دانلود کامل
جلد اول کتاب

book-cover-image-small

can you buy modafinil over the counter

دانلود کامل
جلد دوم کتاب

buy sibutramine 15mg onlinebook-cover-image-small

در آستانهء انقلاب مشروطه

 

 

پس از نیم نگاهی به بازتاب مشخصات دوران پیش از انقلاب مشروطه در آثار «روشنگران عصر ناصری»، به شرایط اجتماعی و سیاسی جامعهء ایرانی در آستانهء این انقلاب نزدیک‏تر بنگریم.

 

ضرورت این بررسی در آن است که تنها با شناخت نیروها و مختصات اجتماعی- سیاسی در آستانهء انقلاب مشروطه می‏توان عمق و جهت دگرگونیهایی را درک کرد، که از آن پس تا به امروز تاریخ ایران را رقم زده‏اند. زیرا هر چند که پس از انقلاب مشروطه و در دوران پهلوی نیروهای نوینی به عرصهء جامعه و سیاست ایران گام گذاردند، امّا در توازن قوای اجتماعی اثری تعیین کننده نیافتند و تأثیرشان از امواجی کوتاه در دریای متلاطم جامعهء ایرانی فراتر نرفت. از سوی دیگر منظرهء رنگارنگی را که ظهور سازمانها، احزاب و جریانات اجتماعی، مذهبی و سیاسی ترسیم کرد، محرّک‏های اصلی این جامعه را در پس پرده‏ای از تناقضات و شبهه‏آفرینی‏ها پنهان ساخته است.

 

در بارهء قدرت و سلطهء فزایندهء پایگاه حکومت مذهبی در نیمهء اوّل سلطنت ناصرالدین شاه سخن راندیم. اینک لازم است که با توجه به رویدادهای انقلاب مشروطه این نکته را دریابیم، که وقتی از «دستگاه حکومت مذهبی» در ایران سخن می‏گوییم، نباید انتظار داشت که این حکومت نیز مانند حکومت سیاسی، هیأت وزرا و یا سیستم اداری داشته باشد، چنین «سیستمی» در تاریخ طولانی تحول شیوه‏های کشورداری تکامل یافته است، در حالیکه «دستگاه حکومت مذهبی» همان ساختار تیول داری و عشیرتی ما قبل مدنی خود را همچنان حفظ کرده بود. مهم آنستکه ارادهء قوی این «دستگاه» را در جهت قدرت طلبی و حکمرانی بدرستی بشناسیم. اراده‏ای که به این شدّت در هیچیک از حکومتهای سیاسی موجود نبود و همین هم به شکست و عقب نشینی آنان در مقابل حاکمیت مذهبی منجر می‏گشت.

 

در این دوران در بالاترین پلهء قدرت مذهبی در ایران ملّا علی کنی را داریم، که پیش از این به او اشاره کردیم و در عتبات پس از شیخ مرتضی انصاری، دومین «ایرانی» که به قدرت رسید، میرزای شیرازی (عموزادهء پدر باب!) بود. او با «وسعت نظری» که داشت، به سرعت گوی سبقت از رقیبان ربود و سامِرِه را که پیش از آن دهکده‏ای بیش نبود، به پایتخت «عتبات عالیات» بدل ساخت. دولت آبادی (از شاگردان او) می‏نویسد:

 

«کم کم کار سامره به جای می‏رسد که روی توجه عموم شیعیان دنیا بدانجا گشته و وجوه سهم امام از هندوستان و ایران و قفقاز و هرکجا جعفری مذهب هست به سامره می‏رود.» (۱)

 

دستگاه رهبری شیعیان در نیم قرن دوران ناصری از همهء امکانات حکومت برخوردار بود و هر پیشوای مذهبی، بارگاهی برای خود داشت. قوهء قضاییه بکلی در قبضهء قدرتش بود و قوهء اجراییهء مذهبی در رقابت با «دیوانخانه» از میدان عمل وسیعی برخوردار بود. امین الدوله، صدراعظم مظفرالدینشاه در این باره می‏نویسد:

 

«در سالهای آخر پادشاهی ناصرالدین شاه و در دوران پادشاهی مظفرالدین شاه هرج و مرج و لجام گسیختگی در کار روحانیون به مراحل کمال رسید. در پایتخت و در هر یک از شهرهای ایران، یکی دو نفر از روحانیون عده‏ای از اوباش و ارانل را بدور خود جمع کرده، از انجام هرکار زشتی باک نداشتند.» (۲)

 

ساختار ملوک الطوایفی دستگاه حکومت مذهبی نباید بدین ساده‏اندیشی دامن زند، که این دستگاه را مانند هر دستگاه حکومتی دیگری در هرجای دنیا ارزیابی نکنیم. «روحانیون» ایران در این دوران، به مقامات و وظایف گوناگون یک دستگاه عظیم حکومتی را تشکیل می‏دادند که دهها هزار «حقوق‏بگیر» داشت، «مالیات» می‏گرفت و هیچ خرید و فروشی، و ازدواج و طلاقی بدون «شرکت» آنان صورت نمی‏گرفت و بالاخره بجز «لشگر اوباشان»، که نیروی سرکوبگرش بود، باید خیل عظیم طلبگان را نیز بعنوان «رعایای» این دستگاه ارزیابی نمود.

 

قدرت و ثروت متمرکز در دست مقامات بالای این دستگاه چنان بود که حتی دیگر در بند «زهدفروشی» نیز نبودند و همچون شاهانی بزرگ وکوچک، علناً از همهء «لذتها» و ثروتهای ممکن بهره داشتند. جالب است که «تاریخ‏نگاران» دوران قاجار علاقهء خاصی به برشمردن تعداد زنان حرمسرای شاهان و علاقهء آنان به عیش و نوش نشان داده‏اند. در حالیکه می‏توان تصور نمود که در «اندرونی طبقهء جلیلهء روحانیون» که کلّ طلاق و ازدواج امّت در دستشان بود و هر بیوه زن جوان یا پیر مالدار را مِلک شخصی خود می‏انگاشتند، چه گذشته است!؟

 

برای نشان دادن قدرت مادّی پایگاه حکومت مذهبی در ایران به ذکر دو نمونه از «روحانیون متوسط الحال» اکتفا می‏کنیم. در احوال مجتهد همدان نوشته‏اند:

 

«متمول‏ترین و مالک‏تر از همه حاجی آقا محسن مجتهد است. او «سالی ۲۵۰۰۰ خروار گندم ضبط انبار دارد... که یک کرور (نیم میلیون ن.) تومان می‏شود.» «۲۰۰ هزار تومان نقد و املاک و اجارهء مستغلات شهری دارد، ۵۰۰۰ تفنگ مکنز با فشنگ دارد. ۳۰۰۰ سوار تفنگچی در املاکش حاضر دارد، زیادتر از ۳۰ زن دارد. (۳)

 

نمونهء دیگر، «روحانی اوّل» تبریز است که در انقلاب مشروطه نیز دستی از آستین درآورد. او آقا میرزا جواد مجتهد تبریز است که کسروی درباره‏اش می‏نویسد:

 

«۱۶۰ هزار تومان نقد و ۲۰۰ پارچه ده داشت.» (۴)

 

برخلاف تصویری که «تاریخ‏نگاران» بدست می‏دهند، حکومتگران مذهبی به هیچ چیز کمتر از «حاکمان ظالم قاجار» نبوده‏اند. با این تفاوت که در کتابهای تاریخ «رسمی» دربارهء رفتار و کردار حکمرانی «علما»، یافتن نمونه نیز مشکل است!

 

«آقا نجفی اصفهانی، که اشهر علمای آنزمان بود، برای تصرف ملک (سید ماربینی که در مجاور ملک آقا بود، او را متهم به بابیگری کرد و در روز روشن بتحریک این مجتهد ریاکار، این سید هشتاد ساله را، طلاب علوم دینی، بنام (بابی) قطعه قطعه کردند. در این جنایت بزرگ هیچیک از علما اصفهان، قم، طهران و مشهد اعتراضی نکردند و با وجودیکه همهء مردم اصفهان و حتی طهران و مشهد میدانستند که آقا قصد تصرف ملک آن سید را دارد، با اینحال، همه سکوت کردند و از ترس دم برنیاوردند.» (۵)

 

این «ترس» و «سکوت» که به کتابهای تاریخ نیز راه یافته، ناشی از قدرت خردکنندهء حکومتی است که در مقایسه با آن، دربار شاه بازیچه‏ای بیش نبوده است. رفتار همین «آقا نجفی» با «شهردار» اصفهان معیاری برای مقایسه بدست می‏دهد:

 

«همین شخص، «آقا نجفی»، در سال قحطی معروف اصفهان، به طلاب علوم دستور داد، که محمد جعفر، رئیس بلدیهء اصفهان را به گناه اینکه گفته بود: مردم از گرسنگی می‏میرند و آقای حجت الاسلام آقا نجفی، هزارها خروار گندم در انبارهای خود جمع کرده است. از عمارت بلدیه سرو پا برهنه بیرون بکشند و به فجیع‏ترین وضعی به قتل برسانند و بدنش را برای عبرت دیگران بدرختی بیاویزند.» (۶)

 

جایی که با شهردار شهری به بزرگی اصفهان چنین رفتاری می‏شود، تکلیف مردم روشن است:

 

«حاجی سید ابوالقاسم زنجانی، که از جمله علمای متنفذ آنزمان بود، در زنجان، دو تاجر مشهور بازار... را متهم به بابیگری کرد و افرادی را واداشت که آنها را بطرز وحشتناکی کشتند، تا اینکه دیگر کسی جرئت نکند، مثل آندو تاجر، طلب حقهء خود را از آقا مطالبه نماید.» (۷)

