در درجهء اوّل مسيحيان) كه تا بحال دست بسته اين حاكميت بودند، پشتيبانانى فراهم كند و به بالا رفتن سطح آگاهى «امّت» كمك نمايد.

 

اين خطر مرگبار، رهبرى مذهبى ايران را برانگيخت تا با يورش بر حاكميت سياسى به قدرت‏نمایى بپردازد، تا به «خارجيان» نشان دهد كه حکومتگر واقعى در این ديار كدام است. شورش علنى مجتهد اصفهانى (سيد شفتى كه ديرتر با او آشنا خواهيم شد) را بدين انگيزه نيز مى‏توان ارزيابى نمود.

 

پيش از روسها، حریف انگليسى بزودى دريافت كه دربار ايران حاكم واقعى بر سرنوشت اين كشور نيست و با حمايت از رهبرى مذهبى در پرتگاه سقوط و نابودى، مى‏توان با كمترین قوا و به ارزانترین شيوه بر ايران دست انداخت.

 

این نکتهء مهم تاریخى نيز ناگفته نماند، كه كوشش روس و انگلیس، و ديگر كشورهاى اروپایى، در جهت نفوذ بر سياست ايران در درجهء اول ناشى از موقعيت جغرافيایى كشور بود.

 

واقعيت تلخى است، امّا بايد اعتراف نمود، كه در این دوران، (پيش از كشف منابع نفتى ايران)، صحبت از غارت كشورى كه از يك قحطى به قحطى ديگر در مى‏غلطيد و در «سالهاى پر بارى» حداكثر چند تن پنبه و کتیرا و يا چند خروار ترياک و الياف، كل محمولهء صادراتى‏اش را تشکيل مى‏داد، مبالغه‏اى بيش نيست! تازه این «غارت» را عامل عقب‏ماندگى ايران نشان دادن، بى‏شرمى خاصى مى‏طلبد، كه مى‏دانيم آنرا در كدام سو مى‏توان يافت!

 

آرى، حتى اگر «غارت استعمارى» و سپس امپریاليستى را به بدترین شكل تصوير شده، بپذيریم، هنوز بدین سئوال بايد جواب گفت، كه مگر نه ايران پيش از این هم با غارتگرانى از زمرهء تاتار و مغول روبرو بوده است، چرا هيچگاه بدین ذلت و اضمحلال دچار نگشته بود؟

 

بگذریم، همدستى كارگذاران سياست خارجى انگليس با حكومتگران عمامه بسر ايران نه تنها اوّلى را به سهل‏ترین راه بر ايران مسلط مى‏ساخت و دوّمى را از مرگى حتمى نجات داد، بلكه براى ايران از جوانب خسران‏آور دیگرى نيز برخوردار گشت، كه بموقع از آن سخن خواهيم گفت. اينجا تنها به يك نكته اكتفا مى‏كنيم، كه این همدستى نه تنها امکان بقاى رهبرى مذهبى را فراهم آورد، بلكه به او امکان داد، چنان بر «اجنبى پرستی» دربار حمله آورد، كه رفته رفته رنج‏بارترین جنبهء حافظهء تاريخى ايرانيان، يعنى تهاجم اعراب به ايران و پيامدهاى ناشى از آن، زدوده شد و متوليان دین عربى با حمله به «اجانب»، اجنبى بودن اسلام را در پرده گذارند و در پشت غرور ملى ايرانى كه تا پيش از اين تداوم يافته بود، موضع گرفتند.

 

از اين پس عمامه‏بسران با دامن زدن به حساسيتى، كه گهگاه به شكل تشنج اجتماعى و حتى وحشيگرى سازمان يافته نيز ظاهر مى‏شد (مانند قتل گریبادوف، سفير و ديگر اعضاى كادر سياسى روسيه)، نه تنها رابطهء «امت» با خارجيان را زهرآلوده ساختند، بلكه از بوجود آمدن هر نوع تبادلى كه مى‏توانست در دراز مدت زايا باشد، جلو گرفتند. نيم قرن ديرتر از اين نيز، كه رفته رفته ارتباط ايران با ديگر كشورها بصورت ترمزناپذير فزونى يافت و رفته رفته قشرى از جامعهء شيعه‏زدهء ايرانى، به دودوزه بازى «روحانيت» پى مى‏برد، بدين توهم و ساده‏انديشى دامن زده شد، كه اگر دست خارجى از ايران كوتاه شود، ايران يك شبه ره صد ساله پيموده و به شاهراه ترقى قدم خواهد گذارد.

 

شكافتن اين مبحث مجالى بيش از اين مى‏طلبد، اينجا همين بس كه بگوييم، اين حساسيتها در حدّ يك واكنش روانى و نه يك تعقل سياسى- اجتماعى در دو قرن گذشته چنان در روان ايرانيان ريشه دوانده، كه رهبرى شيعه ايران كه با تكيه بر همین حساسيتها بقدرت رسيد، هنوز هم با ژست «ضد امپریاليستی» «مخالفان» خود را تحت تأثير قرار مى‏دهد.

 

از سوى ديگر اين حساسيت ره بدانجا برد كه همواره كافى بود، نشان داده شود، كسى و يا گروهى روابطی با خارجيان دارد و يا حتى نشست و برخاستى، تا او و يا آنها در تاريك‏ترین تصويرها به نمايش گذاشته شده، حق حياتشان انكار گردد!

 

هر رابطه‏اى دو سو دارد و مصلحان اجتماعى ايران اگر آزمندى و سودجویى اجانب را بدرستى ديده‏اند، پیش از آنكه چون لشكرى شكست خورده، تك تك و ناپيگير بر كوشش آنان جهت دستيابى به منابع مادّى و معنوى ايران انگشت گذارند، مى‏بايست در درجهء اوّل ضعفهایی را كه در این سو موجب راحتى پيشبرد مقاصد آن سو بوده است، نشان دهند. راه ساده‏تر، كه در ضمن بى عملى و ساده‏انديشى خودى را نيز توجيح مى‏كرد، این بود، كه ايران دست‏بستهء قدرتهاى استعمارى و سپس امپرياليستى نمايش داده شود، و غلبه بر این دست بستگى راه نجات ايران.

 

این آغاز توهمى بود كه پس از يك قرن و نيم با استقرار حكومت اسلامى «ضد امپرياليستى» و «حل تضاد عمدهء جامعهء ايرانى» از ميان رفت و روشن شد كه «آزاديخواهان» ايران چقدر بر خطا بوده‏اند. این «تفكر سياسى» زمانى مقبوليت عام يافت كه، «چپ»هاى ايرانى دقيقاً بر همين موضع نشستند و بدون كوچكترین تفاوتى با تاريك انديشان يك قرن پيش از خود، «مبارزهء ضد امپرياليستى» را داروى همهء دردهاى ايران انگاشتند. غافل از آنكه موضع «اجنبى ستيزى» عمامه‏بسران، نه از آن ناشى گشته بود، كه اجنبى‏ها را سد راه پيشرفت ايران شناخته بودند، بلكه «نشست و برخاست با خارجيان» مى‏توانست در ميان «امت» به آگاهيهایى دامن زند، كه بدان سايهء سنگين حكومت هزار و پانصدساله را از سر خود كم كند. آنچه اسماعيل رائين، یكى از مبلغان معاصر عمامه‏بسران در اين باره با توجه به دوران قاجار نوشته بدون تفسير گوياست:

 

«در آن روزگار هنوز همهء مردم و بطریق اولىٰ متشرعین دوآتشه فرنگى را نجس و بردن نامش را حرام و رفت و آمد و نشست و برخاست با او را مخالف آیین مقدس اسلام مى‏دانستند و ايكاش این فكر تا به امروز در این مرز و بوم باقيمانده بود!” (۵۲)

 

آرى واقعاً، آرزوى اسماعيل رائین‏ها در يك دهه پيش از انقلاب اسلامى همين بود كه، ايكاش ايران همان ايران عصر فتحعلى شاه باقى مى‏ماند و هيچگاه بر حكومت انحصارى «روحانيت» بر جامعهء ايرانى خدشه‏اى وارد نمى‏آمد.

 

حال كه سخن از اسماعيل رائین رفت، بدين شگرد «روحانيت» نيز اشاره كنيم، كه در دوران پهلوى، با توجه به بالا گرفتن دامنهء آگاهیهای كه ديگر قدرقدرتى خارجى‏ها در ايران را جدّى نمى‏گرفت، نعل وارونه زدند و خود به افشاى روابطشان با انگليسيها پرداختند!

 

اسماعيل رائين نمونهء برجسته چنين افشاگرانى است كه با انتشار اطلاعات «سوخته» از اسناد وزارت امور خارجهء انگليس، کتابهاى متعددى در این باره نوشت كه با وجود «ممنوعيت» در سطح وسيعى پخش گرديد. محتواى این كتابها چيزى نيست مگر ارائه سند و مدرك براى اين شايعه كه «هرچه در ايران مى‏گذرد، زير سر انگليسيهاست»! اسماعيل رائين با اسناد وزارت امور خارجهء انگلیس خود بزرگ‏بينى انگليسى را چون پتكى بر اعتماد بنفس ايرانى وارد آورد و درست با پنهان ساختن زمينهء نفوذ انگلیس در ايران بارها این گفتهء هاردينگ سفير انگلیس را تکرار مى‏كند كه:

 

«اختيار تقسيم وجوه موقوفهء «اود» هند در دست من مانند اهرمى بود كه با آن مى‏توانستم همه چيز را در بین النهرین و ايران بلند كنم و هر مشكلى را حل و تصفيه نمايم.»! (۵۳)

 

محور اصلى این «افشاگریها» این بود كه با نشان دادن حلقه بگوشى دولتمردان و «روحانى‏نمايان» دوران قاجار، از سویى حكومتهاى ايران در دوران معاصر را يكسره اجنبى پرست جلوه دهد و از سوى ديگر حساب «روحانى‏نمايان» را از «روحانيونى» كه «نامشان غرق در عفاف و شرف و تقوى و فضيلت است» (۵۴) جدا سازد!

