دانلود کامل
جلد اول کتاب

book-cover-image-small

can you buy modafinil over the counter

دانلود کامل
جلد دوم کتاب

buy sibutramine 15mg onlinebook-cover-image-small

بازیگران انقلاب مشروطه چاپ پست الكترونيكي

 

 

«حادثه‏های سیاسی بدون زمینهء فکری آنها قابل درک و سنجش نیستند.» -- فریدون آدمیت (۱)

 

 

در ستایش و نکوهش انقلاب مشروطه، در آستانهء قرن بیستم، پردامنه‏ترین بحثها و بررسی‏ها صورت گرفته است. این انقلاب از سویی چنان دور است که نسل حاضر تنها آوایی از آن شنیده و چنان نزدیک است که آماج‏اش، یعنی تأمین «دمکراسی اجتمامی و سیاسی»، همچنان مبرم‏ترین قدم در راه پیشرفت ایران است.

 

حکومتهای دوران رضاشاه و محمدرضاشاه ظاهراً بر شالودهء قانون اساسی برآمده از این انقلاب حکم می‏راندند و حکومتگران اسلامی آنرا سرآغاز کوشش «روحانیت مبارز» برای برقراری حکومت اسلامی ارزیابی می‏کنند، که در آنزمان از مسیر اصلی خود منحرف شد، تا آنکه بالاخره در انقلاب بهمن ۵۷ قرین موفقیت گردید!

 

در واقع نیز انقلاب مشروطه از هر نظر یکی از پیچیده‏ترین و جالب‏ترین وقایع تاریخی ایران و حتی جهان است: در کشوری که ۹۸ درصد «اهالی» بیسوادند و از روابط قرون وسطایی قدمی فراتر نرفته، حاکمیت مذهبی در اوج قدرت قرار دارد و دو قدرت جهانی برای تسلط برآن از هیچ کوششی فروگذار نیستند، انقلابی رخ می‏دهد که ثمرهء آن تصویب مترقی‏ترین قانون اساسی جهان (بیرون از اروپا و امریکای شمالی) است. انقلابی که نه تنها به خلع شاه و فرار او از کشور منجر می‏گردد، بلکه پرقدرت‏ترین رهبر مذهبی(شیخ فضل‏الله نوری) را در ملاء عام بدار می‏آویزد و در کشوری که پیش از آن خونبهای مردی ارمنی ۲۵ تومان بود، یپرم‏خان ارمنی را به «ریاست کل نظمیهء پایتخت» می‏رساند.

 

از سوی دیگر امّا، انقلاب مشروطه، ظاهراً به ابتکار دو عمامه بسری که به کلمه‏ای بیرون از «فقهیات» باور نداشتند، آغاز شد و به تقسیم رسمی و اشغال کشور توسط روس و انگلیس خاتمه یافت. نه حاکمیت استبداد را برانداخت و نه خللی به حاکمیت دستگاه مذهبی وارد آورد. کشوری که به فلاکت اقتصادی و ناتوانی اجتماعی- سیاسی دچار آمده بود و مردمش از یک قحطی به قحطی دیگر، دست بگریبان وبا و طاعون بودند، از این انقلاب طرفی نبست که هیچ، به هرج و مرج سیاسی نیز دچار آمد.

 

هدف این مختصر برنمودن نقش «دگراندیشان» در این انقلاب است و بدین منظور نیروهای محرک انقلاب را برمی‏شمریم و به دینامیسم «حوادث» در خطوط اساسی خواهیم پرداخت. کشاکش نیروهای درگیر را تا صدور فرمان مشروطه در نظر داریم و دربارهء تحولات بعدی به اشاراتی اکتفا خواهیم کرد.

 

محدودیت زمانی دورانی که مورد بررسی است، این حُسن را دارد که به تأیید همهء تاریخ‏نگاران، کشاکش اصلی در میان خود ایرانیان می‏رفته، نه «سفارت انگلیس» و «مشاوران روسی» جریانات را «هدایت» می‏کردند، و نه هنوز «محافل فراماسونر» و «چپها» پا به عرصهء تاریخ ایران گذارده بودند.

 

* * *

 

در میان انبوه کتابها و رساله‏هایی که دربارهء انقلاب مشروطه منتشر گشته، دو کتاب از اهمیت خاصی برخوردارند .یکی «تاریخ بیداری ایرانیان»، نوشتهء ناظم‏ اسلام کرمانی می‏باشد، که در آن «مدارک و اسناد دست اوّلی» ارائه داده است. نویسنده که خود عضو یکی از «انجمنهای مخفی» است، در نزدیکی سید محمد طباطبایی (یکی از دو «پیشوای» انقلاب) در رویداد فعالانه شرکت جسته، هرچند از تعقل تاریخی بهره‏ای نبرده، امّا بعنوان نمونهء گروه «عمامه بسران متجدّد» از هر نظر درخور توجه است.

 

دیگر «تاریخ مشروطهء» احمد کسروی است. با آنکه کسروی در دوران انقلاب، جوانی‏اش را در تبریز می‏گذراند و دربارهء وقایع پایتخت از روی شنیده‏ها و بویژه «تاریخ بیداری ایرانیان» قضاوت می‏کند، بدین جهت که در بارهء رویدادها به تفکّر پرداخته و به دستگاه حکومت مذهبی وابسته نبوده است، «تاریخ» او را نیز شالودهء این بررسی قرار داده‏ایم.

 

بدیهی است که بررسی تاریخ نه با تکیه بر اسناد، بلکه بر پایهء آثار تاریخ‏نگارانی که «ناگزیر» از دیدگاه خاصّ خود به وقایع نگریسته‏اند، کار را مشکل‏تر می‏سازد. با اینهمه نگارنده این دو کتاب را منبع اصلی این بررسی قرار داده است، تا بازتاب وقایع را در آنان در نظر گرفته و خودشان را هم بعنوان نمونهء کسانی که با شرکت در انقلاب، از آن تأثیر پذیرفته‏اند، مورد ارزیابی قرار دهد.

 

البته محدود ساختن منابع مطالعه از «حُسنی» نیز برخوردار است و آن نادیده گرفتن دروغها و «مغالطه‏کاریهای» است، که بویژه در بارهء انقلاب مشروطه صورت گرفته است!

 

فریدون آدمیت، در این باره می‏نویسد:

 

«هرچه کم داشته باشیم، هیچگاه مردمان نوکر صفت و بی‏فضیلت و شارلاتان کم نداشتیم، که با مقاله و حتی رساله‏نویسی به مغالطه‏کاری در مباحث تاریخ مشروطه دست ببرند.» (۲)

 

* * *

 

پیش از آنکه ویژگیها و نیروهای محرک انقلاب مشروطه را برشماریم، بحثی کوتاه در بارهء اهمیت و «انتظار تاریخی» از این انقلاب جایز است.

 

انقلاب کبیر فرانسه را بدرستی مهمترین تحوّل در تاریخ بشر دانسته‏اند. این انقلاب با پرچم «برابری، برادری و عدالت»، خواستار عروج فرد انسان به موجودی خود آگاه و برخوردار از حقوقی خدشه ناپذیر گردید. انقلاب فرانسه از این نظر نیز نقطهء عطف تاریخ بشر است که پیش از آن ده هزار سالی از تبدیل «گله‏های انسانی» به «جوامع بشری» می‏گذشت، امّا اکثریت افراد این «جوامع» در بردگی مادی و معنوی از تعیین سرنوشت خود، ناتوان بودند. منتسکیو، از نظریه‏پردازان این انقلاب، اعلام داشت، که تنها در «جوامع وحشی»، حکومتهای استبدادی موجودیت می‏یایند و آنجا که انسان به مقام انسانی خود آگاه گشته باشد، هیچ قدرت این جهانی نباید و نمی‏تواند ارادهء آزاد او را به پند بکشد و قدرتهای اجتماعی و سیاسی بر پایهء اراده و خواست افراد شکل می‏گیرند و عمل می‏کنند و نه برعکس.