 

«تاریخ‏نگارانی» که وجود «بابیان» را عامل خشونت رهبران مذهبی قلمداد کرده‏اند، کمتر خیانتی که به حقیقت کرده‏اند، همین است که قدرت و منافع این پایگاه حکومت را در پرده گذارده‏اند. این قدرت، در دورانی که از آن سخن می‏رود، بر چنان زمینهء اجتماعی و «اقتصادی» عظیمی استوار گشته بود، که از بسیاری جهات در تاریخ جهان کم‏نظیر است:

 

«در هر بلد از بلاد ایران از روحانی نمایان اشخاص بیسواد یا با سواد بعنوان حکومت شرعی در امور مردم دخالت نموده جز جلب نفع شخصی مقصودی ندارند و جمعی از مردمان شرور، خود را در لباس طلاب علوم دینی در آورده... خود را مقدس و واجب الاحترام شمرده، می‏گویند اهانت بما اهانت به مجتهدین و اهانت به مجتهدین اهانت به امام و اهانت به امام اهانت به پیغمبر و اهانت به پیغمبر اهانت به ذات... باریتعالی می‏باشد. پس اهانت بما اهانت به خداوند است... خدا داند که از این طایفه چه ظلم و ستمی به ضعفا می‏رسد چه مالهای محترم، چه عرضهای محتشم و چه جانهای عزیز که بواسطهء استبداد این طایفه بباد فنا می‏رود. چه خانها برچیده می‏شود تا اسباب عیش و عشرت آقا و آقازادگان مهیا گردد... مانع بزرگ اجرای عدل و داد در ایران، همین طایفهء عزیز بی‏جهت هستند که تا جان در بدن دارند نخواهند گذاشت، ملت بیدار شده پی بحقوق مشروعهء خود ببرد.» (۸)

 

کسروی بدرستی از «طلاب علوم دینی» بعنوان «سپاه شریعت» (۹) یاد می‏کند و دولت آبادی می‏نویسد:

 

«تمام مدارس مذهبی که موقوفات (دارند)... پر است از طلاب. نه سواد داشتن شرط طلبه بودن است و نه با دیانت بودن. بسیاری از دهاتیان تنبل به شهر آمده، در سلک طلاب درآمده از موقوفات مدارس امرار معاش می‏نمایند. گاه می‏شود، یک شخص در تمام مدت عمر به عنوان طلبگی در مدرسه حجره دارد و چون از دنیا می‏رود حجرهء مزبور به ضمیمهء سهم او از موقوفه مانند میراث به پسرش می‏رسد.» (۱۰)

 

«بسیاری از اراذل و اوباش در لباس طلبگی درآمده همه کار می‏کنند غیر از تحصیل. همه چیز دارند غیر از دیانت... طلاب کار میرغضبی و فراشی نموده، بر تنفر خلق از نوع خود می‏افزایند.» (۱۱)

 

همهء «تاریخ‏نگاران»، ورشستگی اقتصادی و فزونی ستمگری دربار و حکّام را عامل عمدهء ظهور انقلاب مشروطه دانسته‏اند. در حالیکه مردم ایران پیش از این نیز دردکش این «بلایا» بوده‏اند. وانگهی تسلط «مذهب مسلّط» در این دوران چنان عمیق و همه جانبه بوده است که اصولاً جایی در ذهن «امّت» برای پرداختن به چیز دیگری بجا نمی‏گذاشت! بقول کسروی:

 

«ایرانیان در آنروز، خو باین آلودگیها و بدیها گرفته بودند، و جز از این زندگانی به زندگانی دیگری گمان نمی‏بردند.» (۱۲)

 

«به هر شهر و دهکده‏ای بساط «ملابازی» گسترده است. یکی مسأله‏گوست، یکی مرثیه‏خوان است؛ یکی قلندر که «اسم اعظم» را روی کاغذ نوشته و می‏فروشد، اسمی که «ولدالزّنا نمی‏تواند ببیند.» (۱۳)

 

این «امّت» چنان مشغول بجا آوردن مراسم مذهبی بود، که اصولاً وقت و فرصت پرداختن به چیز دیگری را نداشت! کسروی در بارهء «گذران امّت» در این دوران می‏نویسد:

 

«ایرانیان که شیعی می‏بودند، اگر حساب کنیم، بی‏گمان یک چهار یک سال را با کارهای کیشی به سر دادندی. سینه زدندی، نالیدندی، گریستندی، زیارت عاشورا خواندندی، به دعای ندبه پرداختندی، در پای‏منبر نشسته گوش به «فضایل اهل بیت» دادندی، پول گردآورده بزیارت رفتندی. گذشته از اینها یک رشته کارهایی بنام «تبرّی» داشتندی. هر سال نهم ربیع‏الاول را عید گرفته و بازارهای را بستندی، و خرد و بزرگ بکاری بیخردانه‏ای برخاستندی. بنوشتهء (علامه) مجلسی، در آن سه روز به کسی گناه نوشته نشدی.»! (۱۴)

 

تصوّر این را که «امّت برگزیدهء الهی» در این «کارناوال توحش» چه‏ها می‏کرد، به قدرت تخیل خواننده وامی‏گذاریم!

 

قدرت و برّندگی «سپاه شریعت» در دوران مورد بحث چنان بود، که گذشته از وصول «مالیات مذهبی» برای وصول هر نوع «طلب» و یا «مالیات» دولتی نیز این «برّندگی» را کرایه می‏دادند!:

 

«دیر گاهی است سیادت و انتساب به خانوادهء رسالت، برای تن پروران بهترین وسیلهء تکدّی گردیده... جمعی از سادات دارای صفات فوق تن به بیشرفی داده، بسختی از مردم طلب نموده از راه سیادت کسب معاش می‏کنند و عنوانشان گرفتن حق مشروع خویش است از کسانیکه خمس آل محمد (ص) بر ذمهء ایشان بوده باشد... کار بجایی رسیده که اعیان و اشراف و تجار و اشخاص متمول که با مردم داد و ستد دادند برای وصول مطالبات خود از بدهکاران، نوکر سید نگاهداشته مأمور انجام این خدمت می‏نمایند. حتی در خزانهء دولت هم برای وصول بقایای مالیاتها از حکام معزول، نمونه‏ای از آن سادات دیده می‏شود که دیدار او در چشم بدهکاران دولت، اثر دیدار ملک الموت را دارد. مانند سید جواد خزانه که سید رسمی خزانه‏داری است.» (۱۶)

 

برای هر ایرانی مکانیسم مظاهر «تبلیغی» رهبری شیعه با استفاده از مسجد و تکیّه و امامزاده و خانقاه و قبرستان و دیگر «بلندگو»های تبلیغی، روشن است. از اینرو تنها به پدیده‏ای در نیمهء دوم دوران قاجار اشاره می‏کنیم و آن «تکیهء دولت» است. «تکیهء دولت» ساختمان عظیمی بود، در نزدیکی ارک سلطنتی که به خرج دولت از مهمترین پایگاه‏های «تبلیغی» حاکمیت مذهبی بشمار می‏رفت. تو گویی همهء «نهاد»هایی که در بالا ذکر شد کم بود، دولت نیز باید در «اشاعهء اسلام» دخالت می‏کرد!

 

دربارهء «تکیهء دولت» همین بس که گنجایش آنرا ۲۰ هزار نفر نوشته‏اند (۱۷) و با توجّه به جمعیت ۲۰۰ هزار نفری پایتخت می‏توان تصور نمود که از چه «جاذبه»ای برخوردار بوده است. در آن تعداد روضه‏خوانان «به پنجاه و شصت نفر بالغ می‏گردد، که بنوبه روزی چند نفر به منبر می‏روند.» (۱۸) «تکیهء دولت» منحصر به پایتخت هم نبود و نظیر آن «در همهء شهرهای ایران برپا بود»! (۱۹)

 

با توجه به قدرت و نفوذ خردکننده و فراگیر حاکمیت مذهبی در همهء زمینه‏های حیات اجتماعی در ایران آنروزگار، پرسیدنی است که در این چنین جامعه‏ای چه جای انقلاب، آنهم انقلابی به عظمت انقلاب مشروطه؟ افکار جدید و آرمان خواهی میهن دوستانه از کجای جامعه‏ای که زیر چنین قدرت هیولاوشی به خفقان دچار آمده بود، باید رشد می‏کرد و به نیروی اجتماعی بدل می‏گشت؟

 

واقعیت اینستکه هر چند دستگاه حاکمیت مذهبی به قدرتی بی‏نظیر دست یافته بود و حتی دربار را در زیر سایهء سنگین خود داشت، امّا نه تنها قدرت بلعیدن جامعهء ایرانی را نداشت، که قطب ایرانی و ضد اسلامی در جامعه نیز از سوی دیگر به اعتماد بنفس و رشدی فزاینده دست یافته بود و همین بود که این حاکمیت را به مبارزه‏ای بر سر مرگ و زندگی فرامی‏خواند.