 

بمنظور روشنتر شدن تأثير فلج‏كنندهء این «افشاگریها» كافيست ببينيم، كسى مانند «استاد محيط طباطبایى» در عين شيعه‏زدگى عميق، در این باره نوشت:

 

«اگر فردا روسها هم اسنادى را كه از عهد كاترین ببعد راجع به ايران گرد آورده‏اند، منتشر كنند... (و) در صورتيکه مدارك سياسى وزارت امور خارجهء فرانسه و عثمانى و اطریش... انتشار يابد، دنبالهء این سيه‏رویى و تبهكارى، شايد تا جایى امتداد يابد، كه شامل حال روستائيان شمال و شرق و صحرانشينان غرب و ملاحان جنوب ايران هم گردد»!

 

«در صورتیکه حقيقت از اينقرار است. فقدان حس مسئولیست شخصى و روحيهء اطاعت كوركورانه، قشر سطحى ملت ايران را... به چنين ورطهء تباهى در افکنده بود... من چاره را در اصلاح روحيات نسل جديد مى‏دانم، كه... سربلندى خويش را در سربلندى ملت و مملكت بجويد.» (۵۵)

 

طباطبایى اگر هم مى‏دانست، نمى‏توانست بنويسد، كه عامل اصلى «فقدان حس مسئوليت شخصى و روحيهء اطاعت كوركورانه»، آن «فرهنگ» اجتماعى است كه مستقيماً از مذهب مسلط در ايران ناشى شده است!

 

 

***

 

 

برآمدن مردانى بزرگ به وزارت شاهان قاجار يكى از پديده‏هاى مهم و از هر نظر قابل توجه اين دوران است. هم قابل تعمق است كه چگونه چنين مردانى در «دربارهاى مستبد و فاسد قاجارها» برآمدند و هم قابل بررسى، كه تكرار چند بارهء عروج و سقوط دهشتناك آنان بر چه زمينهء اجتماعى و سياسى رخ مى‏داد؟ قائم مقام فراهانى (وزير محمد شاه)، اميركبير و سپهسالار (وزراى ناصرالدین شاه) و امین الدوله (وزير مظفرالدينشاه) معروفترین و مهمترین نمونهء چنين مردانى هستند. پرسيدنى است، اگر خودكامگى و استبداد شاهان قاجار چنان بوده است، كه در كتابهاى تاريخى توصيف مى‏گردد، بركشيدن چنين كسانى به چه علت صورت گرفته است و از سوى ديگر علت سقوط «نابهنگام» آنها (كه اغلب مرگى فجیع را بدنبال داشته است) كدام بوده است؟ در جاى ديگر در بارهء سپهسالار و امين‏الدوله سخن خواهيم گفت. در بارهء قائم مقام و اميركبير، مى‏دانيم كه در به تخت نشستن محمدشاه و ناصرالدين شاه نقش اساسى داشتند و از این لحاظ به این «سلسله» مى‏توان حاج ابراهيم كلانتر (اعتماد الدوله) را اضافه نمود. اعتمادالدوله نه تنها راه را براى فرمانروایی آغا محمدخان قاجار فراهم كرد، بلكه بر تخت نشستن فتحعلى شاه را نيز، با از ميدان برون كردن رقيبان، ممکن ساخته بود:

 

«فتحعلى‏شاه (چندى پس از تاجگذارى) در يك روز معین دستور داد، كه عموم بستگان اعتمادالدوله را دستگير كردند و بعضى از آنها را كشتند و جمعى را كور كردند و خود او را كه... در به سلطنت رساندن باباخان (فتحعلى‏شاه) نهايت كفايت و كاردانى را به خرج داده بود، كور كردند و زبانش را بریدند.» (۵۶)

 

مى‏دانيم كه محمد شاه، هرچند به تدبير قائم مقام فراهانى به سلطنت دست يافت، چون قسم خورده بود، دستش را بخون او آلوده نكند، دستور داد، خفه‏اش سازند. سرنوشت اميركبير نيز معروف‏تر آنستكه به اشاره‏اى نياز باشد!

 

سئوال تاريخی اينستكه، چرا این سه شاه، سه صدراعظمى را، كه هر يك «نمك‏خورده و نمك‏پروردهء» آنان بودند، نابود ساختند؟ آيا تكرار اين «پديدهء تاریخى» خبر از يك «قانونمندى» نمى‏دهد، كه با درك آن مى‏توان به شناخت ماهيت جامعهء ايرانى در قرنى پيشتر، روزنه‏اى گشود؟

 

در «كتابهاى تاريخ»، قتل فجيع و «غدّارانهء» قائم مقام به فرمان محمد شاه چنان از زمينهء واقعى و علت اصلى جدا مى‏گردد كه تو گویى اگر شاه به چنین جنايتى دست نمى‏زد، قائم مقام ايران را به بهشت برین بدل مى‏ساخت! در حاليكه تراژدى زندگى او و بسيار كسان مانند او، درست همين بود كه نه تنها خود محصول جامعهء شيعه‏زدهء آنروزگار بودند، بلكه شرايط فلج‏كنندهء اجتماعى و بن بست سياسى ايران اصولاً به چنين كسانى اجازه نمى‏داد به اصلاحى‏بنيادى دست زنند. بحران جامعهء ايرانى، ريشه‏هاى عمیق اجتماعى داشت و تنها با برآمدن جنبشى از درون دستگاه حاكميت مذهبى، و تلاش این دستگاه و تسلط فلج‏كنندهء آن، نيروهاى نوخواهانه و پیشرفت‏طلبانه ميتوانستند كشور را به حركت درآورند. از این ديدگاه اقدامات اصلاح‏طلبانه در دستگاه حكومت سياسى، كه درماندگى و عقب‏ماندگى‏اش خود بازتاب درماندگى جامعهء ايرانى بود، نه تنها نمى‏توانست راه به جایى ببرد، بلكه از تأثيرات پابرجایی نيز برخوردار نبود. چنانكه از اصلاحات قائم مقام در زمينهء ديوان سالارى و تنظيم اوضاع مالى دربار، پس از او اثرى بجا نماند.

 

برعكس، «اعمال تاريخى» قائم مقام از او چهره‏اى منفى بدست مى‏دهد:

 

«ميرزا ابوالقاسم فراهانى (قائم‏مقام) قرارداد تركمن چاى را با روسها تنظيم و امضاء كرد. تنها كوشش او اين بود كه روسها، وليعهدى محمد ميرزا، پسر عباس ميرزا را به رسميت بشناسند. جهانگير ميرزا و خسرو ميرزا دو برادر شاه كه در قلعهء اردبيل زندانى بودند، نابينا كرد و بدين ترتيب وسايل جلوس او را فراهم آورد.» (۵۷)

 

بدين معنى نه تنها «قائم مقام»ها نيز از خشونت زمانه بى‏بهره نبودند، بلكه شيعه‏زدگى‏شان، خود راه را براى تحكيم بازهم بيشتر تسلط مذهب قرون وسطایى مى‏گشود. در بارهء اولين كتابى كه در ايران آنروزگار بزبان فارسى چاپ شد، مى‏خوانيم:

 

« ميرزا عيسى قائم مقام پيشكار آذربايجان... رساله‏اى شامل فتواى شرعى به جهاد و احكام جهاد و محسنّات جهاد بزبان فارسى نوشته، در چاپخانهء سربى كه در همان زمان از اروپا آمده بود، دوبار چاپ كرد، و این رساله نخستین كتابى است كه بزبان فارسى در ايران چاپ كرده‏اند و بنام «رسالهء جهاديه» معروف است»! (۵۸ )

 

با اينهمه برآمدن چنين مردانى در زير سايهء سهمناك و خفقان‏آور حكومت مذهبى نشان از زايایى جامعهء ايرانى در سياه‏ترین برهه‏هاى تاريخى دارد. از اين فراتر مقايسهء آنان با دولت‏مردان «كوته قامت» ايران از دوران انقلاب مشروطه به بعد، بدین تصور دامن مى‏زند، كه براى تسلّط فلج‏كننده شيعه‏گرى بر جامعهء ايرانى در دوران معاصر، روندى فزاينده قايل شويم و عهد قاجار را از لحاظ تفكر سياسى و اجتماعى از دوران پهلويها در مرحله‏اى بالاتر بيابيم!

 

بهر رو، قائم مقام بر خفقان زمانهء خويش بخوبى آگاه بود و خود را وصله‏اى ناجور بر قامت شيعه‏زده دوران خود مى‏يافت. در نامه‏اى نوشت:

 

«مردى كه اينجا بى پرده و حجاب حرف بزند، نادرتر از آنستكه، زنى در فرنگ با چادر و نقاب راه برود»! (۵۹)

 

زان سان كه سگان به جيفه گردآيند / با سگ صفتان نشسته برخوانم

 

اين گاه همى زند به چنگالم / وان گاه همی گزد به دندانم

 

با روشن شدن «مكانيسمى» كه سرنوشت فجيع قائم‏مقام را پيشاپيش تعيين مى‏نمود، سرنوشت اميركبير نيز نبايد تعجبى برانگيزد! لازم به تأکيد نيست كه در این بررسى پيش از آنكه به فشار مستقيم رهبرى مذهبى و يا دسيسه‏هاى سياسى در جهت سرنگونى قائم مقام و اميركبير توجه شود، قصد داريم آن درماندگى عميق اجتماعى را نشان دهيم، كه دوام چنين مردانى را در جامعهء شيعه‏زدهء ايرانى غيرممکن مى‏ساخت. جالب است كه این «نكته» حتى از ديد ناظران خارجى، مانند كنت دوگوبينو، سفير فرانسه، نيز پنهان نمانده است:

 

«... من روزى به يك ايرانی كه از اين حادثه (قتل اميركبير ن.) نالان بود، گفتم اگر امير را شاه نكشته بود، مردم كه به دزدى و دروغ خو گرفته‏اند، او را كه مانع اين دو كار بود می‏كشتند. گفت، شما حق داريد.» (۶۰)

 

وگرنه در سهم عمدهء رهبرى مذهبى در سقوط قائم مقام و اميركبير كوچكترین شك تاریخى وجود ندارد:

 

«ميرزا مهدى امام جمعهء اوّل تهران كه در توطئهء قتل قائم مقام دست داشت، برانداختن آن مرد بزرگ را به وزير مختار انگليس تبریك گفت.» (۶۱)