 

مقام والایی که برای انقلاب فرانسه برشمردیم، بر تجربیات دو قرن گذشته تکیه دارد و بیشتر متوجه درونمایهء این انقلاب است تا به یک «رویداد تاریخی». تجربیات تاریخی در دو قرن گذشته نشان می‏دهد، که میزان تحقق آرمانهای این انقلاب با درجهء قوام و پیشرفت «جوامع انسانی» نسبت مستقیم داشته، آنجا که حقوق فرد انسان سنگ‏بنای نهادهای اجتماعی و پایگاه قدرت سیاسی قرار گرفته، به گردونهء پیشرفت واقعی گام گذارده‏اند و هرجا که چنین تحوّلی رخ نداده، با وجود پیشرفتهای ظاهری، جامعه همچنان در مرحلهء «ما قبل مدنی» میخکوب گشته است. از سوی دیگر اگر از «انقلاب» اکتبر روسیه و کوششهای پس از آن در راه نوسازی سوسیالیستی جوامع درسی می‏توان آموخت، آنستکه هر کوششی برای «میان بر زدن»، بدون گذار از مرز «انقلاب فرانسه»، کوششی نافرجام است و ناگزیر به «دیکتاتوری استالینی»، «توحش پول پوتی» و یا «سوسیالیسم قذافی» منجر می‏گردد.

 

البته انتقاد مارکس و انگلس بر «جامعهء بورژوایی» و تکیه بر عدالت اجتماعی و اقتصادی بعنوان پیش شرط رشد واقعی جامعه نیز خود در جهت تحقق واقعی و تداوم آرمانهای انقلاب فرانسه بود و بدین خاطر هم از نظر آنان تحوّل سوسیالیستی تنها در کشورهایی، که مرحلهء اوّل این روند انقلابی را پشت سر داشتند، پیش‏بینی می‏شد!

 

اشاره به درونمایه و اهمیت جهانی انقلاب فرانسه از آنرو ضروری است، که انتظار تاریخی از انقلاب مشروطه در ایران نیز، (همزمان با چنین دگرگونیهایی در روسیه و عثمانی) در سمت چنین تحوّلی قرار داشت و همین نیز انقلاب مشروطه را به مهمترین رویداد تاریخی دوران معاصر ایران بدل می‏سازد. انتظار تاریخی از انقلاب مشروطه این بود که با درهم شکستن ساختار حکومت استبدادی و مذهبی، قدرت سیاسی را بر پایهء ارادهء خلق قرار دهد و با تأمین حقوق فردی و تحقق دمکراسی اجتمامی، به «قرون وسطای» ایران خاتمه بخشد.

 

همچنانکه انقلاب کبیر فرانسه، تحوّلی ابتدا به ساکن نبود، انقلاب مشروطه نیز یکشبه برنیامد که هیچ، نقطهء اوج کوششهای تدارکی چند جانبه‏ای بود. تاریخ‏نگاران برآمدن «روشنگران و راهگشایان»، ایجاد مدارس و تأسیس روزنامه‏ها را از جملهء این کوششها یافته‏اند.

 

چنانکه تاریخ نشان می‏دهد، تحوّل در سمت انقلاب فرانسه، در کشورهای گوناگون به اشکال گوناگون چهره گشودند و نکتهء جالب آنکه هرجا این تحوّل با کمترین «تلفات» و به صور مسالمت‏آمیز پیش رفته، کارآیی و قوام آن نیز افزون‏تر بوده است. مثلاً در انگلستان و سوئد (پایدارترین دمکراسی‏های جهان)، با روندی طولانی و در مجموع مسالمت‏آمیز روبروییم. از سوی دیگر مثلاً در روسیه پس از سرکوب قیام ۱۹۰۵ م.» تشکیل پارلمان (دوما) جز یک ظاهرسازی بیش نبود و در ژاپن «مشروطیت» با فرمان امپراتور برقرار گشت!

 

تکیه بر این نکته ضروری است که تحقق آرمانهای انقلاب کبیر فرانسه امری است جهانشمول و در ورای اشکال گوناگون نیل به آن، بر یک تحوّل فرهنگی تکیه دارد که از درون جوامع بشری به برآمدن نیرویی اجتماعی از سرآمدان جامعه می‏انجامد. گرامشی در این باره می‏نویسد:

 

«سرنیزه‏داران سپاهیان ناپلئون همان راهی را پیمودند که قبلاً توسط سپاه نامرعی کتابها و جزوه‏هایی هموار شده بود که در طی نیمهء اوّل قرن هجدهم از پاریس به بیرون هجوم آورده بود.» (۳)

 

* * *

 

قتل ناصرالدین شاه بدست میرزا رضای کرمانی، پایان قطعی دورانی تاریخی در ایران را آشکار ساخت. دورانی پنجاه ساله، که در طول آن، ائتلافی گسترده میان دربار و حکومت مذهبی، تسلط ساختارهای قرون وسطایی را برای مدت نیم قرن تمدید نموده بود. اگر آغاز این دوران، سرکوب جنبش نوآوران بابی بود، پایان واقعی آنرا باید «واقعهء رِژی» یا «جنبش تنباکو» دانست. بدین معنی که «دوران ناصری» بدین «واقعه»، که محتوای آن فسخ ائتلاف دربار و حکومت مذهبی بود پایان گرفت و قتل ناصرالدین شاه تنها این واقعیت را نشانه‏گذاری نمود.

 

«واقعه» چنین رخ داد که شاه در آخرین سفر خود به اروپا (۱۳۰۹ ق) قراردادی با یک شرکت انگلیسی بست، که تجارت داخلی و خارجی تنباکوی ایران را در ازای سالی ۱۵ هزار لیره و یک چهارم درآمد شرکت، به «کمپانی رژی» واگذار می‏کرد. پس از آنکه تجّار ایرانی نارضایتی خود را از این قرارداد اعلام داشتند، «روحانیت» فرصت مناسبی یافت، تا در مقابل دربار به قدرت نمایی دست بزند. پس از کشاکشهایی ناصرالدین شاه مجبور شد قرارداد را فسخ و مبلغ ۵۰۰ هزار لیره (که از بانک انگلیس بقرض گرفت!)، جریمه بپردازد!

 

«شاه ناگزیر گردید با کمپانی گفتگو کند و با پذیرفتن پانصد هزار لیره تاوان، امتیاز را برهم زند... آن پانصد هزار لیره را از بانک شاهنشاهی که تازه بنیاد یافته بود گرفته و به کمپانی دادند و این نخستین وام دولت ایران بود.» (۵)

 

برخی از تاریخ‏نگاران، مخالفت «روحانیون» با این قرارداد را، به سبب سود سرشاری که در کوتاه مدت عاید انگلیس نمود، «ابتکار» عوامل این کشور دانسته‏اند و این ادعایی دور از ذهن نیست، اگر در نظر گیریم، نمایندگان «روحانیت» در نشستی که با نمایندگان دربار در این باره داشتند، از متن قرارداد بی‏اطلاع بودند و چون کلمه‏ای انگلیسی نمی‏دانستند، ابتدا واژهء «مونوپول» را برایشان توضیح دادند! (۶)

 

هرچه بود، از این «جنبش»، دربار ایران و در نهایت ملّت زیان دیدند و انگلیس و «روحانیت»، سود بردند. روشن است که فسخ این قرارداد برای ناصرالدین شاه به چه حد خفت‏آور بود. او که نیم قرنی بر پایهء ائتلاف با «رهبری مذهبی» حکومت کرده بود و برای حفظ خود هرچه را که این رهبری می‏خواست، برآورده بود، خشمناک از «عهدشکنی» عمامه‏بسران، در نامه‏ای به میرزا حسن آشتیانی، سردمدار «جنبش تنباکو» نوشت:

 

«... اینطور قرار نبود بکنید به عوام کالانعام. یعنی چه؟... آیا... مسند خود را می‏خواهید به این واسطه رونقی بدهید؟ و باز هم در مجالس و محافل خودتان در عوض تحسین و تمجید، بر ضد دولت و اولیای دولت حرف می‏زنید... آیا نمی‏دانید که کسی نمی‏تواند بر ضد دولت برخیزد؟ آیا نمی‏دانید، که اگر خدای نکرده، دولت نباشد، یکنفر از شماها را همان بابی‏های تهران تنها گردن می‏زنند؟»