 

البته یافتن شواهدی برای این واقعیت در آثار «رسمی» تاریخی که درست برای پنهان ساختن همین تضاد به رشتهء تحریر در آمده‏اند، کار آسانی نیست! با اینهمه نقش رهبری مذهبی در روند اضمحلالی ایران چنان آشکار بود، که کسانی در حدّ توانایی خود زبان انتقاد بر این رهبری می‏گشودند. از جمله در «انتقادنامهء میرزا ابراهیم بدایع‏نگار» بسال ۱۲۸۹ ق آمده:

 

«اگر ملت است چیزی از او باقی نمانده است، مگر چهار آخوند و پیش‏نماز، و چهار دسته سینه‏زن و سنگ‏زن و پیل‏باز... و ده دوازده هزار روضه‏خوان و شبیه‏خوان به صدای بد آواز.» (۲۰)

 

از سوی دیگر برخورد با مظاهر پیشرفت اروپایی میزان عقب‏ماندگی ایران را بنمایش گذارده، از «ابهت معنوی» رهبری مذهبی می‏کاست. بعنوان نمونه هنگامیکه دوربین عکاسی به ایران آورده شد، «حکیم دانشمند» و «نمایندهء عالیقدر حکمت گذشتگان»، ملا هادی سبزواری، «عکاسی» را مخالف قوانین ارسطویی اعلام داشت و «وقتی عکس خود او را برداشتند، انگشت حیرت به دندان گرفت.» (۲۱)

 

این بود که رفته رفته «حنای علم و دانش علمای عظام» حتی در میان امت چشم و گوش بسته نیز رنگ می‏باخت و تنها به کمک دستگاه عظیم تبلیغی بود، که چرخ تحمیق میتوانست به چرخش خود ادامه دهد. کسانی به مسخره در می‏آمدند که:

 

«علمای معتبر و مجتهدین ما که بیست سال درس خوانده و تحصیل کرده‏اند، می‏گویند، کسی معنی قرآن را نمی‏داند، مگر شخصی که دو دست او از دست امام باشد.»! (۲۲)

 

طبیعی است که کسانی از جناح مترقی دربار نیز، با همهء شیعه‏زدگی، به علت مسئولیتی که در اضمحلال ایران متوجه خود می‏دیدند، سردمدار حمله به «روحانیت» بودند. از جملهء این کسان می‏توان از همان فرهاد میرزا معتمدالدوله (عموی شاه) نام برد که به ملا علی کنی، بزرگترین مجتهد پایتخت پیغام داد:

 

«شما می‏شمارید ما را از اهل حکومت و ظالم و حرام خور... امّا شما در خانه‏ات خم‏های شراب و آلات و ادوات تقطیر شراب و تبدیلش به جوهر و عرق موجود و می‏توانم از خانه‏ات بیرون بیاورم و رسوای خاص و عامّت کنم...» (۲۳)

 

از ناظران خارجی که ضعف ذاتی رهبری مذهبی را در عین قدرت فزاینده‏اش دریافته‏اند، یکی همان گوبینو است که در میانهء عمر ناصری نوشت:

 

«ناصرالدین شاه درصدد ترفیع قدر و منزلت آخوندها برآمد و به آنها القاب و امتیازات داد و حتی برای اینکه نفوذ آنها را در عامه زیاد نماید، سالی یکمرتبه به ملاقات بعضی از آنها می‏رود، ولی این اقدامات تأثیر کامل نمی‏بخشد و گرچه آخوندهای امروز نسبت بدورهء فتحعلیشاه و محمد شاه خیلی نفوذ دارند، ولی در ذهن عامه، نسبت به آنها بی‏اعتمادی و بدبینی پیدا شده است... روزی خواهد رسید که بکلی از آنها رو برگردانند و بهیچ قدر و قیمتی حاضر نیستند، که زیر بار نفوذ آخوندها بروند.» (۲۴)

 

البته چنانکه خواهیم دید، قدرت دستگاه حکومت مذهبی عظیم‏تر از آن بود، که از چنین «انتقاداتی» به لرزه درآید. وانگهی سرنگون ساختن آن به نیروی اجتماعی عظیمی نیاز داشت، که پس از سرکوب جنبش بابی، برآمدن آن غیرممکن می‏نمود، با اینهمه مهم است که با تکیه بر قطب مخالف این حاکمیت، آن تضاد عمده‏ای را دریابیم، که محرک اساسی انقلاب مشروطیت گردید.

 

* * *

 

در نیمهء دوّم دوران قاجار، دو سه دهه‏ای از شکست جنبشی که می‏رفت تا ساختارهای حکومتی در ایران را درهم شکند، می‏گذشت و قدرت سیاسی و اجتماعی در دست دو پایهء حکومت قرون وسطایی تثبیت گشته بود. بدین سبب نیز ایران نه تنها از ورود به گردونهء پیشرفت جهانی بازماند، بکه با سرعت نیز بسوی اضمحلال پیش می‏رفت. قحطی‏های موسمی و بیماریهای واگیردار و بالاخره کشتارهای پیاپی در کوران تشنج اجتماعی، جمعیت کشور را تقلیل داده، روند تجزیهء ایران، که از دوران فتحعلی‏شاه آغاز گشته بود، ادامه می‏یافت.

 

پس از جنگ ایران با روس که به از دست دادن یک ششم خاک ایران منجر گشته بود، در دوران ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه در شمال، جزایر آشورده (۱۲۵۶ ق) ، ماوراءالنهر و خوارزم (۱۲۷۴)، تاشکند (۱۲۸۲) بخارا (۱۲۸۴)، سمرقند (۱۲۸۵)، خیوه (۱۲۹۹)، مرو (۱۳۰۳)، در شرق، سرزمین افغانستان و ایالت هرات (۱۲۷۳)، قسمت مهمی از بلوچستان (۱۲۸۰) و در جنوب، بحرین و در غرب، قسمت اعظم کردستان به تصرف روس، انگلیس و عثمانی درآمد.

 

در هر کشور دیگری بنیان حکومتی چنین ناتوان به غریوی از سوی خلق بر باد می‏رفت. امّا اسفا که در ایران وضع دگر بود. تا آنجا که ناتوانی و کوتاه دستی حکومت سیاسی، داور تاریخ را بدین وامیدارد اصولاً مسئولیت این روند اضمحلالی را متوجه این حکومت نبیند. زیرا مسئولیت حکومت، زمانی معنی می‏یابد، که توانایی حکومت کردن نیز داشته باشد!

 

کتابهای رسمی تاریخ یکصدا مسئولیت اضمحلال ایران را به «ظلم طایفهء قاجار» و «دربار فاسد و مستبد» نسبت می‏دهند. امّا در شرایطی که حاکمیت مذهبی، از روستاهای دور افتاده تا درون حرمسرای شاه را قبضه کرده بود و نفوذ دربار ناصرالدین شاه از ورای دیوارهای ارک فراتر نمی‏رفت، این مسئولیت را تنها به گررن دربار انداختن، جز شبهه‏آفرینی هیچ نیست. درباری که مهمترین مشکل‏اش تأمین هزینه مالی برای به زیارت بردن حرمسرای شاهی بود و شاهی که هر بار برای مسافرت به اروپا پول قرض می‏گرفت، شاه «ممالک محروسهء ایران» نامیدن، تعارفی بیش نیست. اینقدر هست که ناصرالدین شاه بر همین باریکه‏ای که حکم می‏راند، مسلّط بود و نقش خود را خوب بازی می‏کرد.

 

از آنجا که دربار و اصولاً حکومت سیاسی ایران چه در دوران قاجار و چه در دوران پهلوی از سوی تبلیغات گستردهء حاکمیت مذهبی، عامل عمدهء عقب‏ماندگی کشور شناسانده شده و این تبلیغات به محور اساسی شیعه‏زدگی ایرانیان بدل گشته، بررسی مختصر ماهیت دستگاه حکومت در طول نیم قرن سلطنت ناصرالدین شاه بی‏فایده نیست. این بررسی را از نگاهی به رأس این هرم، یعنی خود شاه آغاز و به کل دستگاه حکومتی و فلسفهء وجودی آن گسترش می‏دهیم.

 

چنانکه پیش از این نیز اشاره شد، موقعیت شاهان این دوران را چه از نظر شخصیت فردی و چه بعنوان «رأس هرم حکومتی»، تنها در چهارچوب دوگانگی شخصیت «ایرانی مسلمان» می‏توان درک نمود. اینان حکومتگرانی بودند که از یک سو بعنوان «صاحب مملکت» بطور طبیعی می‏بایست در خدمت به «رعیت» گام بردارند و از سوی دیگر برای حفظ موقعیت شکنندهء خود به زور و خودکامگی متوسل می‏شدند.

 

ناصرالدین شاه خود نمونهء بارز چنین دوگانگی بود. از یک سو مذهب زدگی‏اش باعث می‏شد، که مثلاً پای پیاده از قصر شاهی به خانهء ملا علی کنی بیاید، تا تعبیر خواب نیمه شب خود را از او بپرسد و از سوی دیگر در طول نیم قرن سلطنتش بارها و بارها به اقداماتی دست زد که مجموعهء آنها رفته رفته چهرهء ایران را دگرگون ساختند و مقام او را بعنوان پادشاهی پیشرفت طلب تثبیت نمودند! از طرفی مردی بود، برخوردار از هوش و استعدادی قابل توجه که پنجاه سال سلطنت بر کشوری مانند ایران، با ویژگی‏ها و توازن قوای متغیّر، نشانگر آنست و از سوی دیگر استعدادش را در این صرف می‏نمود، که مثلاً سفرنامه بنویسد و یا شعر بگوید. رباعی زیر مذهب‏زدگی عمیق‏اش را آشکارتر می‏سازد:

 

آدم نه به گندم چنان راغب بود

 

می‏خواست بهانه‏ای که آید به نجف

 

شوق دگرش به جان و دل غالب بود

 

مقصودش علی بن ابیطالب بود

 

 

پس از آنکه در نیمه شب تاجگذاری کرد، (چون ستاره‏شناسان این ساعت را «ساعت بسیار خوبی تشخیص داده بودند (۲۵) امیرکبیر را نه تنها بعنوان صدراعظم، بلکه بعنوان نمایندهء شخص خودش اعلام داشت و چنان به او علاقمند بود، که حتی پس از خلعش نامه‏های فدایت شوم به کاشان روانه می‏کرد. پس از خلع میرزا آقاخان نوری مدتی صدراعظم انتخاب نکرد و خواست که خود زمام امور را بدست گیرد.