 

نکته‏اى كه آگاهانه پنهان مانده همين است كه شاهان قاجار نه تنها براى بر تخت نشستن به چنين كسانى نياز داشتند، بلكه بعدها نيز از اقدامات اصلاح‏طلبانه‏شان پشتيبانى نموده‏اند. بويژه رابطهء ناصرالدین شاه و اميركبير بسيار صميمانه بود و بقول فریدون آدميت، ناصرالدين شاه از اميركبير چنان محبت پدرانه ديده بود، كه پس از خلعش نيز «به ياد وزيرش مى‏گریست»، چنانکه در نامه‏اى به او نوشت:

 

«به خدا قسم اگر كسى چه در حضور من و چه پيش اشخاص ديگر يک كلمه بى‏احترامى در بارهء شما بكند، پدر سوخته‏ام اگر او را جلو توپ نگذارم.» (۶۲)

 

واقعيت تاريخى است كه شاه به قتل اميركبير رضا نمى‏داد، چنانکه دو روز پس از عزلش نيز به او نوشت:

 

«به خدا قسم، به خدا قسم هرچه مى‏نويسم حقيقت است، و فوق‏العاده شما را دوست مى‏دارم، خدا مرا بكشد اگر بخواهم، تا زنده‏ام از شما دست بردارم، يا اينكه بخواهم بقدر سر سوزنى از عزت شما كم كنم.» (۶۳)

 

بدین ترتيب خلع و سپس قتل اميركبير را تنها انتخابى بايد دانست كه ناصرالدين شاه را وامى‏داشت، يا اميركبير را خلع كند و يا خود نيز سقوط نمايد.

 

«به شاه خاطر نشان كردند، كه... اگر طالب ايمنى اورنگ پادشاهى است، بايد او را معدوم گرداند.» (۶۴)

 

رابطهء قائم مقام با محمدشاه جوان، بدين نزديكى نبود، امّا هيچكس نتوانسته است، نشان دهد، كه قائم مقام قدمى در مخالفت و يا تضعيف «ولى نعمت» خود برداشته باشد. بدين سبب نيز محمد شاه، شخصاً كوچكترین دليلى براى بركنارى و خفه نمودن او نداشت و تنها به اجبار و به هدف حفظ خودش او را قربانى كرد. برعكس همينكه این شاهان چنين مردانى را بركشيدند و پشتيبانى‏شان كردند، چهرهء ديگرى از آنان بنمايش مى‏گذارد، كه با چهرهء خوفناك و خودكامه‏اى كه در اذهان جا داده‏اند، متفاوت است. از اينهمه ديرتر نيز سخن خواهيم گفت. اينجا اشاره‏اى بدين خطاى باصرهء تاريخ‏نگارانى داريم، كه بجاى انتقاد از شرايط خردكنندهء تسلّط مادّى و «معنوى» متوليان مذهب قرون وسطایى در ايران، بر شاهان قاجار تیغ كشيده‏اند و حتى گاهى بر این مردان تاخته‏اند و خود آنان را موجب سرنوشت شومشان يافته‏اند! از جمله فريدون آدميت، مى‏نويسد:

 

«يك انتقاد ما اينستكه او (اميركبير) قدرت را به حد لازم بكار نبست.» (۶۵)

 

و يا مرتضى راوندى بر قائم مقام مى‏تازد كه چرا از شاه خرده‏گيرى كرده است:

 

«اگر قائم مقام اندكى گذشت سياسى نشان مى‏داد و براى ۲۰ تومانى كه شاه به باغبانى داده و سيصد تومانى كه به معلم خود (حاجى ميرزا آقاسى) ارزانى داشته است، دل او را نمى‏آزرد و اين شهریار كودك منش را يار مددكار خود مى‏ساخت.... ولى او ملتى را از فيض وجود خود محروم كرد.» (۶۶)

 

مگر نه آنكه اگر اميركبير بزور متوسل می‏شد و قائم مقام «گذشت سياسى» نشان مى‏داد، همان مى‏شدند، كه «شاهان مستبد و زورگوى قاجار» بودند و بهمین خاطر دشمنى و خشم «تاریخ‏نگاران» را متوجه خود ساخته‏اند؟!

 

بدين نكته این بحث را به پايان مى‏بریم، كه سبب اصلى «خطاى باصرهء» ياد شده نزد «تاريخ‏نگاران»، پيچيدگى روندهاى سياسى و اجتماعى ناشى از دوپايگى قدرت حكومتى در ايران است. این دوپايگى كه در مراحل مختلف به ظهور اشكال گوناگون دشمنى، رقابت، ائتلاف و يا گروكشى ظهور كرده، در كتابهاى تاريخى بقلم مدافعان منافع اين يا آن جناح بازتاب يافته و آنگاه كه خارجيان نيز در جهت منافع خود به «تاریخ‏نگارى براى ايرانيان» دست زدند، منظرهء پر تناقض و گیج‏كنندهء تاريخ‏نگارى معاصر كامل شد. البته هر يك از اينان نيز خود را مدافعان راستين «مردم بيچارهء ايران» قلمداد كرده‏اند و از ظلم «ديگران» نغمه‏ها سر داده‏اند. در این ميان تنها سرى كه بى‏كلاه مانده، همان منافع ملى و تاریخى ايران است!

 

 

***

 

 

با بررسى سه پديدهء گوناگون اجتماعى- تاريخى در نيمهء اول قرن نوزدهم مسلّم شد، كه بدون نقش فعال و قدرت برتر حاكميت مذهبى، اصولاً درك روندها و پدیده‏های تاریخى این دوران غيرممكن است. همچنین اشاره‏اى داشتيم، به اينكه از دوران صفويه تا عصر قاجار تحوّلى بنيادى در «دستگاه» رهبرى شيعيان بوجود آمد و رهبران مذهبى كه در خدمت دستگاه حكومت صفوى قرار داشتند، رفته رفته هر يك به حکومتگرانى مستقل بدل گشتند، كه از مجموعهء آنها بعنوان پايگاه حكومت مذهبى در تقابل با پايگاه حكومت سياسى (دربار) ياد مى‏كنيم.

 

در اينجا بى‏فايده نيست كه براى روشن شدن تحوّلی كه رخ داد، به موقعيت رهبران مذهبى در عصر صفوى نگاهى دقيقتر بيافكنيم:

 

«سلسلهء مراتب روحانيت در اين دوران (صفويه) خود يك طبقهء اشرافى را تشكيل مى‏داد. بزرگترین روحانى ايران.. صدر خاصه نام داشت. صدر خاصه پس از وزير اعظم بزرگترين مقامات كشورى بود و در مجلس شاه، در دست راست او قرار مى‏گرفت. شاهان غالباً با صدور مواصلت مى‏كردند. صدر خاصه را نواب يعنى نايب شاه و نايب محمد (ص) مى‏ناميدند. او در تمام ايالات و شهرستانها معاونين و قائم مقامهایى داشت كه آنها را مدرّس مى‏ناميدند و حكام نمى‏توانستند هیچ حكمى را بدون نظر آنان كه فتوى ناميده مى‏شد، صادر كنند.

 

پس از صدر خاصه، معاون و جانشين او صدرالممالك قرار داشت. ديوان بيگى هيچ حكمى را بدون شركت و مشورت با صدرالممالك صادر نمى‏كرد........

 

سومین شخصيت، آخوند يا شيخ الاسلام يا عالم طراز اوّل بود. او بزرگترین صاحب منصب امور شرعى و مدنى بود و به دعاوى مردم و ادارهء امور شرعى مشغول بود و حقوق خود را ساليانه از شاه دريافت مى‏كرد. او نيز در تمام كشور جانشينانى داشت. جاى او در مجالس شاه، پايين مسند شاه، پس از صدر بزرگ بود.

 

چهارمين شخصيت روحانى، قاضى بود كه پس از شيخ الاسلام دومین صاحب منصب مأمور رسيدگى به دعاوى مدنى و شرعى بود. او نيز در پايين مسند شاه، پس از صدر دوّم مى‏نشست. پس از او پيشنماز يا امام جماعت بود..... و الى آخر، تا «ملايان فقير و مسئله گويان.» (۶۷)

 

با توجه به نفوذى كه «روحانيت» در دربار صفوى داشت بسادگی قابل تصور است كه در هيچيك از سلسله مراتب حکومتى بدون نظر اين جماعت هيچ چرخى نمى‏چرخيد و عقب رانده شدن اين نفوذ در دوران‏هاى كوتاه (از جمله دوران نادر شاه) نه بدان معنى است كه دستگاه حاكميت شيعه زايده‏اى بر دستگاه حكومتى بوده است. برعكس، «روحانيت شيعه... همواره به خلفا و سلاطين بچشم غاصبان امر ولايت و امامت نگاه مى‏كردند و امر حكومت را در دوران غيبت امام، از آن «ولاة امر» مى‏دانستند.» (۶۸)

 

بزبان ساده «روحانيت شيعه» نه تنها «يك نيروى عمدهء اجتماعى و شايد عمده‏ترین نيروى اجتماعى بود» (۶۹)، بلكه درست‏تر آنستكه بگوييم: این «طبقه» كه در تمامى سطوح هرم اجتماعى حضور دارد، تمامی حيات اجتماعى را در قبضهء قدرت خود گرفته، «فرهنگ» شيعه بعنوان مبناى نظرى اين حکومت مذهبى است، كه همهء دريچه‏هاى تنفس معنوى بروى جامعهء ايرانى را بسته است.

 

بدين ترتيب با آنکه در عصر صفوى نيز رهبرى شيعه «عمده‏ترین نيروى اجتماعى بود» با اينهمه به «خدمت و دعاگویی پادشاهان صفوى مشغول بودند» و از اينکه پس از هزار سال ستيزه‏گرى با سنّيان («غاصبان حق علی») به پيشوایى شاهان صفوى به پيروزى دست يافتند، اعتماد بنفس عظيمى نصيب‏شان ساخته بود. پس از سقوط صفويان و بويژه كوشش ناموفق نادرشاه در عقب‏راندن رهبرى شيعه، رفته رفته دشمنى و ستيزه‏جویى با سنّيان جاى خود را به دشمنى با حكومتها داد و بدانجا رسيد كه بالاخره شاهان شیعه مذهب قاجار و دربارى كه جز شيعيان را بدان راه نبود. - بازهم بعنوان «غاصبان حق على»- دشمنی «روحانيت شیعه» را متوجه خود ساختند!