 

در همین نامه ناصرالدین شاه، سالوسی «روحانیت» را افشا می‏کند:

 

«عجب خدمتی به ملت و مردم می‏کنید! هرکس هم که تریاک کش نبود، حالا چپوق تریاک می‏کشد. غلیان چرس را عجب رواجی دادید! مرد که بی‏جهت غلیان را ترک نمی‏کند. لابد است برود یا تریاک بکشد یا چرس یا هر نجاستی که گیرش بیاید، سر غلیان بگذارد، بکشد و دیوانه شود. ناخوش شود، بمیرد.»! (۷)

 

«جنبش تنباکو» را، که بقول نگارندهء «تاریخ بیداری ایرانیان»، «فتح روحانیون و شکست دربار ناصرالدین شاه» بود، بسیاری بعنوان سرآغاز «جنبش استبداد شکنانهء مردم ایران» ارزیابی نموده‏اند. این تنها از این لحاظ درست است که «واقعهء رژی» ائتلاف میان دربار و «روحانیت» را فسخ نمود، ائتلافی که با ضعف روزافزون حکومت سیاسی و بالا گرفتن بحران اجتماعی دیگر کارایی خود را در مقابله با جبههء پیشرفت از دست داده و بدین لحاظ نیز یکطرفه از جانب «روحانیت» لغو گردید. از این پس از طرفی تضعیف باز هم بیشتر حکومت سیاسی شتاب یافت و از طرف دیگر «روحانیت» که نیم قرن فرصت یافته بود، پایگاه قدرت مادی و «معنوی»اش را تحکیم بخشد، اینک برای تصرف تمامی قدرت سیاسی به میدان آمد.

 

اصولاً سخن از داوری در بارهء خود «قرارداد رژی» نیست. دربارهء سود و زیان آن و همچنین دیگر امتیازاتی که حکومتهای قاجار در زمینه‏های گوناگون از قبیل کشیدن راه آهن، خطوط تلگرافی، بهره‏برداری از جنگلها، شیلات و غیره به خارجیان دادند، می‏توان بداوری نشست و دربارهء علل آنکه این امتیازات به سبب ضعف دربار بیشتر به سود خارجیان بود، نیز سخن گفت؛ از دیدگاه امروز دادن این امتیازات را «غارت منابع ملی ایران» و تنها عامل عقب‏ماندگی کشور قلمداد نمودن، کژبینی تاریخی است در خدمت منافع عمامه‏بسران. زیرا همینکه سرگرفتن این امتیازات نیم قرن پیش از دوران پهلوی، ناگزیر به برآمدن یک زیر بنای مادی منجر می‏گشت و می‏توانست ایران را به گردونهء اقتصاد جهانی وارد نماید، یکسره به زبان منافع ملی ایران نبود.

 

مسلم آنستکه مخالفت «روحانیت» تنها به انگیزهء تضعیف حکومت سیاسی اصولاً جای سخنی از سود و زیان این روابط باقی نمی‏گذارد. در این باره هما ناطق بدرستی می‏نویسد:

 

«آن تصوّر باطل و رایجی را هم که روحانیت را بمثابه نیروی «ضد استعماری» و معترض به قراردادها و امتیازات ترسیم می‏کند، باید یکسره زدود... برای نمونه در امتیاز بانک شاهی (۱۸۸۹ م) که امتیاز تنباکو بخشی از آن بشمار می‏رفت حتی بعضی وزرا مانند اعتمادالسلطنه سرسختانه مخالفت کردند، امّا آیت الهب بهبهانی که بعدها مشروطه‏خواه شد... هم از آن قرارداد بانک استقراضی روس هزار لیره ستاند و «لا نَعَم» نگفت. طباطبایی آزادیخواه از امتیاز تنباکو متنعّم گشت.» (۸)

 

بمنظور دریافت ماهیت «جنبش تنباکو» بیفایده نیست، تنها به نقش یکی از «روحانیون» در این ماجرا اشاره‏ای بکنیم. سخن از سید علی اکبر فال اسیری، همان پیشنماز شیرازی است که دیدیم با یهود آزاری و به اهرم «نهی از منکر» به سرعت به «مجتهد الزمانی» ارتقا یافت. او در این میان به سامره رفته و با دامادی میرزای شیرازی، «موقعیت»اش را تثبیت ساخته بود!

 

آدمیت دربارهء نقش او در «بلوای رژی» می‏نویسد:

 

«تجار در شهر (شیراز) افتاده مردم را با خود همراه ساختند و دور سید علی اکبرفال اسیری را گرفته، وی را برآن داشتند که برود بالای منبر «از دولت بد بگوید و دادن امتیازات را تشنیع نماید. سید مقام ممتاز علمی نداشت، امّا همگام شدنش با مخالفان رژی بر اعتبارش در انظار مردم افزود.» (۹)

 

«تدبیری که دولت برای هنگامهء شیراز اندیشید، دستگیری سید فال اسیری... بود... (او و) خانواده‏اش را هم به بوشهر فرستادند و حکمران فارس دویست تومان خرج سفر آنان را داد.» (۱۰)

 

پس از ختم غائله و بازگشت او از «تبعیدگاه» نیز «در حق او جیره و مواجب (دولتی) مقرر شد.» (۱۱)

 

با تعمیم «غائلهء شیراز» به دیگر شهرهای ایران و «تدبیراتی» که دولت به مقابله اندیشید، می‏توان به ماهیت «جنبش تنباکو» پی برد! در شرایطی که شاه مملکت نیز پس از اعلام فتوای تحریم تنباکو، تنها در خلوت جرأت قلیان کشیدن داشت (۱۲)، هر تصور دیگری نیز باطل است! این در حالیست که مثلاً سید عبداله بهبهانی (یکی از دو «پیشوای انقلاب مشروطه») در جریان این «جنبش» علناً قلیان می‏کشید، که «من مقلد نیستم و مجتهدم.»! (۱۳)

 

* * *

 

اشاره شد که شاهان قاجار به «نیابت و اجازت» حکومتگران مذهبی بر تخت سلطنت استوار بودند. بدین منوال، صدراعظم‏هایی هم که چند سالی بر مسند خود دوام آوردند، تنها با زد و بست با جناحی از حاکمیت مذهبی مقام خود را حفظ می‏کردند. پس از میرزا آقاخان نوری، اتابک امین‏السلطان، آخرین صدراعظم ناصرالدین شاه، چنین صدراعظمی بود و اینکه بهبهانی در «واقعهء رژی» قلیان می‏کشید، در واقع ناشی از آن بود که به جناح پشتیبان اتابک تعلق داشت. اتابک، در طولانی‏ترین مدّت، صدراعظم مظفرالدین شاه نیز بود. اتابک نمونهء یک «دولتمرد ارتجاعی» دوران خود است. برای او در درجهء اوّل مهم آن بود که بر سر «کار» بماند و «سیاست» را بدین می‏فهمید که با زد و بست با جناحی از «روحانیت» و بده و بستان با درباریان و نمایندگان دو قدرت خارجی آن تعادلی را برقرار کند، که مقامش را حفظ می‏کرد. امّا با آنکه او در این کار «استاد» بود، اینک در مقابل دگرگونی‏های زمانه و اضمحلال قدرت دربار با دشواریهای فزاینده‏ای روبرو گشت. از جمله، پس از پیروزی ملایان در «واقعهء رژی»، کوشش اتابک برای حفظ ائتلاف با «روحانیت»، «جلوهء مذبوحانه‏ای» یافت. اگر تا این زمان منبع اصلی درآمد رهبری شیعه، گرفتن «سهم امام» از امّت بود و گهگاه نیز «پاداشی» از درباریان دریافت می‏داشت، اتابک در پی حفظ قدرت خود برای «آقایان» مستمری دولتی برقرار نمود! امین‏الدوله در خاطراتش می‏نویسد:

 

«تدبیری که به عقل دولت رسید مقرر داشتن «انعامات و احسانات» در حق هر ملا و سید و واعظ و روضه‏خوان و معرکه‏گیر و امام محلّه و محرّر محضر شرع بود. آن وجوه از خزینهء دیوان به آن کسان می‏رسید و آقایان جزیه و باج حساب می‏کردند. به بی‏اعتنایی آنها و بی‏اعتباری دستگاه سلطنت می‏افزود.» (۱۴)

 

از این بگذریم که تا بحال از میان همهء تاریخ‏نگارانی که مسافرت‏های شاه به اروپا را عامل تهی گشتن خزانهء دولت دانسته‏اند، یک نفر را نمی‏توان یافت، که دربارهء زیان مستمری گرفتن انبوه «عملگان مذهب» سخنی گفته باشد!