 

هنگامیکه سپهسالار را به صدراعظمی برگزید، امید بسیاری به او بسته و دستش را برای هر نوع اصلاحی باز گذاشت. بویژه سفرش به اروپا تأثیری تکان‏دهنده بر او نهاد و مصمم بود، اقداماتی اساسی در ایران صورت دهد. بسال ۱۲۹۸ ق. پس از خلع سپهسالار، امین‏الدوله را مأمور ساخت، طرح پیشنهادی میرزا ملکم در بارهء ایجاد وزارتخانه‏های نُه‏گانه و وزیران مسئول را به اجرا در آورد و چنان پیگیر این کار بود، که امین‏الدوله نوشت:

 

«شاه بی‏اندازه میل دارند که کارها را رونق و انتظامی بدهند... حتی آن حقوقی را که پادشاهان عصر ما در مقابل سختی و سماجت آزادی‏طلبان ملک خود به اصرار حفظ کرده، جان خود را به خطر انداخته‏اند، این پادشاه ما داوطلبانه تفویض می‏کنند و خریت و حمق کارگذاران مملکت چنین مساعدت را بی‏حاصل، بلکه علت تعطیل امور قرار می‏دهند.» (۲۶)

 

در بارهء «مجلس امین‏الدوله» و قدم عظیمی که می‏توانست در جهت رفرم دستگاه سیاسی بردارد، همین بس که: «خصلت قانون‏گذاری داشت. مجلسی بود دارای مصونیت سیاسی و با مسئولیت تنظیم نقشه‏های اصلاحات مملکتی. و هرکس آزاد بود هر فکر و نقشه‏ای دارد برای مطالعه به آن مرجع عرضه بدارد.» (۲۷) البته انگیزهء چنین اقداماتی را نه در «هوسهای ملوکانه»، بلکه از جمله در تحقیری باید دانست، که کشورهای اروپایی نسبت به ایران عقب مانده روامی‏داشتند! این برای ناصرالدین شاهی که در ایران در هرجا و از هرکس تملقات بی‏حساب می‏شنید و خود را مالک جان و مال «رعایای ممالک محروسهء ایران» می‏انگاشت، سخت بود که مثلاً هنگامیکه به بیسمارک پیشنهاد بستن پیمان نمود، او را ردّ کرد:

 

«مقصود شاه روابط با آلمان بود. بیسمارک گفت: هروقت شما پنجاه هزار نفر آنطور که ما بپسندیم قشون داشته باشید، من حاضرم عهدنامهء صلح و جنگ با ایران ببندم.» (۲۸)

 

بدین ترتیب عقیم ماندن کوششهای اصلاح‏طلبانهء ناصرالدین شاه را نمی‏توان چنانکه آدمیت ادعا می‏کند در «ورشکستگی ذاتی نظام سیاسی حاکم» (۲۹)، بلکه در وجود قدرت مذهبی رقیب دانست، که هر قدمی در راه اصلاحات به تضعیف‏اش منجر می‏گشت. نمونه آنکه، شاه در رمضان ۱۳۰۵ ق فرمانی صادر کرد، «مبنی بر امنیت مال و جان و اختیار افراد در بکار انداختن سرمایهء خویش».

 

ماجرایی که بدنبال آن در «سلام عام» رخ داد از هر لحاظ قابل تعمق است:

 

«شاه در سلام عام نیز مضمون فرمان را تکرار کرد، که احدی اختیار تعدّی به جان و مال مردم را ندارد. یکی از درباریان گفت: هیچکس چنین حقی را ندارد، مگر اعلیحضرت پادشاه. شاه حرفش را قطع کرد و اعلام نمود: نخیر، شاه هم حق ندارد.»! (۳۰)

 

آری، در درجهء اوّل این ورشکستگی نظام اجتماعی در زیر تنهء سنگین «فرهنگ» قرون وسطایی بود، که به چنین اصلاحاتی مجال نمی‏داد. این تازه گذشته از قدرت ارتجاع مذهبی است که مستقیم و غیر مستقیم مانع اصلی هر قدم اصلاحی است:

 

«گویا عده‏ای نزد پادشاه سعایت می‏کنند و او را از وضع قوانین می‏هراسانند. چنین وانمود می‏کنند که قانون‏گذاری مخالف دین اسلام است و از اقتدار سلطنت هم می‏کاهد.» (۳۱)

 

جالب است که خود ناصرالدین شاه نیز بر روند اضمحلالی ایران آگاه بوده است و ماجرای زیر اینرا به طرز بارزی نشان می‏دهد:

 

«گویند در سفر عتبات در طاق کسری شاه گفته بود، من عادل‏ترم یا انوشیروان؟ پس از تملقات، حضار گفته بودند: شما. شاه می‏گوید: چاپلوسی گفتید، لکن من عادل‏ترم. انوشیروان مثل بوذرجمهر در اطرافش بودند و در اطراف من شماها هستید.» (۳۲)

 

از این فراتر، ائتلاف ناصرالدین شاه با رهبری مذهبی، ائتلافی بود نه از سر نادانی و چنانکه شواهد و گفته‏هایش نشان می‏دهد، او به درستی بر قدرت «رقیب» آگاه بوده است. از جمله «تحلیل» او از «جنگ ایران و روس» نشانهء این شناخت است. ناصرالدین شاه در گیر و.دار «جنبش تنباکو»، در نامه‏ای به نایب‏السلطنه نوشت:

 

«هنوز آن فقرهء جهادیهء علمای کربلا و نجف که آمدند طهران و فتحعلی شاه بیچاره را واداشته با دولت روسیه به جنگ و جدال انداخته از نظرها دور نشده است و هرچه دولت ایران تا به حال می‏کشد از نتیجهء همان نصایح علمای آنوقت کربلا و نجف است.» (۳۳)

 

درست همین قدرت مخرّب دستگاه حاکمیت مذهبی، هر بار او را وامی‏داشت، برای حفظ خود، امیرکبیر و سپهسالار و دیگر اقدامات اصلاحی را قربانی کند. فاجعه‏انگیز، تسلّط فلج‏ کننده‏ای بود که نه تنها جامعه را به خفقان دچار ساخته بود، بلکه درباریان را نیز تا سطوح بالا در قبضهء قدرت فسادانگیز خود داشت و خشونت اجتماعی و فرومایگی انسانی را تشویق می‏کرد.

 

نمونه بدست دهیم. یکی از دولتمردان این دوران، محمد حسن‏خان اعتمادالسطنه (صنیع الدوله) از اولین تحصیل‏کردگان دارالفنون بود. چهار سال در پاریس بسر برده، در مقام «پیشخدمت خاصّ و وزیر انطباعات و اطلاعات» از سرآمدان جامعهء ایران محسوب می‏گشت. مختصر آنکه، تنها نام آثاری که به او منسوب است، صفحه‏ای را پر می‏کند! با این وصف جالب است، نمونه‏وار ببینیم، فرومایگی و خشونت اجتماعی بحدّی بوده، که اعتمادالسلطنه نه تنها از «بالا کشیدن» سهم ارث برادرش شرمسار نبوده، که آنرا با افتخار در معروف‏ترین کتابش «صدرالتواریخ» نقل نموده است:

 

«من بعد از فوت پدر خود، با برادر خود مرحوم عبدالعلی خان ادیب الممالک که طریقهء شیخیه داشت در باب ارث مرافعه داشتم و مرحوم آقا سید صالح (عرب) چون با کلیهء شیخیه نهایت مغایرت داشت او را بجهت مرافعه و محاکمه انتخاب کردم که ارث را بمن واگذار کند و همین طور هم مقصود حاصل شد.» (۳۴)

 

همین نمونه کافیست تا به خوبی مکانیسم فسادانگیز تسلّط ملایان را دریابیم. پیش از این به مذهب‏زدگی ناصرالدین شاه اشاره کردیم. در اینجا قابل ذکر است که او تازه در مقایسه با دیگر «دولتمردان» ایران «دماغش از خرافات صاف و پاک بود» (۳۵) مذهب‏زدگی و خرافات گرایی بدون استثنا گریبانگیر همهء درباریان بود و به اشکال گوناگون به ظهور می‏رسید:

 

«رجال دولت اغلب بی‏مرشد نیستند و تقریباً مرشدداری هم جزو تجملات شده... میرزا یوسف خان مستوفی الممالک که صدراعظم است مرید درویشی است بابا نام.» (۳۶)

 

از این گذشته در مملکتی که «فلسفهء سیاسی» رایج حکم می‏کند:

 

«هرگاه به سلطان عادل دسترس نباشد و نظم منحصر به سلطان غیر عادل شود، باز تکلیف مسلمین تمکین و اطاعت است.» (۳۷)

 

چرا باید مثلاً ناصرالدین شاه بکوشد «سلطان عادل» باشد؟ و یا هنگامیکه «زمام‏داران واقعی جامعه» به شاه اندرز می‏دهندکه:

 

بباید کشت هر یک چند گرگی / به زاری، تا دگر گرگان گریزند

 

چه جای رفتاری انسانی و نوع‏دوستانه است؟

 

با بررسی «فلسفهء سیاسی حکومت» است که می‏توان نشان داد، تسلّط مذهب قرون وسطایی چه نقشی در بازداشتن ایران از تحرّک اجتماعی و سیاسی داشته است. در «فلسفه سیاسی اسلام» چگونگی رفتار حکومت بروشنی مطرح گردیده است. از جمله در «مشکوة محمدی» از «اندرزنامه»های این دوران می‏خوانیم:

 

«شرط حکمرانی ترساندن قوم است به سختگیری و آزار». و یا پادشاه «در اقدام به کارها حتماً باید از تفأل و تطهیر و حکم منجم... و رویا» یاری جوید. (۳۸)

 

از این نظر اگر شاهان قاجار قدمی در جهت مخالف این «فلسفه» برداشته‏اند، در خور ستایش است و «سختگیری و آزار»شان را باید «ضرورت زمانه» بحساب آورد و انتقاد را متوجه «فرهنگی» دانست، که چنین رفتاری را نه تنها توجیه، بلکه توصیه می‏نمود!