 

اين پديده بى‏نظير در تاريخ جهان البته به موازات قدرت يافتن و تبديل رهبران مذهبى به حکومتگران بی‏تاج و تخت صورت مى‏گرفت.

 

نگاهى به چهرهء تاريخى یکى از حکومتگران شيعه در دوران محمدشاه قاجار این ادعا را، كه «روحانيت» در اين دوران تنها «قشر» و يا «صنفى» را در ساختار اجتماعى ايران تشکيل مى‏داد، باطل مى‏سازد:

 

«در اين دوران مجتهد اصفهانى، سيد باقر شفتى بود. ثروت اين مجتهد به قولى به ۲ميليون و پانصد هزار فرانك، معاءل ۲۰۰ هزار تومان ميرسيد.» best online games online casino poker slotsgrand online casino best Bonus FunJackpot BestCasinos Best online casino slots review Victoryag

 

«دو هزار باب دكان داشت و چهارصد كاروانسرا؛ دامنهء املاكش از بروجرد به يزد ميكشيده» و «مجملاً ۱۷ هزار تومان ماليات ديوانى آن جناب» در اصفهان بود. (۷۰)

 

در مسجد او تا ۲۲ هزار نفر به نماز مى‏ايستادند (۷۱) و در بارهء قدرتش نوشته‏اند:

 

«فتحعلى‏شاه با ميرزا محمد تقى نورى بر سر اين فتوا كه غليان حرام است يا حلال، محاجه داشت. ميرزا عرض كرد كه: اعلم‏العلماى شما، آقا سيد محمدباقرست، بفرستيد بيايد در طهران و در باب غليان با من گفتگو كند. سلطان گفت: آخوند، تو مخبوط و مصروعى. آقا سيد محمد باقر كذایى از اصفهان براى من و تو مى‏آيد به طهران؟»! (۷۱)

 

در واقع نيز قدرت و مكنت سيد شفتى، دربار فتحعلی‏شاه را در سايه می‏گذارد:

 

«در سال طاعون در شهر رشت اموال بلاوارث و مالك بسيار جمع كرده بودند. فتحعلى‏شاه بديدن سيّد رفت و گفت كه: پادشاه صاحب عيال بسيار، فقير شده است. شما از آن اموال كه در رشت جمع شده، بما برات كرده باشيد. سيد مبلغ ۲۰ هزار تومان به شاه برات كرد...» (۷۲)

 

از كرامات سيد پرسيدند، گفت:

 

«... سبب اشتهار كرامت من از آنستكه: هركسى از مادر متولد ميشود، در ميان طايفهء اجنّه نيز در آن حين كودكى از مادر متولد ميشود و آن كودك را همزاد اين شخص می‌‏نامند. مرا همزاديست كه آن همزاد چنان اتفاق افتاده كه پادشاه طبقه‏اى از طبقهء جنّيان است و او همزاد من، پنج شش نفر از اجنّه را برايم فرستاده كه در خانهء من باشند و مرا خدمت نمايند. مثلاً گاهى ظرف خانهء من خالى از آبست، بيك دفعه ملاحظه مى‏كنى، پر آبست و گاهی طفل در گهواره گریه ميکند و بسا باشد كه گهواره مى‏جنبد، بدون اينكه كسى او را بجنباند.» (۷۳)

 

دربارهء «سلوكش با خلق خدا» نوشته‏اند: «متّهمين را ابتدا به اصرار و ملايمت و تشویق اينكه، خودم در قيامت پيش جدّم شفيع گناهان شما خواهم شد، به اقرار و اعتراف واداشته، سپس غالباً به گریه ايشان را گردن زده و خود بر كشتهء آنان نمازگزارده و گاهى هم در حين نماز غش مى‏كرده است.» (۷۴) گويا در مجموع «هفتاد نفر را بحدود شرعيه قتل نمود و اما حدّ غير قتل بس بسيار بود.» (۷۵) برخى شمار كسانى را كه بدست خود شفتى كشته شدند، ۱۲۰ نفر نوشته‏اند.

 

در جدایى از دستگاه حكومت، شفتى لشگرى از لوطيان و آدم‏كشان بياراست و به توصيف سپهر، مورخ دربار قاجار: «بسيار وقت بود كه اشرار حربه‏اى كه مسلمين را بدان مقتول ساخته بودند، در آبگيرهاى مساجد غسل مى‏دادند.» (۷۶)

 

اينجا توجه خواننده را بدین جلب مى‏سازيم كه سپهر، دارو دستهء شفتى را نه به منظور تحقير «اشرار» مى‏نامد، بلكه واقعاً نيز دستگاه حكومت مذهبى از اين پس همواره، به موازات لشگر حكومتى، لشگرى از اوباش و لوطيان در شهرهاى ايران در اختيار داشت، كه در برخوردهاى اين حكومت با دربار و يا در سركوب دگرانديشان به ميدان آمده‏اند. از شورش لوطيان اصفهان برعليه اميركبير تا حملهء اوباش توپخانه به مجلس شوراى ملى و از شورش برعليه رفع حجاب از زنان در دوران رضاشاه، تا «قيام» دارو دستهء طيب رضایى (خرداد ۴۲)، تاريخ اين لشگركشى‏ها جنبهء «جالبى» از تاريخ اجتماعى در ايران معاصر را تشكيل مى‏دهد، كه بررسى جداگانه‏اى لازم دارد!

 

بارى، شفتى با تکيه بر مزدورانش، كه به ۳۰ هزار تن رسيده بود، با مدعيان حكومت محمد شاه هم‏پيمان گشت و با امین الدوله صدر، وزير سابق فتحعليشاه براى به پادشاهى رساندن ظلّ السلطان (پسر ديگر فتحعليشاه) كوشيد. بسال ۱۸۳۷ با سفير انگلیس عليه حكومت پيمان بست و همراه با «روحانيون» ديگر فتوا داد كه لشگركشی محمدشاه بر هرات خطاست.

 

سرانجام در پايان ۱۸۳۹ محمد شاه و حاجى ميرزا آقاسى مجبور گشتند با «چهل عرّاده توپ و چهل هزار قشون» راهى اصفهان شده، به ضرب توپخانه دروازه‏هاى شهر را بگشايند. با اينهه محمدشاه به او- با آنكه با هدف مشخص براندازى بميدان آمده بود- آسيبى نرساند. تنها اين بود كه «مجتهد كز كرد و به گوشه‏اى خزید.» (۷۷) و اين پيش از آنکه نشانهء دلرحمى شاه باشد، ناشى از پايگاه قدرت شفتى بود. چنانكه همين شفتى سه سال بعد (۱۸۴۳ م) هنگاميكه نجيب پاشا، حاکم عثمانى، شيعيان كربلا را قتل عام نمود. برعليه امپراتورى عثمانى فرمان جهاد داد و اگر حاجى ميرزا آقاسى جلوگيرى نكرده بود، فرمان او ايران را به جنگ با عثمانيان مى‏كشاند. خوانندهء دقيق متوجه است كه جنگ با امپراتورى عثمانى (۲۰۰ ميليون جمعيت در مقابل ايران با هفت الىٰ هشت ميليون) به چه درجه‏اى مى‏توانست موجوديت ايران را به خطر اندازد!

 

حال كه با پايگاه قدرت يكى از حكومتگران مذهبى ايران آنروزگار آشنا شديم، بيفايده نيست، بمنظور ملموس گشتن عملكرد اجتماعى و ماهيت «نفوذ معنوى» اين حاكميت، از اين زاويه به یکى ديگر از رهبران شيعه نگاهى بيافكنيم:

 

يكى ديگر از «علماى‏اعظم» اين دوران، شيخ جعفر بن خضر بن يحيى حلى جناحى نجفى، صاحب كتاب چهار جلدى «كشف الغطاء» است. در بارهء نفوذ و مقام شيخ جعفر همين بس، كه: «آن جناب، فتحعلی‏شاه را اذن در سلطنت داد و او را نايب خود قرار داد...» (۷۸)

 

نگاهى به چهرهء اين «روحانى‏اعظم» از قول تاريخ‏نگار رسمى شيعه بسيار گوياست:

 

«آن جناب كثيرالاکل (پرخور) بودند. گويند كه: هر وقتى يك من تبريز طعام و صد درم پياز و ده تخم فلفل و يك رأس برّه غذاى او بود و هرشب را هم با زن مقاربت می‌‏نمود و هرشب دوثلث شب را بيدار بود و بعبادت حضرت آفریدگار اشتغال داشته و در اكثر از سنوات خانهء خود را به رهن مى‏گذاشت و قيمت آنرا به فقرا بذل مى‏نمود؛ و ببلاد ايران مى‏آمد و تنخواه (پول) تحصيل مى‏كرد و مراجعت مى‏نمود و خانه‏اش را از رهن بيرون مى‏آورد و هميشه كنيزى بهمراه داشت و در اسفار، هركجا كه شهوت بر او غالب مى‏شد حكم مى‏كرد كه چادر مى‏زدند و دفع حاجت مى‏نمود و آن جناب بسيار خوش احوال بوده...» (۷۹)

 

گفتنى است كه شيخ جعفر به سهم خود در «تكميل معارف اسلامى» نيز كوشيده است و دو فتواى زيرين «دست‏آورد» اين كوشش است:

 

«ايضاً شيخ فرموده كه: اگر در جایى تسبيح نداشته باشند استخاره كنند، مى‏توان قدرى از موى ريش را گرفته، استخاره كنند. يعنى جفت و طاق كنند و از جمله فتاوى غریبهء او آنكه اگر نتوانند كه جسد انسانى را حمل بعتبات عاليات دهند جايزست كه جزوى از اعضاى او را جدا كنند و بمشاهد مشرفه رسانند، اگرچه به جدا كردن يك بندى از بندهاى انگشت او باشد.»!! (۸۱)

 

 

***

 

 

«در اينجا زندگانى انتظار لحظهء بازگشت را مانستى و زمان حال فریبى دمادم را.» -- كنت دوسرسى، سفير فرانسه در ايران (۸۲)

 

 

هدف از بررسى اوضاع اجتماعى- سياسى ايران در نيمهء اوّل قرن نوزدهم، توجه دادن خواننده به مختصات و مشخصاتى بود، كه به درك چگونگى و چرایى برآمدن جنبش بابى كمك مينمايند. كوشيديم، (هرچند در خطوط اساسى) «پيكره‏اى تاريخى» از ايران آن دوران بدست دهيم و ناگفته پيداست، كه آنچه گذشت، تنها به ساختارهاى حكومتى نظرداشت و از اين نظر كه مهمترین بخش «پيكره‏نگارى تاريخى» را چگونگى و شرايط زيست مردمان تعيين مى‏كند، نارسا بود. زيرا تنها با چنين شناختى است كه مى‏توان از تاريخ‏نگارى «كلاسيك»، كه انباشته‏اى است، از «وقايع تاريخى» و «اعمال مردان تاريخ‏ساز»، فاصله گرفت و وقايع و اعمال تاريخى را در بستر ضروريات اجتماعى مطالعه كرد. تنها از اين راه است، كه «علم تاريخ»، جاى مديحه‏سرایى و يا مرثيه‏سرایى دربارهء رويدادهاى تاريخى را خواهد گرفت.