 

عقب نشینی دیگر دربار در مقابل «روحانیت» پس از قتل ناصرالدین شاه رخ داد. اتابک در همان سال اوّل حکومت مظفرالدین شاه چاره را در این جست که با کیش دادن «روحانیت» بسوی «بابیان» و دامن زدن بیک بلوای «بابی‏کشی» خود را از زیر فشار بیرون بکشد. امّا این تدبیر ثمری نیاورد و ناآرامی ناشی از این بلوا به مظفرالدین شاه فرصت داد، امین‏الدوله را به صدرات عظما برگزیند.

 

البته از امین‏الدوله و جناح مترقی دربار هم در مقابل اوجی که قدرت رهبری مذهبی یافته بود، کاری ساخته نبود. در فصل پیش به امین‏الدوله بعنوان چهارمین صدراعظم ترقی‏خواه دوران قاجار اشاره شد و از آنجا که شناخت او و موقعیت اجتماعی‏اش به شناخت جناح مترقی دربار در آستانهء انقلاب مشروطه کمک می‏کند، بازهم مختصری از او سخن می‏گوییم.

 

امین‏الدوله، مردی بود متفکر و تجدّدخواه، در رابطهء نزدیک با جناح مترقی دربار و جامعه. زمانی در فراموشخانهء میرزا ملکم عضو بود؛ با آقاخان کرمانی مکاتبه داشت و از همفکران شیخ هادی نجم‏آبادی نیز بشمار می‏رفت. دولت‏آبادی، رئیس «بابیان» ایران، می‏نویسد:

 

«امین‏الدوله با بیداران ایران در خارج و داخل مربوط است و نسبت به آنها مرجعیتی دارد.» (۱۵)

 

دوستی عمیق و نزدیک او با دولت‏آبادی، «تهمت بابیگری» را متوجه‏اش می‏ساخت:

 

«امین‏الدوله با روابط معنوی که با حوزهء بیداران طهران و قسطنطنیه داشته و با مناسبتهای مخصوص که با ملکم‏خان دارد...» (۱۶)

 

گفتیم که، در دوران ناصرالدین شاه طرح یک «حکومت قانونی» بر پایهء وزارتخانه‏های چند را ارائه داد و بیک کلام، «بیدارترین» دولتمرد زمان خود بود. در دوران یکسالهء صدراعظمی‏اش بلوا در کشور فرو کشید و «بیداران» کشور قوتی یافتند. از جمله اقدامات پیشرفت‏طلبانهء او می‏توان تأسیس کارخانهء قند (کهریزک) و کبریت سازی را بر شمرد. (۱۷)

 

با اینهمه چون بکلی از چنبرهء باورهای شیعی رها نگشته بود، اقداماتش نیز دچار دوگانگی بود و کوشش‏اش برای به حرکت آوردن کشتی بگِل نشستهء ایران نمی‏توانست به ثمر نشیند. اولین قدم در این راه بنظر او تنظیم دارایی کشور بود و جالب است که اینرا از خود شاه شروع می‏خواست:

 

«لایحه‏ای به شاه داد که در آن نوشته بود، باید مواجب شاه معلوم و معین باشد، تا سایر تکالیف معلوم گردد.» (۱۸)

 

از طرف دیگر مذهب‏زدگی‏اش او را واداشت، برای جلوگیری از اضمحلال ایران، خواستار الحاق کشور به عثمانی شود!:

 

«یک زمانی به مرحوم مظفرالدینشاه اظهار داشته بود که صلاح دولت ایران است که با دولت عثمانی متحد گردد و سلطان عثمانی را به سمت امیرالمؤمنین و خلیفهء اسلام بشناسد.»! (۱۹)

 

جای خوشبختی است که این پیشنهاد «در ضمیر مظفرالدینشاه طوری دیگر جلوه کرد.» (۲۰)

 

امین‏الدوله نمونهء صدها و بلکه هزاران ایرانی روشنفکری است که جامهء فضیلتشان در تاریکی جامعهء ایران، زیر سایهء سهمناک مذهب مسلّط رنگی نداشت و کوششهاشان به جایی نمی‏توانست برسد. با اینهمه انتخابش به صدارت عظما خبر از پیشرفت‏طلبی عمیق مظفرالدین شاه میدهد و نشانگر وجود یک جناح قوی مترقّی در دربار. دولت‏آبادی، دوست و همفکر امین‏الدوله، دربارهء او می‏نویسد:

 

«از همهء هنرها که فراگرفته بود، هنر حکومت کردن را نمی‏دانست.» (۲۱)

 

اگر «هنر حکومت کردن» در این بود که با زد و بست با رهبری مذهبی، حکومتش چند صباحی دوام آورد، پس تفاوت میان امین‏الدوله و اتابک چه بود؟

 

بگذریم، یکسالی نگذشت که اتابک به کمک جناح ارتجاعی دربار و عمامه‏بسران به رهبری بهبهانی، عرصه را بر امین‏الدوله تنگ کرد و «علما» با تهدید (؟!) به اینکه خود شاه را به شیخیگری متهم خواهند ساخت، او را به خلع امین‏الدوله واداشتند!! اتابک صدارت دوبارهء خود را به مظفرالدینشاه تحمیل نمود و شش سالی روند اضمحلال ایران ادامه یافت.

 

در این دوران در سایهء قدرت عظیم حاکمیت مذهبی هر دولتمردی تنها با برخورداری از پشتیبانی جناحی از این حاکمیت به نفوذ سیاسی دست می‏یافت. همین «پشتیبانی» نیز از اهرمهای قوی اعمال قدرت حاکمیت مذهبی بود. از این گذشته در همین مکانیسم می‏توان بخوبی نشان داد، که ساختار ملوک‏الطوایفی رهبری مذهبی نه تنها نقطهء ضعف آن نبود، که در «هدایت» دستگاه حکومت سیاسی کارایی بسیار داشت.

 

در چنین دودستگی‏هایی نباید بهیچوجه ضعف این رهبری را دید. بلکه همین بهترین وسیلهء حفظ و گسترش قدرتش بوده و هست. یکپارچگی و همدستی زمانی بکار آید که فعالیتی سازنده، هدف باشد و این رهبری در جهت عکس. بسیار زود و بخوبی دریافت که چگونه با تکیه بر دودستگی‏ها می‏توان هر دشمنی را از میدان بدر کرد.

 

شیوهء کار آسان است. در هر درگیری اجتماعی- سیاسی این رهبری حداقل دو دسته می‏شد، با دو جهت‏گیری کاملاً متفاوت. طبیعی است که در چنین حالتی «کار» به هر طریق که بگذرد، دسته‏ای برنده شده و بر اقتدارش افزوده می‏گشت و دستهء دیگر دم فرو بسته و منتظر می‏ماند تا در دور بعدی از موضعی کاملاً متفاوت بمیدان آید. از این جهت نیز کاملاً «طبیعی» بود که سید عبدالهف بهبهانی رهبر جناح مخالف «جنبش تنباکو»، چند سالی بعد در «جنبش مشروطه» یکی از «رهبران بنام» گردید!

 

از سلاح «تکفیر» نیز بمنظور ایجاد جوّ منفی اجتماعی- سیاسی بهمین روال استفاده می‏گشت. مثلاً شایعه می‏کردند که در اسلامبول (!؟) اتابک صدراعظم را تکفیر کرده‏اند. اگر کار چنان بالا می‏گرفت که صدراعظم خلع می‏گشت، به اقتدار «علما» می‏افزود و اگر چنین نمی‏شد، تکفیر «علما» در اسلامبول، ربطی به «آقایان» در تهران نداشت!