 

از همین دیدگاه نیز جالب است که مثلاً همان اعتمادالسلطنه، فلسفهء حکومت و سلطنت را چنین بیان می‏داشت:

 

«سلاطین بهیچوجه با ما مردم طرف نسبت نیستند و نباید به غرور خدمت، با آنها جسارت کرد. سلطنت به اختیار شخصی نیست که هرکس به آن قایل شود. این رتبه مخصوصاً بسته به افاضهء الهی است که در میان چندین کرور نفوس، یک نفر برانگیخته می‏شود، پس با چنین کس نباید طرف شد و با او جسارت نباید کرد، که ستیزهء سلطان، مثل ستیزه با قهر و غضب الهی است.» (۳۹)

 

با توجه به چنین «اندرزگویان» و انتظاری که «جامعه» از شاه داشت، اصولاً می‏توان برای شاهان قاجار و بویژه ناصرالدین شاه طینتی پاک قایل بود و او را حتی در شمار مصلحان اجتماعی ایران بحساب آورد، که در« حدّ توانایی» در این راه کوشیده است! دربارهء این ارزیابی که در وهلهء اوّل دور از ذهن بنظر می‏رسد، زمانی می‏توان بهتر اندیشید که فقر فرهنگی و «قحط الرجالی» را در نظر گیریم، که به موازات اقتدار فزایندهء حاکمیت مذهبی بر جامعهء ایرانی سایه افکنده بود. سخنی که در بازجویی از قاتل ناصرالدین شاه، به میان آمد، از این لحاظ گویاست:

 

«حاجی کاظم ملک التجار... به ملاقات او (میرزا رضا کرمانی) رفته در ضمن صحبت می‏پرسد، کدام انوشیروان عادلی را پشت دروازهء طهران سراغ داشتی که ناصرالدین شاه را کشتی؟ میرزا رضا از شنیدن این سخن سکوت عمیقی کرده، زان پس می‏گوید: در این چند روزه در میان همهء سخنها که از زبان هرکس شنیدم سخنی به این درستی نشنیده بودم.» (۴۰)

 

کلام آخر در بارهء «فلسفهء سیاسی» حکومت‏های ایران پیش از انقلاب مشروطه اینکه، هرچند «فرهنگ» اسلامی در جهت تشویق خودکامگی، وجه غالب را در تعیین عملکرد این حکومتها تشکیل می‏داده است، امّا چنانکه پیشتر هم اشاره شد، شاهان قاجار از سوی دیگر خود را وارث تاج و تخت و سنت پادشاهان ایران باستان نیز می‏دانسته‏اند، و بنا بر این سنت که هر پادشاه بزرگی مانند انوشیروان، بزرگمهری را در کنار خود داشته و با مشورت و رأی بزرگان و هوشمندان حکومت می‏کرده است ، در پی جلب و نصب سرآمدان جامعه به مقامات درباری نیز بوده‏اند.

 

یکی از اقدامات نافرجام ناصرالدین شاه در همال اوان سلطنتش (۱۲۷۶ ق) تشکیل «مصلحت خانه» بود، تا «عقلای مملکت آنچه برای منافع مملکت و صلاح امور خلق تدبیر نموده باشند در آن مجلس بیان نمایند.» «مصوبات مجلس که به امضای پادشاه برسد «حکم مطلق دولت» را خواهد داشت و لازم الاجراست.» (۴۱) می‏دانیم که کار این مجلس، دو سال هم به طول نکشید و در همان دو سال هم، کاری از پیش نبرد. علت واقعی آنرا نیز باید در دست بستگی دربار از حکومت بر کشور جستجو کرد. مثلاً بر اساس پیشنهاد مجلس، «مجلس تحقیق مظالم» تشکیل گشت. کافی است به «شکایتی از شیرازیان» به این مجلس نگاه کنیم، تا درماندگی دولت را در مقابل «وکلای شرع » دریابیم:

 

«چندی است متقلّبان شیرازی، رسم کرده‏اند، که املاک خراب خود را... می‏فروشند، وقتی که خریدار زحمت کشیده، آباد می‏شود، مدعی می‏شوند، که این ملک وقف بوده و ما قبل از فروختن به زن و بچهء خود صلح کرده بودیم و به وکالت وکلای شرع که غالباً متقلب هستند، ادعای خود را ثابت نموده، ملک را مالک (می‏شوند).» (۴۲)

 

دست بستگی فرهنگی «نهادهای حکومتی» از این هم فاجعه‏انگیزتر است. از جمله دارالفنون بعنوان «پرورندهء نسل جدید ایران» ستایش شده است. در حالیکه نگاهی دقیقتر به آن تصویری کاملاً دیگر بدست می‏دهد. بر این نکته از اینرو تأکید می‏کنیم، که بسیاری «تاریخ‏نگاران» بی‏علاقگی ناصرالدین شاه را و یا حتی ترس او که «مبادا شاگردان جمهوری‏پرست و بی‏دین ببار آیند» (۴۳) عامل ورشکستگی معنوی دارالفنون قلمداد کرده‏اند.

 

کل شاگردان دارالفنون در اوان کار حدود ۱۰۰ نفر بود. (در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه به ۳۰۰ نفر رسید)! مهمتر از کمّیت ناچیز شاگردان، کیفیت اخلاقی آنان است، که بن‏بست معنوی ایران را بازتاب می‏دهد:

 

«اعیان زادگان نازپرورده، تصور می‏کنند دارالفنون هم مکتب خانه خصوصی آنهاست و رؤسا و معلمین آن، لَلِه‏ها و معلم سرخانه‏های ایشان... به امر دولت ده نفر فراش قرمزپوش با چوب و فلک معمولی آن عهد به دارالفنون فرستاده می‏شوند که اعیان‏زادگان خلافکار را فراشان دولتی با چوب و فلک سلطنتی تأدیب نمایند.» (۴۴)

 

تعمیم درماندگی فرهنگی دارالفنون به کل نهادهای حکومت و «دولتمردان»، از شاه تا حکّام ولایات و شهرها کمک می‏کند، تا دریابیم، چرا آنان در اکثریت خود جز ظلم و بیداد نمی‏دانسته‏اند؟ اینان خود اسیر خودکامگی شیعه‏گری، برای «عوام» اصولاً ارزش انسانی قایل نبودند که رعایت حالشان را کنند.

 

در جامعه‏ای که تیغ «نهی از منکر» هر فرد «امت» را به خشونت ترغیب می‏کند، با توجه به آنکه دستگاه حکومت نیز تحت قیمومت رهبری مذهبی قرار داشت و تافته‏ای جدا بافته از جامعهء شیعه‏زده نبود، شقاوت حکمرانان قاعده است و نه استثنا.

 

حتی اگر شقاوت حکومتگران، «توشهء آخرت»شان را سنگین می‏کرد، بایستی فضای جامعهء ایرانی غیر از آن می‏بود که بود. آن حاکمی که رعیت را آنقدر چوب می‏زد تا مالیات درآمد نکرده‏اش را بپردازد و دست آخر او را به درختی می‏بست تا رهگذران یک شاهی یک شاهی مالیات مزبور را بپردازند، مسلماً از مکافات این جهانی که هیچ، از عقوبت آن جهانی نیز ترسی نداشته است و تنها بدین پشتوانه چنین می‏کرد که «آخرت»اش را عمامه بسری تضمین خواهد کرد!

 

بدین جهت بدون هیچ تردیدی می‏توان چنین جمع‏بندی نمود که عامل عمدهء فساد و خودکامگی حکومت سیاسی در آن بود که حکومتگران خود را تنها در مقابل حاکمیت مذهبی مسئول می‏دانستند و بس. خاصه آنکه بخش قابل توجهی از وابستگان به دستگاه حاکمیت مذهبی با همهء «نفرتی» که از «اربابان ظلم» داشتند، از این ابا نکرده‏اند که جیره‏خوار دستگاه دولت نیز باشند. (در حالی که برعکس برخی از دولتمردان قاجار و شاهزادگانی که به «ارباب عمامه» پیوستند، طبیعتاً منصب دولتی خود را از دست می‏دادند). از اینروست که خیل عظیمی از «خدمتگذاران» دولتی را نیز باید در واقع بعنوان عاملان حکومت مذهبی بشمار آورد. در این زمینه کسروی نمونهء جالبی بدست می‏دهد، که بی‏شک موارد مشابه پرشماری داشته است:

 

«سیّد آهنتاب خلخالی... نیز یکی از نیرنگ بازان می‏بود، که از آغاز جوانی بعنوان اینکه آهن تافته را با دست برمی‏دارد و گزند نمی‏یابد، خود را به دربار مظفرالدین شاه بسته، پول گزافی در می‏یافت.» (۴۵)

 

تنها در کشوری با ویژگی‏های ایران آنروزگاران بود، که کسی چون «سید آهنتاب» می‏توانست در خدمت حاکمیت مذهبی به تحمیق توده‏ها دست زند و از حکومت مواجب بگیرد!