 

مثلاً اينكه بگوييم، دوران ميانى حكومت سلسلهء قاجار از هر نظر پایین‏ترین نقطه در دوران معاصر ايران است، تصوير روشنى به ذهن خواننده خطور نمى‏دهد. حتى بدست دادن تصويرى مشروح از وقايع «تاريخى» نيز از عهدهء این امر برنمى‏آيد. بويژه آنكه شرح و بسط این وقايع، مى‏تواند به دلزدگى و كسالت منجر گردد. از همين روست كه نمايشات و يا فيلمهاى تاریخى، كه ناگزیر از نشان دادن جزیيات و فضاى يك مقطع تاريخى مشخص هستند، بيش از کتب تاريخى كشش دارند.

 

حتى گزارشات آمارى نيز از تأثير محدودى برخوردارند. مثلاً در كتابى ميخوانيم:

 

جان ملكم بسال ۱۸۱۵ م جمعيت ايران را ده ميليون تخمين زد و راولنسن، ۱۸۵۰ م تقریباً همين رقم را، در حاليكه تا سال ۱۸۷۳ به علت قحطى و شيوع وبا و طاعون چنان كشتارى از ايرانيان شد كه جمعيت از ۶ ميليون تجاوز نميكرد. (۸۳)

 

هرچند اين ارقام ذهن خواننده را به تصوّر اوضاعى واميدارد، كه منجر به كشته شدن دوپنجم جمعيت كشور شد، با اينهمه از گيرایى لازم برخوردار نيست.

 

از سوى ديگر، شرح خاطرات و يا زندگينامه‏ها، اندرزنامه‏ها و سفرنامه‏ها با آنكه گوياى فضاى حاكم بر جامعه‏اند، بعلت محدوديت ديد و بسا غلوّها و يا اغراض شخصى، تنها با شناخت دقیق مختصات اجتماعى- تاریخى، بيانگر اوضاع هستند و تشخيص این مختصات نيز تنها از عهدهء پژوهش‏گران كاركشته برمى‏آيد.

 

در اين ميان گاهنامه و يا وقايع‏نگارى، اگر با ديد تيزبین نويسنده توأم باشد، يكى از بهترین راهها براى درك فضاى اجتماعى و مختصات سياسى يك دوره است.

 

متأسفانه از دورانی كه مورد نظر اين بررسى است، چنين سندى در دست نيست. اما چندى پيش سند تاريخى ارزشمندى از اواخر قرن نوزدهم (اواخر سلطنت ناصرالدين شاه و دو سه دهه پيش از انقلاب مشروطه) منتشر گشت. اين «وقايع الاتّفاقيه» بقلم گزارشگرى است پارسى‏الاصل، بزرگ شدهء هند و مأمور دولت انگليس در شيراز، كه گزارشات روزانه‏اش را به وزارت امور خارجهء انگلستان ميفرستاد، تا شناخت لازم دربارهء اوضاع ايران را در اختيار سياست‏گذاران متبوع خويش قرار دهد. او با ديد سياسى گزارشگر وقايع است و از لاف و گزاف مبرّا. (۸۴) انتشار اين كتاب به كوشش سعيدى سيرجانى قدم مهمى است، در راه شناخت جامعهء ايرانى در قرنى پيش از اين.

 

با توجه به اين ضریب (پارامتر) تاريخى، كه در تمام طول قرن نوزدهم، تحولاتى بنيادين در ساختار سياسى و اجتاعى ايران رخ نداد، نگارنده در اختيار گذاردن دست چينى از «وقايع الاتفاقيه» را در جهت درك فضاى آن دوران مفيد مى‏داند. خاصّه آنكه بدنبال دگرگونى‏هایى كه در نيم قرن اخير در كشور ما رخ داد، اين فضا تا حد زيادى از ذهن ايرانيان زدوده شد و تنها پس از برقرارى «حکومت اسلامى»، در برخى خطوط تجديد گشته است! بهر رو، با آنكه خواندن «گلچينى» كه در پایین مى‏آيد دقت بيشترى مى‏طلبد، خالى از «لطف» نیست.

 

 

***

 

 

دربارهء رابطهء محاكم ولايت (فارس) با دربار مى‏خوانيم:

 

«ديگر آنكه، از قرار تقریر جناب نظام‏السلطنه پنجاه هزار تومان زيادى از ماليات داده‏اند و یکصد و ده هزار تومان كه از بابت پيشكش و مساعده تقديم كرده بودند، اعليحضرت همايونى هنوز آن پول را پس نداده‏اند، از این جهت خيلى اوقات ايشان تلخ است.» ۱۳۱۱ ق (۸۵)

 

«ديگر آنكه، نواب مستطاب والا، حاجى معتمدالدوله، به طهران تلگراف كرده‏اند كه «پنج شش ماه به سال باقى نيست. اين چند ماه تنظيماتى لازم ندارند، اگر حكومت سال نو با من شد تفصيلى عرض مى‏كنم، اگر صلاح دولت است از این قرار حكم صادر شود.» ۱۲۹۵ ق (۸۶)

 

دانستنى است كه فرهاد ميرزا معتمدالدوله، عموى ناصرالدين شاه و نايب‏السلطنه، بعنوان حاکم ولايت فارس حتى در مقايسه با ديگر دولتمردان تا حد زيادى مترقى بود و «بيزار از عرب و فرهنگ عرب و زمانى متهم به بابيگرى»! (۸۷)

 

«ديگر آنکه، از قراريكه جناب آقاى مستوفى‏الممالك (صدراعظم) به حکومت فارس حسب الامر حضرت اقدس شهریارى نوشته‏اند كه «ماهى دو مرتبه خودتان با ريش سفيدان فارس پاى تلگراف حاضر شويد و ابلاغات همايونى را بشنويد». حكومت فارس جواب داده‏اند كه «من حاكمم نه رئيس جمهورى. اگر مى‏خواهند من حاكم باشم از اين احكامات به من نفرماييد.»» ۱۲۹۶ ق (۸۸)

 

«ديگر آنكه، از جانب اعليحضرت پادشاه انگلستان يك عصا و يك جعبهء شمسهء الماس بجهت نواب مستطاب والا، حاجى معتمدالدوله، فرستاده بودند. در باغ نوخلعت پوشان كردند.» ۱۲۹۵ ق (۸۹)

 

«ديگر آنكه از طهران مأمورى براى صندوق عدالت فرستاده بودند كه مکرراً عریضه‏جات به حضور حضرت شهريارى يكسره بنمايند. نوّاب والا قبول اجراى این كار را نکرده به اولياى دولت تلگراف كردند كه، «اگر من حاكم باشم اجراى اين كار در حكومت من محال است...» هرچه از طهران گفتند كه اخبار، ضررى به حكومت ندارد، قبول نكردند. معهذا اين كار را موقوف داشتند و نواب والا از ترك این حكم خرسند هستند. مأمورى را هم كه آمده بود رجعت دادند.» ۱۲۹۶ ق (۹۰)

 

در بارهء مظفرالدين ميرزاى وليعهد كه بعدها بعنوان پادشاه فرمان مشروطیت را امضا كرد، گزارش می‏دهد:

 

«حضرت وليعهد (مظفرالدين ميرزا) به دولت روس شكايتى نوشته است به این مضمون «من كه وليعهدم بايد مبالغ كلى مقروض باشم و ابداً دخل و تصرف نمى‏توانم در ابوابجمعى خود بنمايم. ظل السلطان (پسر ديگر ناصرالدين شاه و حاكم ايالات اصفهان ن.) كه هيچكاره است بايد آنقدر ابوابجمعى داشته باشد و مبالغ كلى وجه نقد و اسباب داشته باشد.» ۱۳۰۲ ق (۹۱)

 

«جناب حاجى مشيرالملك (ميرزا ابوالحسن خان) عریضه‏اى خدمت حضرت والا، ظل‏السلطان نوشته است كه «فارس مبلغ گزافى تفاوت عمل دارد من آن مبلغ گزاف را علاوه بر ماليات مى‏دهم، به شرط آنكه... اختيار فارس بمن باشد».» ۱۳۰۰ ق (۹۲)

 

سرنوشت این مشيرالملك كه مى‏خواست ولايت فارس را «كرايه» كند، گوياست:

 

«مشيرالملك از روز عاشورا كه ناخوش شد ديگر از رختخواب بيرون نيامد تا آنكه روز شنبه مرحوم شد... در اين دو سه روزهء ختم، هر روزه جناب صاحب ديوان و قوام الملك و تمام بزرگان و اركان، در مجلس ختم آن مرحوم حاضر شدند. وارث آن مرحوم، دو صبيه و پسر برادرش حاجى ميرزا احمدخان كه شوهر يكى از صبيه‏هاى آن مرحوم است، ديگر وارثى ندارد. از قرار مزبور حضرت والا ظل‏السطان و حكومت شيراز درصدد اخذ از اموال آن مرحوم هستند. ديگر آنكه وجهى كه از ورثهء مشيرالملك بجهت اعليحضرت همايونی مى‏خواستند به هفتاد و پنج هزار تومان قطع شد. تا بحال ۸۳ هزار تومان گرفته‏اند.» ۱۳۰۰ ق (۹۳)