 

چنین «مکانیسمی» بنوبهء خود دولتمردان را به این وامی‏داشت، که همواره در پی «جلب محبت» جناحی از حاکمیت مذهبی باشند و بدین سبب درگیری در دسیسه‏ها و رقابتهای جناحهای مذهبی و حکومتی فرصتی برای «حکومت کردن» بجا نمی‏گذاشت. چنانکه مثلاً پس از خلع امین‏الدوله، اتابک به پشتیبانی بهبهانی دوباره بر مسند صدارت نشست و

 

«چون دربار ایران را بخود محتاج دید،... با عامهء علمای اعلام و رجال گرام و شاهزادگان بنای بدسلوکی را گذارده... ورقهء تکفیر (او) در اسلامبول عکس انداخته به اطراف فرستاده شد... در طهران، آقا سید علی اکبر مجتهد و آقای طباطبایی و امام جمعه... و چند نفر دیگر از علما و عده‏ای از رجال دولت، مجلسی تشکیل داده... قسم یاد کردند که هرکدام در عزل (او) بقدر میسر اقدام کنند... (او هم) فوراً پانصد تومان برای آقای سید علی اکبر فرستاد و او را با خود دوست و همراه نمود، میانهء سایرین هم نفاق انداخت.»! (۲۲)

 

بدین ترتیب با عزل امین‏الدوله، دربار یکسره صحنهء مبارزه و رقابت جناحهای مختلف رهبری مذهبی گشته بود. مظفرالدین شاه در مقابل قدرت و نفوذ دوگانهء اتابک به کنجی خزید و آن چهرهء مفلوکی را یافت، که در «کتابهای تاریخ» بازتاب یافته است. خاصه آنکه خود دربار نیز صحنهء رقابت‏ها گشته، مثلاً انتقال دربار کوچکی که مظفرالدینشاه در دوران طولانی ولیعهدی در تبریز فراهم آورده بود به تهران و رقابت میان دربار جا افتادهء ناصری و این «تازه بدوران رسیده‏ها»، خود زمینهء دسیسه‏ها و دشمنی‏های پردامنه‏ای گشت.

 

از سوی دیگر، هم اختلاف میان جناح مترقی و جناح ارتجاعی دربار بالا گرفته بود و هم حکّام ولایات با زد و بند با این و یا آن جناح در پی تحکیم قدرت خود بودند. البته این ضعف و چند دستگی دستگاه حکومت جنبهء مثبتی نیز داشت و آن اینکه، راهی برای ظهور نیرویی مترقی در سطح جامعه می‏گشود.

 

بر چنین زمینه‏ای، در آغاز دههء بیست (۱۳۲۱ ق)، قدرت روزافزون حاکمیت مذهبی چنان بالا گرفته بود، که بدنبال بلوایی جدید و «بابی‏کشی» دوباره‏ای، شاه، اتابک را عزل و عین‏الدوله را به صدارت رساند.

 

عین‏الدوله، این شاهزادهء پیر، دست رد بسینهء بهبهانی مجتهد بزرگ تهران زد و رقیب او، شیخ فضل‏الهز نوری را برکشید. جناح بهبهانی نیز راه یورش به قدرت دربار را پیش گرفت. بدین ترتیب ایران وارد مرحله‏ای شد که تصادم میان دربار و رهبری مذهبی اجتناب ناپذیر می‏نمود و این «تضاد»، موتور رویدادهایی است که بنام «انقلاب مشروطه» در تاریخ ایران ثبت گشته است. نمونهء این برخوردها، یکی واقعهء خراب کردن ساختمان بانک روس است. بدین شرح که بانک روس در جستجوی زمینی برای ساختمان، قطعه زمین موقوفه‏ای در نزدیکی بازار یافت و آنرا از شیخ فضل‏الهو نوری، به مبلغ ۷۵۰ تومان خرید. امّا چون ساختمان رو به اتمام بود، خبر منتشر شد که در این زمین استخوان مردگان یافت گشته و بهانه بدست شیخ مرتضی آشتیانی افتاد، تا «مردم» را شورانده، ساختمان را با خاک یکسان کنند. نکتهء جالب آنکه بجای پس دادن پول توسط شیخ فضل‏الله، شاه از خزانه مبلغ ۲۰ هزار تومان خسارت به بانک روس پرداخت و دستور داد به «علما کاری نداشته باشند»! (۲۳)

 

روند تضعیف دربار با عزل اتابک، مسافرت او به اروپا و در نتیجه از میان رفتن محور بهبهانی- اتابک به نهایت رسید و بهبهانی را که «یارِ غار» اتابک بود، در کنار طباطبایی که مخالف او بود، قرار داد و هر دو عین‏الدوله را به مبارزه طلبیدند.

 

واقعهء دیگری در این دوران گویای توازن قوای آنروزهاست. این واقعه در رجب ۱۳۲۱ از آنجا آغار گشت که بهبهانی ادعای «سرپرستی» یک «حوزهء علمیه» (مدرسهء مروی) در تهران را داشت و باعث شدکه طلبه‏های دو «مدرسه» به زد و خورد پرداختند و کار چنان بالا گرفت که حتی خودش نیز در این میان کتک خورد. دولت مجبور به مداخله شد و «چهارده طلبه» را دستگیر و به اردبیل تبعید کرد. گزارش نگارندهء «تاریخ بیداری ایرانیان» ازاین ماجرا، بخوبی نشانگر سطح فکر و میزان رسوخ خرافات، سه سال پیش از انقلاب مشروطه است:

 

«مخفی نمانَد که عدهء مأخوذین سیزده نفر بود. چون این عدد نحس بود، لذا یک نفر هم از اشخاص بیگناه گرفته و به آنها ضمیمه کردند که عدد میمون باشد.»! (۲۴)

 

همین ماجرا بخوبی دست‏بستگی قدرت دولتی را نشان می‏دهد: هنگامیکه طلبگان دستگیر شده را از تهران حرکت می‏دادند، چون خطر بلوای دیگر می‏رفت، دولت مجبور به مخفی‏کاری گشت:

 

«مردم گفتند، این جماعت از سادات و ارباب عمایم می‏باشند. این نوع سلوک با آنها خدا را خوش نیاید. جواب گفتند، اینها از طایفهء بابیه و ارامنه می‏باشند که به این لباس درآمده‏اند.»! (۲۵)

 

گزارش کسروی نیز «وارونگی روزگار» را می‏نمایاند:

 

«ولی عین‏الدوله چون اینان (طلبه‏ها ن.) را گرفت، چنین پراکند که بابی (بهایی) می‏بودند... و سه تن از بازرگانان را که به بهاییگری شناخته می‏بودند گرفتند و بند کردند و چند گاهی نگه داشتند و سپس از هر کدام یکصد و پنجاه تومان گرفته رها گردانیدند.» (۲۶)

 

* * *

 

«راستی آنستکه نه پادشاهان قاجاری و نه سر جنبانان توده، از آن تکان و دیگرگونیها سر در می‏آوردند و ناآگاهانه با شیوهء کهن خود بسر می‏بردند.» کسروی (۲۷)

 

 

در چنین فضای سیاسی- اجتماعی است که «انقلاب مشروطه» پا می‏گیرد و بدین لحاظ نیز لازم است ببینیم «مشروطه» چیست و مشروطه‏خواهان کدام بودند؟!