 

برای خوانندهء دقیق روشن است که هدف از نشان دادن وابستگی فلج‏کنندهء حاکمیت سیاسی به حاکمیت مذهبی، توجیه خودکامگی دربار و شاه نیست، بلکه برعکس نشان دادن آن تمایل بالقوه‏ایست که حکومت سیاسی را به سوی اصلاحاتی و اقداماتی در جهت نوسازی ایران وامی‏داشت. چنانکه پیش‏تر گفتیم این تمایل خصلت ذاتی حاکمیت سیاسی است، مهم آنستکه دریابیم، این تمایل در شرایط آنروز ایران اگر در نطفه خفه نمی‏گشت، تنها به شکل مذبوحانه و مسخ شده‏ای امکان بروز می‏یافت. نمونه‏ای بدست دهیم: یکی از «اقدامات» اواخر دوران ناصرالدین شاه کشیدن خط «ماشین دودی» از پایتخت به «شاه عبدالعظیم» بود. مهندس بلژیکی مأمور این کار، تنها زمانی به انجام آن موفق شد که با دادن رشوه به ملایان از تکفیرش جلو گرفت و توانست با اختصاص دادن یک واگن به «حضرات علما» (پشت واگن سلطنتی) رضایت آنان را جلب کند. تازه این در مورد اقدامی بود، که با به زیارت بردن جماعت به تعمیق مذهب زدگی خدمت می‏کرد!

 

* * *

 

آنچه که شناخت جامعه‏شناسانه از حاکمیت مذهبی را دشوار می‏سازد، اینستکه هر دو دستگاه حکومت در ایران، بر یک «مردم» حکم می‏راندند و بدین لحاظ نیز با آنکه هر یک عرصهء ویژهء خود را داشتند، در بیشتر زمینه‏ها نیز در عین همکاری به رقابت نیز دست می‏یازیدند.

 

بعنوان نمونه می‏توان از سیاست خارجی نام برد، که ظاهراً در «قبضهء قدرت» دربار بود، امّا روابط مستقیم «آقایان» با روس و بویژه انگلیس در تحوّل درونی و بیرونی ایران بیشتر مؤثر بوده است تا «دیپلماسی رسمی». عرصهء «فرهنگی و آموزشی» یکی دیگر از «تیول انحصاری» حکومت مذهبی است که پیش از انقلاب مشروطه دربست در دست این حاکمیت قرار داشت و از اینرو عقب‏ماندگی و تاریک‏اندیشی «امّت»، مسئولیتی است بدون چون و چرا متوجه این حاکمیت. وقیحانه آنکه، هربار «تودهء ایرانی» در جهت دستیابی به حداقلی از حقوق و منزلت انسانی بپا خاسته است، همین «روحانیت» به تمسخر برآمده، که ایرانیان لایق مشروطیت و آزادی نیستند و از آن بدتر تحقیری است که نثار «امّتی» گشته است که در نزد «علما» از «عوام کالانعام» و «هَمَج رُعاع» (حشراتی که بر سر و دم حیوانات می‏نشینند) ارزش بالاتری نداشته است!

 

کوتاه سخن، آنجا که تاریخ‏نگارانی مانند کسروی و یا ناظم الاسلام کرمانی از فلان مجتهد بعنوان «رئیس ملّت»، در مقابل شاه، بعنوان «رئیس دولت» یاد می‏کنند، ناخواسته بر این دوپایگی قدرت حکومتی در ایران انگشت می‏گذارند. بعنوان نمونه، همین بس که در دوران مزبور «اعتبار مالی» دستگاه مذهبی بیش از اعتبار دربار و شاه بوده است! چنانکه بانکهای خارجی (بانک استقراضی روس و بانک شاهی انگلیس) برای پرداخت قرض به «آقایان» حتی طلب گرو نمی‏کردند. چنانکه هنگام مسافرت بمنظور تحصن در قم.

 

«آقایان در کهریزک ملتفت شدند که برای مخارج این سفر پول بسیاری لازم است... پسر آقای طباطبایی که برای تحصیل پول آمده بود بشهر، ابتدا از بانک روس خواست پول قرض کند، اجزاء بانک مطالبهء گرو کردند، با اینکه سابق بر این، ملاها اگر پولی از بانک می‏گرفتند، بدون گرو می‏دادند.»! (۴۶)

 

با توجه به قدرت عظیم دستگاه حکومت مذهبی و برتری آن نسبت به قدرت دربار واقعاً پرسیدنی است، که آیا اصولاً می‏توان از پایگاه مستقل قدرت سیاسی در ایران سخن گفت؟ آیا دقیقتر نیست که با در نظر گرفتن ضعف و درماندگی دربار در مقابل قدرت فزاینده و فراگیر حاکمیت مذهبی، برای دربار ناصری نقشی سمبلیک قایل شویم و وجود آنرا تنها در خدمت پوشاندن چهرهء حکومتگران واقعی ایران لازم بشمریم؟

 

برخی واقعیات مسلّم تاریخی این معنا را تأیید می‏کنند که دستگاه حکومت ناصری بیشتر گماشته‏ای بود، تا «نظم» را برای حکومتگران مذهبی فراهم آورد و مهمتر از آن پوششی بود که در سایهء ظلم آن، دستگاه حاکمیت مذهبی می‏توانست تاراج ایران را بدون رویارویی با مقاومتی ادامه دهد.

 

کنت دوگوبینو، یکی از ناظران خارجی است که چنین ارزیابی را بدست داده است:

 

«شاه چون یک شاه واقعی نیست، مالکیت او بر اساس زور است. بدین جهت نماز او که در محل غصب برگذار می‏شود قبول نیست، مگر آنکه بابت... قصری که در آن زندگی می‏کند و یا قطعه زمینی که در موقع ییلاق سراپردهء او اشغال کرده است وجه اجاره‏ای پرداخته شود. این پولها به مساجد پرداخت می‏شود و با پرداخت آن شاه بعنوان مستأجر شناخته می‏شود و نماز و طاعت او مقبول می‏افتد... قابل توجه آنستکه این مطلب یک چیز پنهانی و مخفی از انظار نیست. در زمان پدر شاه فعلی اتفاق افتاد که یکی از رؤسای مذهبی اصفهان (احتمالاً همان سید شفتی ن.) دعوت شاه را برای دیدار او پذیرفت. ولی وقتی خواست در حضور شاه بنشیند، اوّل با نوک عصای خود فرش را به کناری زد و روی زمین خالی نشست.» (۴۷)

 

در ایران دولت بمعنای حقیقی آن وجود ندارد... زیرا سازمان و ادارات دولتی وقتی بوجود می‏آید که دولت عایدی داشته باشد و عواید دولت هم از محل مالیات تأمین می‏شود و هنگامی که دولت مالیات دریافت نکرد طبعاً عوایدی ندارد که صرف تشکیلات دولتی بنماید.

 

یک طبقه از ایرانیان مطلقاً مالیات نمی‏پردازند و علتش اینستکه خیلی نفوذ دارند و گردن کلفت می‏باشند... طبقهء مالیات بده هم بقدری در پرداخت مالیات سوءنیت بخرج می‏دهند... که چیزی عاید خزینهء دولت نمی‏شود. گاه اتفاق می‏افتد که مؤدیان مالیات، مأمور دولت را کتک می‏زنند و از خود می‏رانند و صریحاً از پرداخت مالیات امتناع می‏کنند و حاکم وقت هم... دست روی دست گذارده... بفرض داشتن سرباز و اسلحه از آخوندها می‏ترسد و مایل بخونریزی نمی‏باشد.» (۴۸)

 

با این وصف، اگر تملقات درباری را که ناصرالدین شاه را «سلیمان زمان و جمشید دوران» می‏خواند (۴۹) سکّهء نقد نگیریم، آنچه را در «کتب تاریخ» به انتقادش نوشته‏اند، می‏توان بهانه‏گیری «کارفرمایان عمامه بسر» او تلقی نمود!

 

هنگامیکه شاهان قاجار و پر صلابت‏ترینشان ناصرالدین شاه، برپایه‏ای چنین سست و لرزان رانده‏اند، دیگر روشن است، که صدراعظم‏های آنها حتی با بهترین هدفها و صادقانه‏ترین امیال به چه اموری قادر بوده‏اند! آنچه میرزا ملکم‏خان که شاید بهتر از هرکس دربار و درباریان این دوران را می‏شناخت در این باره گفته، قابل تعمق است:

 

«از وزرای ایران یکی را نشان بدهید که در دم آخر آرزوی مهتر خود را نکشیده باشد!» (۵۱)

 

اینهمه اگرچه «انتظار تاریخی» از دستگاه حکومت سیاسی را به حداقل می‏رساند، امّا نمی‏تواند مسئولیت تاریخی را از دوش این حکومت بردارد. همچنانکه سرآمدان جامعه نیز از این مسئولیت مبرّا نبوده‏اند. درست است که در ایران همچنان روابط و ساختارهای قرون وسطایی برپا بود، امّا چنانکه دیرتر خواهیم دید، از طرفی جناح اجتماعی قوی «بابی» در درون جامعه و از طرف دیگر تحرکی که دیگر کشورهای جهان از اروپا تا ژاپن را در بر گرفته بود، دو قطبی بودند که حکومت سیاسی با نزدیکی بدان می‏توانست و باید ایران را از بن‏بستی که بدان دچار آمده بود، نجات دهد. وانگهی بحران سیاسی- اجتماعی و ورشکستگی اقتصادی بیش از آن بود، که بی‏حسّی و زبونی حکومت سیاسی را توجیه نماید.