 

آزمندى و خودكامگى همهء رده‏هاى دستگاه حكومت را فراگرفته است:

 

«ديگر آنکه، حاجى آقا بابا، كلانتر كازرون، يك نفر را در كازرون چوب زيادى زده و حبس كرده، شب در محبس فوت مى‏شود. اهل كازرون... شكايت از مشاراليه به حكومت كرده بودند... ولى حاجى آقابابا چندان تقصيرى ندارد،.چونكه از ماليات معمولى هر ساله دو مقابل سند از او گرفته، پیداست كه مردم را غارت كند تا بتواند عمل خود را صاف نمايد. از قرار مذكور علاوه بر ماليات معمولى هر ساله اصلاً فرعاً قریب دوازده هزار تومان تعارف از مشاراليه گرفته و ميگيرند.».۱۳۰۰ ق (۹۴)

 

«ديگر آنكه، قاسم خان، حاكم كازرون از بسكه ظلم و تعدى و اجحاف به خلق كازرون كرده بود و جميع اهل كازرون شكايت خدمت حکومت كردند. حكومت خواست كه او را تنبيه كند و زيادتى كه كرده بگيرد. سرطويلهء حكومت بست رفته، از قرار مذكور بقدر ده دوازده هزار تومان بظلم و تعدى مأخوذ نموده است.» ۱۲۹۶ ق (۹۵)

 

خشونت، ظلم و بى‏قانونى فراگير، ريشه در «فرهنگ اجتماعى» دارد:

 

«ديگر آنکه چند روز قبل پسرى به سن بيست سال با زنى از خويشان خود در كوچه صحبت مى‏داشته، پاكار محل به او مى‏رسد، مي‏گويد، چرا به زن مردم حرف مى‏زنى؟ هرچه مى‏گويد اين زن خويش من است، از او نشنيده و او را كتک زياد مى‏زند و مى‏برد در محبس بيگلربيگى، يک شب هم در حبس بوده، بعد كه او را از حبس بيرون مى‏آورند فوت مى‏شود.» (۹۶)

 

اين كافى نيست كه مردم را در روز روشن می‏چاپند، در شب هم دست بردار نيستند:

 

«... اين اوقات شبها دكان و خانه بيشتر از سابق بريده مى‏شود و دزد هم از قرارى كه ميگويند از عملجات حاجی آقاجان، فراشباشى بيگلربيگی است و هرچه سرقت بشود ديگر ممكن نيست كه پيدا م بدست نمى‏دهند.» ۱۲۱۹ ق (۹۷)

 

اتهام دزدى به فراشباشی حكومت، بى‏پايه نيست، چنانكه مثالى ديگر جاى شكی باقى نمى‏گذارد:

 

«ديگر آنکه، شب جمعه ماه صفر، شخصى با بقچه‏اى كه در آن چند پارچهء ملبوس بوده از محله‏اى بيرون مى‏آيد كه برود به محله‏اى دیگر به خانهء خودش. فردا صبح در خارج دروازهء بيرون شهر جنازهء آن شخص را ديده بودند.» (۹۸)

 

«ديگر آنکه، شخصى كه شب هنگام كشته بودند و بيرون دروازه انداخته بودند، قاتل آن مشخص شده كه خود داروغهء شهر است. طمع در آن بقچه‏اى که همراه آن شخص بوده كرده، خواسته از او بگيرد، نداده، چماقى تو گوش او می‏زند. فوراً افتاده مى‏ميرد. ردّ خون را از آنجائيكه ریخته بوده تا در خانهء داروغه برده‏اند، ولى فراشباشی كه حال بيگلربيگى است مى‏خواهد خون را پايمال كند از قرار مذكور همان بقچه عيناً در خانهء داروغه است.» (۹۹)

 

گزارش بعدى، زمينهء «فرهنگى» فساد و ظلم حكومتگران را نشان مى‏دهد:

 

«ديگر آنکه، اسعدالسلطنه پسر مرحوم ايلخانى قشقایى، ضعيفهء فاحشه‏اى را در منزل خود آورده و لباسهاى مادر خود را به او پوشانيده كه برايش رقص نمايد. خواهرش كه عيال بيگلربيگى است خبردار مى‏شود. به بيگلربيگى مى‏گويد حكماً این ضعيفه را بايد گرفته سياست نمايند. بيگلربيگى هم به كدخدایان شهر سپرده هرچه فاحشه در شهر است گرفته بياورند. حال هر روزه كدخدايان در شهر افتاده و فاحشه‏ها را گرفته مى‏برند منزل بيگلربيگی. مشاراليه هم آنها را سياست كرده، مبلغى ترجمان (جریمه) از آنها می‏گیرند. اسباب مدخول خوبى بيگلربيگى براى خود فراهم آورده است. تا به حال قریب سیصد چهارصد تومان از اينكار جمع كرده است.» (۱۰۰)

 

واقعيت زندگى به رمانهای سورئاليستى بيشترشبيه است:

 

«ديگر آنکه، دو ضعيفه با سربازى در کوچه حرف مى‏زدند، در اين بین خاصه تراش نواب مستطاب والا حاجى معتمدالدوله رسيده سرباز را منع ونصيحت مى‏كند، سرباز زخمی مى‏زند به خاصه تراش نواب معظم‏اليه، خاصه تراش مراتب را به نواب مستطاب والا عرض مى‏كند، حكم مى‏فرمايند آن دو ضعيفه را مى‏گيرند و سر آنها را می‏تراشند و در كوچه و بازار می‌‏گردانند.» ۱۲۹۶ ق (۱۰۱)

 

حال نگاهى به هرم ديگر قدرت، یعنی دستگاه مذهبى مى‏افكنيم تا «فتنهء فرهنگى» را دريابيم كه جامعه را در مجموع و دستگاه حكومت را بعنوان بخشى از این جامعه فراگرفته است. مى‏دانيم كه اين دستگاه گذشته از «محاكم شرعى» با اعلام مساجد و امامزاده‏ها بعنوان تيول غيرقابل تجاوز خود و بكار بردن حربهء «بست نشستن» اعمال قدرت مى‏كند. در همین امر نيز مى‏توان این واقعيت را ديد كه چگونه از بالا گرفتن تضاد ميان مردم و حكومت بنفع خود استفاده مى‏نمايد و از كارساز بودن اين تضاد در تحوّل اجتماعى جلو مى‏گيرد. بدین ترتيب هر كوششى از بالا و يا پايين در جهت ايجاد امنيت و يا عدالت اجتماعى در نطفه خفه شده، با محدود نمودن قدرت حكومت از طرفى، مسئوليت را از گردن حكام بر مى‏دارد و از طرف ديگر در همهء زمينه‏ها چوب لاى چرخ دولت مى‏گذارد تا اعمال قدرت نمايد:

 

«حكومت خيال داشت كه مأخوذى حسن خان را برسد، او هم ترسيده فرار كرده رفت در مسجد نو بست نشست. يك روز در آنجا بست بود. امام جمعه توسط كرده او را روانهء خدمت حكومت كرد.» (۱۰۲)

 

از این «بست نشستن» البته فقط بالادستى‏ها استفاده نمى‏كنند، بلكه:

 

«در این شهر تمام فساد زیر سر علما است، هركس دزدى كند يا آدم بكشد، مى‏رود در خانهء آنها بست مى‏نشيند.» (۱۰۳)

 

نمونهء ديگر آنكه:

 

«اكبر و شيخك نام كه هر دو از اشرار شيراز بودند و جناب نظام السلطنه آنها را مى‏خواستند و مدتی است در شاهچراغ بست نشسته‏اند و در ضمن شرارت هم مى‏كنند. جناب نظام‏السلطنه لابد شده به ساعدالسلطنه حكم كرده كه در كمین باشند هروقت از شاهچراغ خارج شدند آنها را يا بگيرند يا با گلوله بزنند، چند شب قبل فرصت كرده، اكبر را دو گلوله زدند ولى تا بحال نمرده است. متولى‏باشی و جناب امام جمعه توسط از شيخك كردند، قرار گذاشته كه شيخك از خاك فارس خارج شود، تا از خاك (فارس) خارج شود در امان است، جاى ديگر با دولت است.» ۱۳۱۱ ق (۱۰۴)

 

این پايهء حكومت نيز از فضاى سورئاليستى بى‏بهره نيست:

 

«ديگر آنكه دو روز قبل سيّدى در شاهچراغ يك قران از دست او به زمین مى‏افتد مى‏خواسته يك قران را از زمين بردارد شخصى حرمله نام، كه از الواط و اشرار توى شاهچراغ است حاضر بوده، پاى خود را روى يك قران گذارده نمى‏گذارد سيد پول خود را بردارد، با هم گفتگو مى‏كنند، حرمله با كارد به پيشانى سيد مى‏زند، يك شب هم زنده بوده ديروز صبح فوت مى‏شود. قاتل هم در همان شاهچراغ بست نشسته است.» ۱۳۱۸ ق (۱۰۵)

 

چنانكه اشاره رفت «بست نشستن»، نه احياناً زمينهء منفعل اعمال قدرت «روحانيت»، بلکه اهرم فعال آن را تشكيل مى‏داد. ببينيم قدرت يك پيشنماز چقدر بوده است:

 

«ديگر آنكه دوباره آدمهاى حكومتى جهت مطالبهء پول باقى به درب منزل اسعدالسلطنه پسر مرحوم ایلخانی قشقایى آمده بودند. آقا ميرزا محمدعلى پيشنماز كه در مسجد مشيرالملك نماز مى‏خواند از درب منزل اسعدالسلطنه عبور مى‏كند.می‏بيند آدمهاى حكومت نشسته‏اند. مى‏پرسد: «براى چه اينجا نشسته‏ايد؟ مي‏گويند براى مطالبهء وجه آمده‏ايم»... آقا ميرزامحمدعلی تغيّر زيادى به آنها مى‏كند و خيلى هم بد به جناب نظام‏الملك مى‏گويد كه: «اسعدالسلطنه در مسجد مشيرالملك پيش من بست است، شما درب منزل او براى چه آمده‏ايد، برويد به جناب نظام‏الملك بگویيد «این چند روزهء ماه رمضان كه گذشت من خودم رسيدگى مى‏كنم، ببينم واقعاً اگر اسعدالسلطنه بدهی به ديوان دارد، در صورت امكان كه پيشرفت كند، مى‏گويم بدهد.» آدمهاى حكومت مى‏بينند اگر از درب اسعدالسلطنه نروند كتک در كار است، لابد مى‏روند.» ۱۳۱۷ ق (۱۰۵)