 

واژهء «مشروطه» خود بهترین شاخص محتوای این «انقلاب» است. این واژه از لغت Charte فرانسوی بمعنی منشور یا اعلامیه ریشه گرفته، و به «اعلامیهء حقوق بشر» نظر داشته است. در عثمانی «معرّب» گشته و به «مشروطه» بدل شده بود و ربطی به «مشروط» ندارد! انقلاب مشروطه را انقلابی بمنظور جا انداختن ارزشهای مدنیّت اروپایی در ایران قلمداد نموده‏اند. بیک نگاه آنچه در خلال این انقلاب در این جهت صورت گرفت و نتیجه‏ای که عاید آمد. همانقدر به حکومت قانون و مردم سالاری در اروپا شبیه بود که واژهء «مشروطه» بیگانه می‏یافت، که مدعی شد، اوّل بار کنسول انگلیس در تبریز این واژه را بر سر زبانها انداخت! (۲۸) او می‏نویسد:

 

«جنبش مشروطه‏خواهی را در ایران، دستهء اندکی پدید آوردند و تودهء انبوه معنی مشروطه را نمی‏دانستند و پیداست که خواهان آن نمی‏بودند. از آنسوی پیشروان هم به چند تیره می‏بودند: یک تیرهء نواندیشان، که اروپا را دیده یا شنیده و خود یک مشروطهء اروپایی می‏خواستند و پیداست که اندازهء آگاهی اینان از اروپا و از معنی مشروطه و قانون یکسان نمی‏بود و بسیاری جز آگاهیهای سرسری نمی‏داشتند. یک تیرهء بزرگتر دیگر، ملایان بودند که پیشگامی را هم اینان بگردن گرفتند. اینان هم بدو دسته می‏بودند: یک دسته که شادروانان بهبهانی و طباطبایی و همراهان اینان بودند. چون به کشور دلبستگی می‏داشتند و آنرا در دست دربار خودکامهء قاجاری رو به نابودی می‏دیدند... در همان حال معنی مشروطه را چنانکه سپس دیدند، نمی‏طلبیدند و خود از کشورداری و چگونگی پیشرفت توده و اینگونه اندیشه‏ها بسیار دور می‏بودند. یک دستهء دیگر... به کشور هم دلبستگی نمی‏داشتند و درآمدنشان به مشروطه‏خواهی به آرزوی رواج «شریعت» و پیشرفت دستگاه خودشان می‏بود.» (۲۹)

 

از «آگاهیهای سرسری نواندیشان»، که بگذریم، کسروی دو عمامه‏بسر، یعنی بهبهانی و طباطبایی را، هرچند که خواستار مشروطه «بدانسان که در اروپا بود» نبودند، پیشگام مشروطه‏طلبی قلمداد می‏کند. او در این «ارزیابی» با دیگر «تاریخ‏نگاران» هم نظر است:

 

«این دو تن از نخست در اندیشهء مشروطه و قانون و دارالشوری می‏بوده‏اند، ولی بخردانه می‏خواسته‏اند کم کم پیش بروند تا به خواستن آنها رسند. اینکه گفته‏اند دو سید و دیگران از مشروطه آگاه نمی‏بودند و در عبدالعظیم یا در سفارتخانه دیگران آنرا بزبان ایشان انداخته‏اند، سخنیست که از دلهای پاکی نتراویده.» (۳۰)

 

می‏دانیم که کسروی در جریانات انقلاب، نوجوانی بود ساکن تبریز، و آنگاه که قلم بدست گرفت تا «تاریخ مشروطه» را بنویسد، دربارهء جریانات و شخصیتهایی که در پایتخت دست اندر کار بودند، ناگزیر از بیان شنیده‏ها و خوانده‏ها بود. کسروی که شاهد قیام آزادیخواهان تبریز گشت، علاقه داشت بداند، این جنبش به چه نیرویی و با کدام رهبران برخاسته است؟ او اولین کسی است که، هرچند با استناد به «تاریخ بیداری»، دو سید را پیشرو این جنبش قلمداد می‏کند، امّا این «ارزیابی» را با شناختش از ملایان در تناقض می‏یابد. از اینرو در این باره در طول همان کتاب بشک افتاده و از خود و خواننده می‏پرسد:

 

«اگر اینان معنی مشروطه را نمی‏دانستند و آنرا نمی‏خواستند، پس بچه می‏کوشیدند، و آن ایستادگی را در چه راه می‏نمودند و صد گزند و آسیب را به امید چه نتیجهء بزرگی بخود هموار می‏ساخته‏اند. آری، تودهء انبوه و مردم بازاری از آن آگاه نمی‏بود، ولی این جز آنستکه دو سیّد هم ندانسته باشند.» (۳۱)

 

بدین ترتیب این «اجبار منطقی» که چنین جنبشی بالاخره باید رهبرانی داشته باشد، کسروی را بدین راه آورد که بر «تاریخ‏نگاری رسمی» گردن نهد و «دو سیّد» را پیشرو و رهبر انقلاب بداند. از سوی دیگر امّا تصویر او از اینان، بی‏پایگی ارزیابی‏اش را برملا می‏سازد و همین آن خدمتی است که کسروی به تاریخ‏نگاری مشروطه نمود. برپایهء چنین تناقضی است که از سویی برای آنکه کتاب کسروی در «جمهوری اسلامی» تجدید چاپ شود، مقدمه‏ای بر آن نوشته‏اند که تمامی محتوای کتاب را رد می‏کند و از سوی دیگر هما ناطق، تاریخ‏پژوه معاصر، هشدار می‏دهد، آنانکه «روحانیت» را موجد انقلاب مشروطه می‏دانند، «کتاب کسروی را درست نخوانده‏اند.»! (۳۲)

 

بهررو، بازبینی نقش دو سید و همچنین شیخ فضل‏الهو نوری، آن نقطهء حساس در تاریخ معاصر ایران را می‏شکافد، که به کژاندیشی‏های خسران آوری دامن زده است. مقدمتاً بگوییم که با این فرض که هر دو سیّد معنی مشروطه را می‏دانسته‏اند و به انگیزهء وطن دوستی و ترقی‏خواهی پا به میدان نهاده و چنان خردی داشته‏اند، که «می‏خواسته‏اند کم کم پیش بروند تا به خواستن آنها برسند»، در ارزیابی کلی در بارهء ماهیت حکومت مذهبی ایران تغییری نمی‏دهد. امپراتوری مذهبی را در ایران دهها کس همطراز ایندو رهبری می‏کردند و با قدرت و مکنتی عظیم‏تر از آنچه کلّ دربار و حاکمیت سیاسی در اختیار داشت، بر ایران حکم می‏راندند. این قطب تماماً ارتجاعی، به حکم تاریخ مسئول عمدهء عقب‏ماندگی مادی و معنوی «تودهء مردم» بود و هیچ کوششی از سوی یک یا دو تن آنرا تخفیف نمی‏دهد.

 

در فصل پیش نمونه‏هایی از قدرت و شقاوت حکومتگران مذهبی بدست داده شد. چهره و ماهیت واقعی دستگاه رهبری شیعه و نقشی که رویدادهای واژگونهء مشروطه در پنهان ساختن آن بازی نمود، زمانی روشن می‏شود، که تاریخ اجتماعی ایران بدرستی و راستی بررسی گردد. اینجا تنها به دو تن دیگر از حکومتگران مذهبی در دوران مورد نظر اشاره می‏کنیم:

 

«در خراسان آقا سید زین‏العابدین سبزواری، جماعتی از طلاب مدارس را پیرامون خود تجمع نمود و با لقب جندالها مرتکب هرگونه شرارت و عمل شنیع و زشتی می‏شد و از همه جا بدتر، همدان بود که ملا عبدالهو بروجردی بصورت زهد و جلوهء تقوی، عده‏ای از اشرار شهر را با خود همدست کرد و بدینوسیله زمام امور شهر را بدست گرفت و همهء مقررات و احکام دولت را باطل کرد.» (۳۳)

 

بگذریم، بررسی انگیزه و هدف حاکمیت مذهبی از «شرکت» در انقلاب مشروطه، از قول کسروی و ناظم الاسلام، این امکان را فراهم می‏سازد، «دور باطلی» را بررسی نماییم. بدین معنی که این دو تاریخ‏نگار هرچند تجدّدخواه بودند و هر دو بدین سبب مورد حملهء حاکمیت مذهبی قرار گرفته‏اند، امّا از آنجا که از «تفکّر» شیعی بتمامی رها نبودند، خود به توهماتی دامن زدند، که در خدمت مشاطه‏گری این حاکمیت قرار گرفت.