 

در این میان یک چیز مسلّم است، هرکه ضعف حکومتهای قاجار را نتیجهء نفوذ «قدرتهای استعماری» قلمداد کرده، تنها به یک چیز خدمت کرده است و آن در پرده گذاردن قدرت فلج‏ کننده حاکمیت مذهبی است. گرچه طبیعی است، اگر خارجیان بکوشند از این ضعف استفاده برند. جالب است که این نکته برای «بیداران» آنروز ایران روشن بوده است. از جمله یحیی دولت آبادی می‏نویسد:

 

«انگلیسیان امتیازات می‏طلبند، روسها نیز عوض می‏خواهند، آندو به مرکب آرزوهای خویش سوار می‏شوند و درباریان دلخوش می‏باشند که سیاست خارجی را نیکو رعایت کرده خاطر شاه را آسوده نموده تا به عیش و عشرت خود بپردازند» (۵۲)

 

این مختصر را مجال بررسی بحران خردکننده‏ای که تمامی زمینه‏های «زندگی» در ایران را فرا گرفته بود، نیست. تنها برای آنکه روشن شود از چه سخن می‏گوییم، کافیست به «راه حل» هایی که از سوی سرآمدان جامعهء ایرانی آنروزگار پیشنهاد شده است نگاهی بیافکنیم.

 

پیش از این اشاره کردیم که ضعف حکومت چنان بود که نه تنها در طول نیم قرن قسمتهای عظیمی از خاک ایران جدا شد، بلکه بحران اجتماعی و سیاسی نیز چنان بود که مردم، این جدایی را با خشنودی تلقی می‏کردند! در چنین کوران نکبت و اضمحلالی بود که میهن‏پرستی مانند میرزا آقاخان کرمانی تا بدانجا رفت که پیشنهاد نمود، خوزستان را برای سر وسامان دادن به دیگر نقاط ایران بفروش برسانند و دهشتناک آنکه بر زمینهء فقر مادی و معنوی ایران، عملی شدن این پیشنهاد می‏توانست قدمی مثبت باشد! او در این باره حتی «رساله»ای بنام «رسالهء خرید خوزستان» نوشته است:

 

«مؤلف آن بفارسیان متموّل ایرانی که در هندوستان اقامت دارند پیشنهاد می‏نماید اراضی اهواز را در خوزستان از دولت ایران خریداری نموده آنجا اقامت نمایند. از یک طرف پول گزافی یکمرتبه بدولت ایران برای آباد نمودن سایر قطعات مملکت می‏رسد. از طرف دیگر سرمایهء بزرگی از اشخاص وطن‏دوست با اطلاع، به مملکت خوزستان وارد شده سدّ اهواز را بسته و بفاصلهء کمی در کنار شط کارون مملکتی مانند کراچی و بمبئی دارای تموّل سرشار و روح ایرانیت ایجاد می‏گردد. این رساله به هندوستان رسیده، فارسیان وطن‏پرست پیشنهاد مزبور را پسندیده برای پذیرفتن آن حاضر می‏گردند... (و) در تعقیب این پیشنهاد با دولت ایران داخل مذاکره می‏شوند ولیکن افکار دولتیان وقت به اقدام به اینگونه مسایل اساسی موافقت ندارد و نتیجه گرفته نمی‏شود.»!! (۵۳)

 

* * *

 

با قتل ناصرالدین شاه و به تخت نشستن مظفرالدین شاه روند اضمحلال قدرت سیاسی شتاب بازهم بیشتری یافت. دوگانگی «شخصیت تاریخی» او به بهترین وجهی این روند اضمحلالی را بازتاب می‏داد. مذهب‏زدگی مظفرالدین شاه به مراتب از پدرش شدیدتر بود:

 

«دماغش مانند پدر از خرافات صاف و پاک نبودی، به تعزیه‏داری راغب، شوق بسیار به گریه داشت و حکایات غریبه در این باب ذکر می‏نمایند.» (۵۴)

 

«ولیعهد در میان اجزای خود یک سید محترم هم داردکه باو اظهار ارادت می‏نماید و این شخص آقای بحرینی می‏باشد. ولیعهد چون از رعد و برق و انقلابات هوایی ترسناک می‏شود بسید مزبور پناه برده در سایهء ردای او وحشت خود را برطرف می‏نماید.» (۵۶)

 

این مذهب‏زدگی زمانی جلوه‏ای شرم‏آور می‏یافت که در سفر اروپا هربار که قطار از تونلی عبور می‏کرد، می‏بایست این «شاه نشسته بر تخت کیانی» را از زیر عبای سید بحرینی بیرون می‏آوردند!

 

از میان همهء کسانی که با «لذت» از زبونی مظفرالدین شاه سخن گفته‏اند، تنها دولت‏آبادی آنرا نتیجهء مذهب‏زدگی‏اش دانسته است:

 

«ولیعهد با آن عالم عیاشی که در خلوت از هیچگونه ارتکابی خودداری ندارد، در ظاهر نمازگذار و دعاخوان، روضه‏شنو، سیدپرست، دعاگیر، نذر و نیاز ده می‏باشد. چونکه شنیده است باین توسلها می‏تواند تمام گناههای خود را آمرزیده شده بداند.» (۵۷)

 

دربارهء اینکه مظفرالدین شاه چه گناهان کبیره‏ای مرتکب می‏شده است، که به اینهمه شفیع و نذر و نیاز نیازمند بوده، قضاوت را برعهدهء خواننده می‏گذاریم. مهم آنستکه مذهب‏زدگی چنین کسی کمترین ضرری که داشت این بود که بر تخت سلطنت چنان ذلیل بود، که به هیچ کاری از روی تدبیر و دوراندیشی دست زدن نمی‏توانست و قادر نبود از منافع قدرت خود دفاع نماید، تا چه رسد که برای دفاع از منافع ملی ایران در مقابل رقیبی بدین قدرت بایستد. سخنی که به مظفرالدین شاه در بارهء قاتل پدرش نسبت می‏دهند، خود گویای چنین پریشان‏اندیشی است:

 

«مظفرالدین شاه خیال کشتن میرزا رضا و قصاص آنرا نداشت. کراراً گفته بود، قصاص و کشتن میرزا رضا تشفّی قلب من نیست. من اگر بخواهم انتقام بکشم، باید تمام اهل کرمان را از دم تیغ انتقام بگذرانم.»! (۵۸)

 

«خوشبختانه» آنچه گذشت، توصیف یکسوی چهرهء دوگانهء مظفرالدین شاه بود و نکتهء عمدهء تاریخی همینست که چهرهء او از سوی دیگری نیز برخوردار بود. پیش از این از تمایل ذاتی حکومت سیاسی به پیشرفت و آبادانی کشور سخن گفتیم. بازتاب این تمایل در نزد مظفرالدین شاه جلوه‏ای شگرف یافته بود. هدایت می‏نویسد:

 

«مظفرالدین شاه طبعاً دمکرات بود، در سانی که من حاضر بودم، مردم تماشاچی زور می‏آوردند. فراشان مانع بودند. شاه به حاجب‏الدوله گفت: بگو مانع نشوند، این افواج از من نیست، مال این مردم است.» (۵۹)

 

در مورد روشنفکرمابی او نیز همین بس که با سرآمدان جامعهء ایرانی در تماس نزدیک بود و از جمله با آثار طالبوف تبریزی آشنایی داشته است:

 

«مظفرالدین میرزا به نویسندهء احمد چند دستخط فرستاد، تمجید می‏فرمود، تشویق می‏نمود، و گفته بود: «طالبوف وطن پرست است، خوب می‏نویسد.» (۶۰)

 

در این دوگانگی عظیم و حیرت‏انگیز مظفرالدین شاه می‏توان بخوبی نقش مخرّب «فرهنگ» مسلّط اجتماعی را دریافت و نشان داد که تداوم تسلّط اسلام چه فرصتهای پی در پی را از دست حکومتگران ایران و مردم این سرزمین ربوده است. سخن تنها از مذهب‏زدگی شخص شاه نیست، سخن از آن قدرت عظیمی است که «مظفرالدین شاه»ها را مرعوب خود نموده است. گزارش هدایت در بارهء «مشروطه‏طلبی مخفی» مظفرالدین شاه از هر لحاظ تأثرآور است:

 

«روزی در فرح‏آباد مرا خواست... و گفت: ژاپن مجلس دارد؟ عرض کردم: هشت سال است مجلس شورای ملی دارد... شبهه نیست که ایجاد مجلس در ذهن شاه بود و می‏ترسید اظهار کند و بقدری ملاحظه می‏کرد که هر وقت می‏خواستم از ترقیات ژاپن چیزی بگویم، می‏گفت: از درختهایش بگو(!) در اوقات مرض شاه یک شب تا صبح پای رختخواب او نشسته بودم و می‏بایست از ژاپن صحبت کنم ولی وارد سیاست نشوم»!! (۶۱)

 

دربارهء مشروطه طلبی مظفرالدین شاه کوچکترین شک تاریخی وجود ندارد، چنانکه نوشته‏اند، او پس از امضای قانون اساسی گفت: «حالا می‏توانم به آسودگی بمیرم.» (۶۲)

 

آری، ایجاد مشروطه در ژاپن به فرمان «امپراتور» نه فقط نزد مظفرالدین شاه، بلکه برای بسیاری دیگر از سرآمدان جامعه ایرانی امید آفرین بود، امّا میان ژاپن و ایران تفاوتی بود، که لرزه بر اندام ترقی‏جویان می‏انداخت! میرزا اسماعیل اصفهانی (رسالهء همدردی بسال ۱۳۲۶ ق) این تفاوت را بخوبی دریافته است:

 

«امّا در جاپان آن موانع ترقی نبود از حیث دین و زور علما که در ایران هست». (۶۳)

 

همین «زور علما» بود که دربار زبون مظفرالدین شاهی را به مضحکه‏ای بدل میکرد و کوشش در جهت وارد کررن مظاهر فرهنگ اروپایی را نیز مسخ کرده، تازه باعث مسخرهء عمامه بسران ساخته بود:

 