 

برخلاف تصوّرى كه «تاريخ‏نويسان» شيعه سعى در القاى آن داشته‏اند، تعارض «روحانيون»، تنها با دستگاه دولتى نيست، بلكه بموازات دخالت قدرتمندانه در همهء شئون مملكتى، «حيطهء» ويژهء خود را نيز دارند و اين تنها ويژگی اواخر دوران ناصرالدين شاه نبود كه:

 

«... حكومت بدست ملاهاست، ابداً حکومت قادر به حرف زدن نيست و پيشرفت هم ندارد.» (۱۰۶)

 

از جملهء این «حيطه‏هاى ويژه» اقليتهاى مذهبى‏اند، كه در فرصتهاى آتى بيشتر بدان خواهيم پرداخت. اينجا تنها نمونه‏وار آنکه:

 

«يك نفر از اهل شهر با يك نفر گبر دوست بوده، آن گبر مى‏رود در خانهء آن شخص، مى‏فرستد دلاك مى‏آورند كه سر خود را بتراشد. ملااحمد نام پيشنماز كه در مسجد علم‏دار، پيشنمازى مى‏كند محض اينكه اسمی بيرون كند يك مرتبه خودش با چند نفر از مقدسين مى‏ریزند در آن خانه، صاحبخانه و گبر را كتك زيادى مى‏زنند كه چرا گبر در خانهء مسلم آمده...» ۱۳۱۷ ق (۱۰۷)

 

در این ميان جالب است ببينيم كه چگونه يك پيشنماز به اهرم دگرآزارى به «مجتهدالزمان» بدل مى‏گردد:

 

«ديگر آنكه، آقا سيدعلی اكبر فال‏اسيرى باز بناى بدسلوكى را به جماعت يهود گذارده، هر روز زلف از آنها مى‏بُرَد و چوب مى‏زند و كلاه پاره مى‏كند و با مردهاى خود هم شور شده‏اند كه براى ماه رمضان مثل پارسال اسبابى فراهم بياورد. ريش سفيدان يهود به حكومت عارض شدند، حكومت هم چندان در بند نيستند، بلكه تغيّر هم به آنها كرده‏اند و بنظر مى‏آيد كه نتوانند آقاسيدعلى‏اكبر را ممانعت نمايند.» (۱۰۸)

 

سرنوشت سيدعلى‏اكبر فال‏اسيرى، نمونهء گويایى است، از چگونگى عروج به رأس هرم حكومت مذهبى. او كه از «بدسلوكى به جماعت يهود» آغاز كرد، بزودى به دامادى ميرزاى شيرازى، «رهبر جنبش تنباكو» عروج نمود و يكى از «علماى اعظم» گشت:

 

«ديگر آنكه، حاجى سيدعلى‏اكبر خيلى شأنش زياد شده است. روزها با جلال و ازدحام زياد به مسجد وكيل مى‏رود نماز. در جلويش قرائت قرآن به آواز بلند مى‏خواهند كه هيچوقت جلوى هیچ مجتهدى این حركات را نمی‏كردند. گويا لقب مجتهدالزّمانى بخود داده است.» (۱۱۰)

 

مى‏دانيم كه چماق «نهى از منكر» اختراع جديدى نيست ، و مزه آنرا مردم ايران در طول سيزده قرن متوالى چشيده‏اند:

 

«ديگر از قرار مذكور يك نفر مست از در مدرسهء آقاباباخان عبور مى‏كرده است. طلاب مدرسه او را مى‏گيرند مى‏برند خانهء حاجى سيدعلى‏اكبر، او را حدّ شرعى مى‏زنند. چهل تازيانه كه به او مى‏زنند غش مى‏كند. چهل تازيانه ديگر در حالت غش به او مى‏زنند و او را به حالت مردن از خانه بيرون مى‏اندازند.» (۱۱۱)

 

«ميرزامحمدعلى بجهت اپكار عكاس پيغام فرستاده كه «شنيده‏ام زنها مى‏آيند عكس آنها را مى‏اندازى. بايد حكماً از اين شهر بروى...»» (۱۱۲)

 

پيشنماز فوق الذكر تنها يكى از چند دو جين «روحانى» شيرازى است كه در «وقايع الاتفاتيه» ذكرشان مى‏رود. يكى از آنان، كه مى‏كوشد پا جاى پای او بگذارد، آقا ميرزا هدایت‏الله نامى است:

 

«ديگر آنكه از قرار مذكور در خانهء حاجى نصيرالملك اسباب عيش بوده، آقاميرزا هدايت‏الله مى‏فرستد منع مى‏كند كه صداى ساز و آواز بلند نكنيد. اعتنایى نمى‏كند. خودش با طلاب مى‏روند كه بریزند در خانه و اسباب آنها را بهم بریزند.» (۱۱۳)

 

اينان ديگر حتى به «خودى» هم رحم نمى‏كنند:

 

«ديگر آنكه خانهء آخوندى ختنه سوران بوده، صدایى داشتند. جمعى سادات می‏ریزند در خانهء آخوند اسباب آنها را مى‏شكنند و آخوند و مهمانها را مى‏زنند.» (۱۱۴)

 

این جماعت بارى از دوش مردم برنمى‏دارند، كه هيچ، فلكزدگى آنان اسباب كسب شأن است:

 

«ديگر آنكه ملخ در همه جا بشدت بيرون آمده است. ميرزا هدايت‏اله پيشنماز دو سه روز با جمعيت اهل شهر رفتند به ملخ كشتن. تمام بازارهاى شهر را بستند... در این دو سه روزه بقدر سى وَقَر ملخ آوردند. ميرزا هدايت‏الله محض خاطر جلوه دادن به مردم، بارهاى ملخ را مى‏آوردند يا در شاهچراغ يا در كاروانسراى گمرك خالى مى‏كردند، كم‏كم تزلزلى در قلب مردم افتاده بود و بدينجهت نان را هم ترقى دادند...» (۱۱۵)

 

در هنگامه‏اى كه كشور در نهايت ذلّت بسر مى‏برد و تنها در يكى از شهرها (شيراز): «از اطفال مسلمان قریب سه چهار هزار نفر و از اطفال يهود قریب به پانصد نفر از ناخوشى آبله مردند.» ۱۳۰۰ ق (۱۱۶)

 

این «نوّاب الهى» مشغلهء ديگرى دارند:

 

«ديگر آنكه حاجى شيخ جعفر پيشنماز محض خاطر بعضى موقوفات كه بدست شيخ محمّدطاهر پيشنماز بوده چون ميانهء آنها گفتگویى واقع شده، ريخته بودند در خانهء او كه خانهء شيخ محمد طاهر را خراب كنند. او هم فرار كرده در مسجد حاجى نصيرالملك... بست مى‏نشيند. بعد از آن حاجى شيخ جعفر، استشهادى به مهر جميع علما تمام مى‏نمايد كه شيخ محمد طاهر، فاسق و فاجر است و بايد او را اخراج بلد كرد.» ۱۳۱۲ ق (۱۱۷)

 

و مشكل این آقايان در يك دههء پيش از انقلاب مشروطه چيست:

 

«ديگر آنكه چند روز است ميانهء ميرزا هدايت‏الله و آقا ميرزا محمد تقى پيشنماز و امام جمعه گفتگوست. آقا ميرزا محمد تقى و امام جمعه مى‏خواهند روز جمعه را كه ميرزا هدايت‏الله قدغن كرده، كسبه دكاكین خود را ببندند، باز نمايند.... تا اينكه آقا ميرزا محمدعلى و امام جمعه به حکومت اظهار كردند كه اين كار خلاف شرع است، بايد حكماً دكاكين را روز جمعه باز نمايند. این خبر به ميرزا هدايت رسيد بقدر صد و پنجاه نفر با اسلحه دور خود جمع كرد كه اگر بخواهند دكاكین خود را باز نمايند جنگ جهاد كنيد... روز جمعهء هفته گذشته پاره‏اى از دكاكين باز بود، اغلبى از كسبه دكاكين خود را بسته بودند و هركس هم كه باز كرده بود، تا بعد از ظهر بيش باز نبود...» ۱۳۱۳ ق (۱۱۹)

 

جاى تعجب نيست كه نتيجهء چند قرن اشاعهء «اسلام ناب محمدى» در آن سر بزنگاه تاريخ كه در اروپا خوشه چينى از انقلاب اجتماعى و صنعتى آغاز مى‏گشت، در ايران «امتى جاهل و افسون زده» بجاى مانده بود، كه با بربریّت فاصلهء چندانى نداشت:

 

«ديگر آنكه مشيرالملك، صبيهء ميرزا آقاى سيد را كه داماد معزّالملك است به جهت پسر خود عقد كرده، ولى دختر به سن پنج ساله است، بولايت پدر عقد كرده‏اند.» ۱۳۰۴ ق (۱۲۰)

 

«ديگر آنكه شخصى تازه ميرغضبى حكومت را اختياركرده بود، شب هنگام با شاگرد خود شرب خمر مى‏كرده، شاگرد او مست شده، سر ميرغضب را بريده است.» ۱۳۱۲ ق (۱۲۱)

 

و بالاخره «امر به معروف» هميشه نيز به همان نتايجى رسيده است كه امروز مى‏رسد:

 

«ديگر آنكه شب هنگام دو نفر زن مست، از باغ نو به طرف شهر مى‏آمدند... كداخدايان و فراشان بیگلربيگى.... آن دو نفر زن مست را گرفته به خانهء جناب قوام الملك بردند. پس از معلوم شدن، زنهاى مست از زنهاى طلاب امام جمعه بوده‏اند.» (۱۲۲)

 

 

-----------------------------------------------------------------------

 

(۱) «سفرنامهء فرد ریچاردز»، ميهن‏دخت صبا، ص ۲۴۷.