 

یکی از این توهمات آنستکه حساب شیخ فضل‏الله نوری را بعنوان «ملای مرتجع» از حساب دو سید جدا می‏کنند. در حالیکه خود کسروی می‏نویسد:

 

«... جنبش مشروطه را در تهران دو سید پدید آوردند... سپس در پیش آمد بست نشینی در مسجد آدینه و کوچیدن به قم، حاجی شیخ فضل‏الهر نیز با آن همراهی نمود و پس از آن همیشه همراه بود.» (۳۴)

 

این «همراهی» پس از صدور فرمان مشروطه و تشکیل مجلس نیز ادامه داشت:

 

«پس از پیشرفت مشروطه و بازشدن مجلس، دیگران هر یکی بهره‏ای جسته کنار رفتند. ولی دو سیّد و حاج یشیخ فضل‏الله همچنان بازماندند و چون مشروطه را پدید آوردهء خود می‏شماردند، از نگهبانی باز نمی‏ایستادند. دو سیّد با آنکه به نمایندگی برگزیده نشده بودند، همیشه در نشستهای مجلس می‏بودند و بگفتگو در می‏آمدند. حاجی شیخ فضل‏الله نیز گاهی می‏بود.» (۳۵)

 

اگر تا پیش از برقراری حکومت اسلامی در ایران، همراهی شیخ فضل‏الله با دو سیّد، نتیجهء درایت این دو تلقی می‏گشت که گویا می‏کوشیدند، جناح ارتجاعی «روحانیون» را همراه جنبش مشروطه‏خواهی نمایند، بالا بردن مقام او از طرف حکومتگران اسلامی بعنوان «اولین پرچمدار و مبارز راه حکومت اسلامی» آشنایی نزدیکتری با او را لازم می‏دارد.

 

شیخ فضل‏الله، که در «جمهوری اسلامی» برایش تمبر چاپ می‏کنند و شاهراهی به اسم او نامیده‏اند، نمونهء کامل یکی از رهبران حکومت مذهب مسلّط در ایران است. او که دقیقاً به موقعیت خود آگاه بود، بی‏پرده خواستار برخورداری از مزایای «شریعت‏پروری» نیز بوده است. «تراژدی» شیخ فضل‏الله تنها در این است که هنگامی وارد میدان گشت، که تقسیم مال و قدرت در میان «روحانیون» به مرحلهء پیشرفته‏ای رسیده بود، و او «مجبور» شد برای بدست آوردن ایندو. به دربار روی آورد. همین نیز باعث شد که «انگیزه‏های طبیعی» او بعنوان یک «روحانی تمام عیار» با شدت خاصی جلوه نمود و چنان خشم مردم را برانگیخت که در روزهای کوتاهی که قدرت بدست انقلابیون افتاد، او را بعنوان نمایندهء ارتجاع مذهبی بدار آویختند.

 

چندی از «فراز»های زندگی شیخ فضل‏الله از قول ناظم‏الاسلام، که خود عمامه‏بسری از «اجزاء» طباطبایی بود، خواننده را بقدر کافی با این چهرهء «جالب» آشنا می‏سازد:

 

«... تا اینکه شیخ فضل‏الله نوری از سفر مکه معظمه معاودت بطهران نمود. چون در این سفر مکه تغییر مسلک داده و به طریق اعیانیت سلوک کرده بود، با قرض گزافی وارد شده، مبلغ دوازده هزار تومان برای ادای دیونش از (اتابک) درخواست نمود. او هم از دادن این مبلغ امتناع نمود... در مجلس خود هم گفت، بیک نفر آخوند مازندرانی دوازده هزار تومان دادن از طریق اقتصاد خارج است. حاج شیخ فضل‏الله با آقای طباطبایی متحد گشت و مجالسی تشکیل داد.» (۳۶)

 

این واقعیتی پوشیده نیست، که «روحانیون» دیگر، پیش از آنکه قصد «زیارت مکّهء معظّمه» نمایند، خرج سفر را از «عوام کالانعام» می‏گرفتند. از این نظر درخواست شیخ فضل‏الله که ظاهراً جیب خود و جیب دولت را یکی می‏دانسته، باید بیشتر بعنوان قدرت‏نمایی سیاسی‏اش تلقی گردد و بسا که اگر اتابک دوازده هزار تومان را می‏پرداخت سرنوشت دیگری در انتظارش بود:

 

«بالاخره میرزا علی اصغرخان (اتابک) معزول و عین‏الدوله بوزارت عظمی منسوب گشت. با حاج شیخ فضل‏الله متحد گردیده، امورات شرعی و عرفی بلکه مملکتی را راجع به محکمهء شیخ نوری کرد.» (۳۷)

 

ناظم‏الاسلام علّت سقوط اتابک را همین روی گرداندن شیخ فضل‏الهظ از او می‏داند:

 

«عزل او (اتابک) از صدارت بواسطهء اتفاق علماء اعلام بود که عده‏ای از درباریان را با خود همدست کرده، بر ضد (او) اقدامات سرّی کرده تا او را از کار انداختند.» (۳۸)

 

بدین ترتیب بطور ناگزیر شخصی به رأس هرم حاکمیمت مذهبی پایتخت رسید که «بحق» جانشین پیشینیان خود، سید شفتی (دورهء محمد شاه) و ملا علی کنی (دورهء ناصرالدین شاه) بود.

 

«(شیخ فضل‏الله) هرکس را مانع پیشرفت خیالات خویش داند، حکم به کفرش می‏کند، بلکه اگر بتواند حکم قتل یک اهل شهری را برای رسیدن به صد تومان می‏دهد... هرکس مخالفت او را کند، یا زنش به خانه‏اش حرام و یا قباله و سندی از برای ملک خانهء او ظاهر می‏کنند و بیچاره را گدا و خانه‏نشین می‏کنند. اگر هیچ نداشته باشد، حکم کفر او را می‏دهد.» (۳۹)

 

خوانندهء دقیق متوجه است که ناظم‏الاسلام در توصیف شیخ فضل‏الله از «فعل مفرد» به «جمع» رفته، دوباره به «مفرد» باز می‏گردد! چه این عمدی باشد یا سهوی، یک چیز را نمی‏توان انکار نمود و آن اینکه «منش» شیخ فضل‏الله نه استثنایی بوده است و نه تنها مختصّ به اقلیتی از «متولیان اسلام ناب محمّدی».

 

پیش از این گفتیم و دربارهء شیخ فضل‏الله مجبور به تکراریم که حکّام مذهبی تا آنجا که بر اثر «کهولت سن» از «غرایز جوانی»شان کاسته نشده باشد، در منش و رفتار با حکّام درباری تفاوتی نداشتند، که از آنها نیز گوی سبقت می‏ربوده‏اند. ماجرای مشمئزکننده‏ای که نگارندهء «تاریخ بیداری» بدون ابراز انزجار خاصی نقل می‏کند، «مراتب اخلاقی آقایان» را روشن می‏سازد:

 

«شیخ فضل‏الله نوری دو پسر خوش‏سیما (فرزندان منتخب الممالک مازندرانی (!؟)) که با شیخ خویشاوندی داشته، را برای «خدمت» به عین‏الدوله تقدیم کرده، ولی چون پدر، دو فرزند را فراری داد، عین‏الدوله بخشم آمد و دستور داد، یکی از آخوندهای وابسته به شیخ فضل‏الله را کتک بزنند. «لیکن چون دید یکنفر از دوستانش کم و بر عدهء مخالفانش افزوده خواهد شد، لذا در مقام عذرخواهی برآمد... با حاج شیخ فضل‏الله... صلح نمود. یعنی حکومت بیرجند و قائنات را داد به شوکت‏الممالک که واسطهء او حاج شیخ فضل‏الله بود و ضمناً سی هزار تومان به کیسهء شیخ و اجزای او داخل گردید.»!! (۴۰)

 