«از رفتن شاه به فرنگ هم مأیوس نباشید، چه سوغاتیکه برای ما خواهند آورد یکی لقب گراندوکی برای عین‏الدوله و دیگر غذا خوردن وزرا از روی ساعت و ایستاده شاشیدن رجال دولت (است)...» (۶۴)

 

براستی نیز شیعه‏زدگی عمیق دولتمردان ایرانی آنان اجازه نمی‏داد، مدنیت اروپایی را درک کنند و تنها به تقلید ظواهر مبتذل آن کفایت می‏کردند. بعنوان نمونه همان مخبرالسلطنهء هدایت را در نظر گیریم. هدایت را باید در شمار سرآمدان جامعهء آنروزگار بحساب آورد. دیرتر در بارهء او سخن خواهیم گفت؛ اینجا بدین اکتفا می‏کنیم، که به «مشکل» او در مسافرت شاه به انگلستان اشاره کنیم:

 

«شاه را در کاخ مرمر منزل دادند... عمارتی است عالی لکن معلوم نیست نماز رفقا در آن عمارت چه صورت دارد؟! مظفرالدین شاه و اصحابش نماز می‏خوانند، غصب بودن آن عمارت را همه می‏دانند؟»!! (۶۵)

 

برای درک این واقعیت که چرا مظفرالدین شاه در زیر لحاف نیز از سخن گفتن دربارهء پیشرفتهای ژاپن واهمه داشت، باید «تجربیات سیاسی» او را در نظر گرفت. بی‏شک از جملهء این «تجربیات»، ناکامی او در نگاهداشتن امین‏الدوله بر منصب صدارت عظما است. اولین اقدام اساسی و آگاهانهء مظفرالدین شاه پس از بتخت نشستن را باید عزل اتابک (آخرین صدراعظم ناصرالدین شاه که به او به «ارث» رسیده بود) و انتخاب امین‏الدوله به صدارت عظما به حساب آورد. پیش از این دیدیم که امین‏الدوله پس از سپهسالار، سرآمد جامعهء آنروز ایران و رهبر جناح مترقی و اصلاح‏طلب دربار بود:

 

«امین‏الدوله... می‏داند خلط روحانیت و سیاست یکی از بزرگتر علتهای مزاج این مریض است. این است که از ابتدای ریاست خویش به روحانی نمایان بی‏اعتنایی نموده، دست دخالت ایشان را تا آنجا که توانسته از دامان کارها کوتاه کرده.» (۶۶)

 

در بارهء کوتاهی دوران صدارت امین‏الدوله همین بس که:

 

«با همان حربه‏ای که میرزا حسین‏خان سپهسالار را از پای درآوردند- یعنی با حربهء هجوم ارباب عمایم و بهتان بیدینی و اصلاح‏طلبی امین‏الدوله را نیز که تازه مشغول شده بود از پای درافکندند.» (۶۷)

 

آنگاه که «هجوم ارباب عمایم» دامن خود شاه را نیز گرفت، حفظ امین‏الدوله غیرممکن گشت:

 

«رؤسای روحانی در مدرسهء مروی جمع شده شاه را به فساد عقیده و پیروی از طریقهء شیخی تهدید می‏نمایند. شاه او را برکنار می‏دارد.» (۶۸)

 

بدین ترتیب آنکه بر تاریخ‏نگری شیعه‏زده غلبه نماید، می‏تواند، نه تنها تمایلات شدید ترقی‏جویی را در مظفرالدین‏شاه بیابد، بلکه اورا در صف رفرم‏طلبان و پیشرفت‏خواهان عصرش بازیابد. آنگاه میتوان انزوا و فلاکتش را نیز ماهیتاً با انزوا و فلاکت روشنگران و روشنفکران ایرانی همعصرش همسنگ دانست. آخرین کلام در روشنفکری‏اش اینکه در زمان ولیعهدی چون پدرش، ناصرالدین شاه، ورود «روزنامهء قانون» (از میرزا ملکم) را ممنوع ساخته بود:

 

« «قانون» را که ممنوع از دخول به ایران بود، در لف پاکت بایشان می‏رسید.»! (۶۹)

 

-----------------------------------------------------------------------

 

(۱) یحیی دولت‏آبادی، حیات یحیی، ج۱، ص۷۷.

 

(۲) خاطرات سیاسی میرزا علی اصغر خان امین‏الدوله، ص۱۶۷.

 

(۳) هما ناطق، سرآغاز اقتدار اقتصادی و سیاسی ملایان، الفبا، ج۲، ص۴۸.

 

(۴) همانجا.

 

(۵) اسماعیل رائین، انجمنهای سرّی در انقلاب مشروطیت، ص۳۷.

 

(۶) همانجا.

 

(۷) همانجا.

 

(۸) حیات یحیی...، یاد شده، ج۳، ص۴۸.

 

(۹) احمد کسروی تبریزی، تاریخ مشروطهء ایران، ص۳۳.

 

(۱۰) حیات یحیی...، یاد شده، ج۱، ص۳۴۵.

 

(۱۱) همانجا، ص۳۴۶.

 

(۱۲) تاریخ مشروطهء ایران...، یاد شده، ص۴۵.

 

(۱۳) فریدون آدمیت، ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران، ص۹۱.

 

(۱۴) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۱۳۱.

 

(۱۵) حیات یحیی...، یاد شده، ج۱، ص۲۴۵.

 

(۱۶) همانجا، ص۲۴۶.

 

(۱۷) سلسلهء پهلوی و نیروهای مذهبی به روایت تاریخ کمبریج، ترجمهء عباس مخبر، ص۲۵۳.

 

(۱۸) حیات یحیی...، یاد شده، ج۱، ص۵۵.

 

(۱۹) همانجا.

 

(۲۰) هما ناطق- فریدون آدمیت، افکار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشدهء دوران قاجار، ص۹۷.

 

(۲۱) فریدون آدمیت، اندیشه‏های میرزا آقاخان کرمانی، ص۷۲.

 

(۲۲) افکار اجتماعی...، یاد شده، ص۱۴۲.

 

(۲۳) پیام بهائی، شماره ۱۲۲، مناظرهء ابوالفضایل با فرهاد میرزا معتمدالدوله.

 

(۲۴) کنت دوگوبینو، سه سال در ایران، ذبیح‏الهس منصوری، ص۷۴.

 

(۲۵) محمد حسن اعتمادالسلطنه، صدر التواریخ، ص۲۰۸.

 

(۲۶) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۸.

 

(۲۷) همانجا، ص۱۰۷.

 

(۲۸) مخبر السلطنه هدایت، گزارش ایران (قاجاریه و مشروطیت)، ص۱۲۶.

 

(۲۹) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۱۹.

 

(۳۰) همانجا، ص۱۱.

 

(۳۱) افکار اجتماعی...، یاد شده، ص۱۱۱.

 

(۳۲) گزارش ایران...، یاد شده، ص۱۱۶.

 

(۳۳) از نامهء ناصرالدین شاه به نایب السلطنه، ایدئولوژی...، یاد شده، ص۴۲.

 

(۳۴) صدر التواریخ، یاد شده، ص۲۷۹.

 

(۳۵) ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ج۱-۳، ص۱۰۳.

 

(۳۶) حیات یحیی...، یاد شده، ج۱، ص۵۸.

 

(۳۷) نظام العلمای تبریزی، حقوق دول و ملل، از: ایدئولوژی...، یاد شده،ص۲۰۰.

 

(۳۸) افکار اجتماعی...، یاد شده، ص۱۵.

 

(۳۹) صدر التواریخ، یاد شده، ص۱۴۱.

 

(۴۰) حیات یحیی، یاد شده، ج۱، ص۱۵۴.

 

(۴۱) افکار اجتماعی...، یاد شده، ص۱۸۹-۱۹۱.

 

(۴۲) همانجا، ص۴۱۰.

 

(۴۳) مرتضی راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، ج۲، ص۵۴۷.

 

(۴۴) حیات یحیی، یاد شده، ص۳۲۷.

 

(۴۵) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۵۶۰.

 

(۴۶) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۴۲۵.

 

(۴۷) نامه‏های کنت دوگوبینو و الکسی دوتوکویل، ترجمهء رحمت‏الله مقدم مراغه‏ای، ص۱۳۵.

 

(۴۸) سه سال در ایران، یاد شده، ص۵۰.

 

(۴۹) افکار اجتماعی...، یاد شده، ص ۱۶.

 

(۵۱) محمد تقی بهار «ملک الشعرا»، سبک‏شناسی»، ج۳، ص۳۷۴.

 

(۵۲) حیات یحیی، یاد شده، ج۱، ص۱۰۳.

 

(۵۳) همانجا، ص۱۶۰.

 

(۵۴) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۱۰۳.

 

(۵۶) حیات یحیی...، یاد شده، ج۱، ص۱۵۱.

 

(۵۷) همانجا، ص۱۴۹.

 

(۵۸) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۷۶.

 

(۵۹) گزارش ایران، یاد شده، ص۱۶۳.

 

(۶۰) فریدون آدمیت، اندیشه‏های طالبوف تبریزی، ص۹.

 

(۶۱) گزارش ایران...، یاد شده، ص۱۶۳.

 

(۶۲) فریدون آدمیت، ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران، ص۳۹۲.

 

(۶۳) همانجا، ص۳۳۸. (۶۴) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۲۲۳.

 

(۶۵) گزارش ایران، یاد شده، مقدمه، ص۱۳.

 

(۶۶) حیات یحیی...، یاد شده، ج۱، ص۲۰۷.

 

(۶۷) سبک‏شناسی...، یاد شده، ج۳، ص۳۸۰.

 

(۶۸) حیات یحیی، یاد شده، ج۱، ص۶۸.

 

(۶۹) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۱۰۱.

 

System.String[]System.String[]