 

(۲) «افكار اجتماعى و سياسى و اقتصادى در آثار منتشر نشدهء دوران قاجار»، هما ناطق، فريدون آدميت، ص ۲۹. (۳) همانجا.

 

(۴) همانجا.

 

(۵) «تاریخ اجتماعى و سياسى ايران در دورهء معاصر»، سعيد نفيسى، ج ۲، ص ۳۸.

 

(۶) همانجا.

 

(۷) همانجا، ص ۳۹.

 

(۸) «تاریخ اجتماعى ايران»، مرتضى راوندى، ج ۲، ص ۴۹۷.

 

(۹) همانجا، ۴۹۶.

 

(۱۰) «تاریخ اجتماعى...»، نفيسى، ياد شده، ج ۱، ص ۵۷.

 

(۱۱) همانجا، ص ۵۴.

 

(۱۲) همانجا، ص ۷۶.

 

(۱۵) «مسافرت به ارمنستان و ايران»، ترجمهء محمود مصاحب، ص ۲۱۶.

 

(۱۶) «خاطرات حاج سياح يا دورهء خوف و وحشت»، بکوشش حميد سياح، ص ۱۱۹.

 

(۱۷) «سلسلهء پهلوى و نيروهاى مذهبى (به روايت تاریخ كمبريج)»، ترجمهء عباس مخبر، ص ۲۳۷.

 

(۱۸) همانجا، ص ۲۳۲.

 

(۱۹) «تاریخ اجتماعى...»، نفيسى، ياد شده، ج ۱، ص ۸۴.

 

(۲۰) همانجا، ص ۸۳.

 

(۲۱) همانجا، ج ۲،ص ۸۴.

 

(۲۲) همانجا، ص ۳۰-۲۹.

 

(۲۳) «از ماست كه بر ماست»، هما ناطق، ص ۱۵.

 

(۲۴) «تاریخ اجتماعى...»، نفيسى، ياد شده، ج ۱، ص ۹۳.

 

(۲۵) همانجا، ج ۲، ص ۲۱۴.

 

(۲۶) «ايران در راه‏يابى فرهنگى»، هما ناطق، ص ۱۴۲.

 

(۲۷) «تاریخ اجتماعى...»، نفيسى، ياد شده، ج ۲،ص ۷۹.

 

(۲۸) همانجا، ص ۷۵.

 

(۲۹) «ايران در راه‏يابى...»، ياد شده، ص ۸۲.

 

(۳۰) «تاریخ اجتماعى...»، نفيسى، ياد شده، ج ۲، ص ۲۰.

 

(۳۱) «سلسلهء پهلوى...»، ياد شده، ص ۲۳۵.

 

(۳۲) «تاریخ اجتماعى...»، نفيسى، ياد شده، ج ۲، ص ۷۵.

 

(۳۳) همانجا، ص ۱۴۲. (۳۴) همانجا، ص ۵۰.

 

(۳۵) همانجا، ص ۱۴۲.

 

(۳۶) همانجا، ص ۷۶.

 

(۳۷) همانجا، ص ۷۳-۷۲.

 

(۳۸) همانجا.

 

(۳۹) همانجا، ص ۷۳.

 

(۴۰) همانجا، ص ۷۵.

 

(۴۱) همانجا، ص ۷۴.

 

(۴۲) «ناسخ التواریخ»، ج ۲، ص ۶۷.

 

(۴۳) «تاریخ اجتماعى...»، نفيسى، ياد شده، ج ۲، ص ۱۴۴-۱۴۱ کوتاه شده.

 

(۴۴) همانجا، ص ۱۴۴.

 

(۴۵) «سرنوشت ايران چه خواهد بود؟»، احمد كسروى، نويد، ص ۳۶.

 

(۴۶) «افكار اجتماعى...»، ناطق و...، ياد شده، ص ۱۴۱.

 

(۴۷) ايران در راهيابى...»، ياد شده، ص ۲۵۰.

 

(۴۸) «حقوق بگیران انگليس در ایران»، اسماعيل رائين، ص ۳۹.

 

(۴۹) همانجا، ص ۳۷.

 

(۵۰) «تاریخ اجتماعى...»، راوندى، ياد شده، ج ۲، ص ۴۹۸.

 

(۵۱) «از صبا تا نيما»، يحيى آرین پور، ج ۱، ص ۲۲۳.

 

(۵۲) «حقوق بگيران...»، ياد شده، ص ۱۸۰.

 

(۵۳) همانجا، ص ۹۷.

 

(۵۴) همانجا، ص ۱۰.

 

(۵۵) همانجا، ص ۴۶۰-۴۵۹.

 

(۵۶) «تاریخ اجتماعى...»، راوندى، ياد شده،. ج ۲، ص ۴۹۷.

 

(۵۷) «از صبا تا نيما»، ياد.شده، ج ۱، ص ۶۴-۶۳.

 

(۵۸) «تاریخ اجتماعى...»، نفيسى، ياد شده، ج ۲، ص ۷۲.

 

(۵۹) «سبك شناسى»، محمد تقى بهار ملك الشعراء، ج ۳، ص ۳۵۴.

 

(۶۰) «حقایق الاخبار ناصرى»، محمد جعفر خورموجى، مقدمهء حسین خدیو جم، ص ۱۶.

 

(۶۱) «مقالات تاریخى»، فريدون آدميت، ص ۱۹.

 

(۶۲) «اميركبير و ايران»، دكتر فريدون آدميت، ص ۷۲۳.

 

(۶۳) همانجا، ص ۶۹۴.

 

(۶۴) همانجا، ص ۷۲۳.

 

(۶۵) همانجا، ص ۶۸۰.

 

(۶۶) «تاریخ اجتماعى...»، راوندى، ياد شده، ج ۲،.ص ۵۰۱.

 

(۶۷) «واپسین جنبش قرون وسطایى در دوران فئودال»، محمد رضا فشاهى، ص ۲۷.

 

(۶۸) همانجا، ص ۴۹-۴۸.

 

(۶۹) همانجا، ص ۴۸.

 

(۷۰) «ایران در راهيابى...»، ياد شده، ص ۵۳.

 

(۷۱) «تاریخ اجتماعى...»، نفيسى، ياد شده، ج ۲، ص ۵۳.

 

(۷۲) همانجا، ص ۵۷.

 

(۷۳) «قصص العلماء»، محمد بن سليمان تنکابنى، ص ۱۲۹.

 

(۷۴) «حجت الاسلام سيد محمد باقر شفتى»، يادگار، ۵، شماره ۱۰، ص ۳۴.

 

(۷۵) «قصص العلماء»، ياد شده، ص ۱۱۱.

 

(۷۶) «ناسخ التواریخ»، سپهر، ج ۲، ص ۹۹.

 

(۷۷) «ایران در راهيابى...»، ياد شده، ص ۵۷.

 

(۷۸) «قصص العلماء»، یاد شده، ص ۱۴۰.

 

(۷۹) همانجا، ص ۱۳۹.

 

(۸۰) همانجا، ص ۱۴۲.

 

(۸۱) همانجا، ص ص ۱۴۵.

 

(۸۲) «ايران در راهیابى...»، یاد شده، ص ۱۱۹.

 

(۸۳) «تاریخ اجتماعى...»، راوندى، ياد شده، ج ۱، ص ۵۴۰.

 

(۸۴) «وقايع اتفاقيه (گزارشهاى خفيه‏نویسان در انگلیس)» از ۱۲۹۱ تا ۱۳۲۲ بکوشش سعیدی سیرجانى، انتشارات نوین.

 

(۸۵) همانجا، ص ۴۵۰.

 

(۸۶) همانجا، ص ۹۹.

 

(۸۷) «ايران در راهیابى...»، یاد شده، ص ۴۲.

 

(۸۸) «وقایع اتفاقيه»، یاد شده، ص ۱۰۵.

 

(۸۹) همانجا، ص۸۸.

 

(۹۰) همانجا، ص ۷۵.

 

(۹۱) همانجا، ص ۲۳۷.

 

(۹۲) همانجا، ص ۱۷۷.

 

(۹۳) همانجا، ص ۲۰۴.

 

(۹۴) همانجا، ص ۱۹۰.

 

(۹۵) همانجا، ص ۱۰۸.

 

(۹۶) همانجا، ص ۶۱۲.

 

(۹۷) همانجا، ص ۱۵۳.

 

(۹۸) همانجا، ص ۴۶۲.

 

(۹۹) همانجا، ص ۴۶۴.

 

(۱۰۰) همانجا، ص ۶۰۹.

 

(۱۰۱) همانجا، ص ۱۰۴.

 

(۱۰۲) همانجا، ص ۴۶۵.

 

(۱۰۳) همانجا، ص ۵۹۲.

 

(۱۰۴) همانجا، ص ۴۳۸.

 

(۱۰۵) همانجا، ص ۶۱۲.

 

(۱۰۶) همانجا، ص ۵۹۵.

 

(۱۰۷) همانجا، ص ۴۱۰.

 

(۱۰۸) همانجا، ص ۵۸۲.

 

(۱۰۹) همانجا، ص ۱۵۷.

 

(۱۱۰) همانجا، ص ۱۵۸.

 

(۱۱۱) همانجا، ص ۳۹۸.

 

(۱۱۲) همانجا، ص ۳۳۸.

 

(۱۱۳) همانجا، ص ۳۹۹.

 

(۱۱۴) همانجا، ص ۴۰۰.

 

(۱۱۵) همانجا، ص ۴۰۰.

 

(۱۱۶) همانجا، ص ۴۵۲.

 

(۱۱۷) همانجا، ص ۲۰۳.

 

(۱۱۸) همانجا، ص ۴۶۶.

 

(۱۱۹) همانجا، ص ۴۵۵.

 

(۱۲۰) همانجا، ص ۴۸۹.

 

(۱۲۱) همانجا، ص ۲۸۷.

 

(۱۲۲) همانجا، ص ۲۶۷.

 

(۱۲۳) همانجا، ص ۱۸۶.