بیشک همین بی‏پروایی شیخ فضل‏الله، در آنچه دیگر «همکارانش» پوشیده‏تر می‏کردند، او را زبانزد ساخته است و کسی مانند ناظم‏الاسلام را واداشته، در پی نجات «اسلام راستین» از چنگ چنین کسانی، تنها جناحی از این حاکمیت را به راه و روش شیخ فضل‏الله ببیند. او از اولین کسانی است که از «اسلام راستین» در مقابل «دکانداری برخی اهل عمّامه» به دفاع برخاسته است. مکانیسم چنین دفاعی ساده است. ناظم‏الاسلام «مسلمانی» است که از منش «ایرانی» بهره‏ای برده، نمی‏تواند از رفتار و کردار کسانی چون شیخ فضل‏الله، احساس تنفر نکند، از طرف دیگر چون مسلمان است، مسلمان یافتن شیخ فضل‏الله را نیز انکار هویت خویش می‏یابد:

 

«باری، مانعی که بندهء نگارنده از برای این ملّت ضعیف می‏بینم، حاج شیخ فضل‏اله و امثال او است، که در هر شهری از شهرهای ایران یکی دو تا از قبیل این شخص می‏باشد.» (۴۱)

 

ناظم‏الاسلام که از تعقل اجتماعی بی‏بهره است، از خود نمی‏پرسد که، چه مکانیسمی بر دستگاه حاکمیت مذهبی راه‏یابی چنین کسانی را به رأس این دستگاه ممکن می‏ساخت؟ آیا اینکه دیگران چنین بی‏پروایی‏هایی نمی‏کردند، تنها به این خاطر نبود، که در این دستگاه در رده‏های پایین‏تری قرار داشته‏اند؟ مگر در حکومت سیاسی نیز زیردستان می‏توانستند، به بی‏پروایی زبردستان عمل کنند؟ ناصرالدین شاه، وزیران خود را رسماً «نوکر» خطاب می‏نمود و بی‏شک این «نوکران» به حدّ فلان مجتهد در حیطهء قدرت خود، مالک جان و مال «نوکران» خویش نبودند. کسروی در بارهء امام جمعهء تبریز می‏نویسد:

 

«حاجی میرزا کریم، امام جمعهء (تبریز)... هر زمان که بیرون آمدی، صد تن کمابیش سید و طلبه و نوکر از پیش و پس استر او راه رفتندی. گفته‏اش در همه جا پیش رفتی. خانه‏اش بست بودی که هر که پناهیدی ایمن گردیدی. می‏توان گفت، پس از محمد علی میرزا، بزرگترین فرمانروایی در تبریز او را می‏بود.» (۴۲)

 

کسروی که دستگاه امام جمعهء تبریز را بدرستی می‏بیند، چون خود از شیعه‏گری دست نشسته، از دیدن استقلال تام امام جمعه باز می‏ماند و نمی‏بیند که حکومت امام جمعه حکومتی مستقل و در رقابت با حکومت ولیعهد در تبریز است. همین «تفاوت کوچک» عامل بزرگترین کژبینی‏ها و کژاندیشی‏هایی است که امثال کسروی را مجبور می‏کند، رفتار شیخ فضل‏الهد را به «شریعت پناهی»اش ببخشند!

 

«امّا حاجی شیخ فضل‏الله... این مرد از یکسو به شکوه و آرایش زندگی و به نام و آوازه دلبستگی بسیاری می‏داشت و «پارک الشریعه» بنیاد نهاده و اسب و کالسکه بسیج کرده، همیشه با دستگاه اعیانی می‏زیست. از یکسو فریفتهء «شریعت» می‏بود و رواج آنرا بسیار می‏خواست. توده و کشور و اینگونه چیزها نزد او ارجی نمی‏داشت.» (۴۳)

 

این شاید دردناک‏ترین واقعیت تاریخ تفکر درایران معاصر باشد، که کسروی و امثال او که هم «شیعه‏گری» را شناخته‏اند و هم دستگاه حاکمیت مذهبی را با همهء عظمت و قدرتش درک می‏نمودند، و حتی خود قربانی این دستگاه بودند، از «شناخت» پیوند گسست‏ناپذیر ایندو باز مانده‏اند. نمونه‏وار، کسروی تضاد این حکومت با حکومت سیاسی و مردم را در کوران انقلاب مشروطه به «زمانهای پیش» نسبت می‏دهد!؟:

 

«چون در زمانهای پیش، در ایران بیش از دو نیرو نبودی: یکی «حکومت» و دیگری «شریعت». و هر زمانی که با حکومت کشاکش رفتی جز برای پیشرفت کار «شریعت» نرفتی. و او (شیخ فضل‏الله) این شور و جنبشی را که با دربار قاجار می‏رفت، نیز از آنگونه می‏شمرد و از یک نیروی سوّمی، نیروی توده که این زمان پدید آمده و گام به گام زورآورتر می‏گردید، ناآگاه مانده، گمان دیگری نمی‏برد...» (۴۴)

 

* * *

 

اینک که با چهرهء مجتهد اوّل تهران، شیخ فضل‏اله ، آشناتر شدیم، رواست که بطور گذرا ببینیم، دو سیّدی که کسروی بعنوان «پیشرو و نگهبان» مشروطه قلمداد می‏کند، از چه عیاری بوده‏اند؟ آیا آنها را بایستی «استثنایی برای تأیید قاعده دانست» مسلّم آنستکه، این دو از شیخ فضل‏الهر در دستگاه رهبری مذهبی در مقامی پایین‏تر، نمی‏توانستند به بی‏پروایی او قدم بردارند. از این دو سید نیز هر دو بیک اندازه «کوشا» نبوده‏اند. بهبهانی از طباطبایی جلوتر بود و ما نیز به چهرهء این یک دقیق‏تر می‏شویم.

 

هدف از این چهره‏پردازی نمی‏تواند آن باشد که «چهره‏ای منفی» از او بدست دهیم و ادعا کنیم که چنین کسی نمی‏توانست رهبر مبارزات آزادیخواهانهء مردمی باشد. چه بسا مردان بزرگی در تاریخ که خدمتهای عظیمی کرده‏اند، لیکن از ضعفهای بزرگی نیز برخوردار بوده‏اند. هدف ما اینستکه ببینیم آنچه او کرده بچه انگیزه‏ای بوده، تا امکان یابیم کردهء او را ارزیابی کنیم. برای مثال، اگر یک رهبر «انقلاب بورژوایی» شخص پولدوستی باشد در رابطه با انگیزه و اهداف اجتماعی‏اش، نه تنها عیب او نیست که شاید یک حسن هم باشد. امّا اینکه رهبر یک جنبش قانون‏خواهی، کوچکترین ارزشی برای قانون قایل نبوده و حتی خود از بزرگترین قانون‏شکنان باشد، با منطق نمی‏خواند:

 

«یکی از زنهای معروف تهران که اهل کرمان است وفات می‏کند بی‏آنکه وارثی داشته باشد. خانه و مختصر اسباب خانه دارد. آقا سید عبداله (بهبهانی) می‏فرستد در خانه‏های او را مهر و موم می‏کنند که ضبط نماید.» (۴۵)

 

او از چنین راههای «مشروعی» بزودی دربار کوچکی برای خود و پسرانش فراهم آورد:

 

«پسران متعددش هر یک زندگانی وسیع و اسباب تجمل بسیار و خرج فراوان دارند. معلوم است این ادارهء وسیع لااقل در ماه چند هزار تومان خرج دارد.» (۴۶)

 

مسلّم آنستکه بهبهانی پیش از جریانات انقلاب مشروطه نه تنها با افکار آزادیخواهی و قانون طلبی توافقی نداشته، که خود سدی بزرگ در اینراه بوده است.

 

«این سیّد... هوشیار و زرنگ که دست تقدیر او را به ورطهء نیکنامی و نیک‏بختی انداخت، در آغاز کار در بند آزادی مردم نبود، او می‏خواست زمام حکومت شرعی پایتخت را بلا منازع در دست بگیرد. حریف زورمند خود، مرحوم شیخ فضل‏الهم را که در نردبان علم بر پلکانهای آخر جای داشت، از میدان بدر کند و اگر این منظور او را حاصل می‏شد، چه بسا که او را در صف آزادی‏طلبان نمی‏دیدیم.» (۴۷)

 

«هوشیاری و زرنگی» بهبهانی به این ختم می‏شد، که پس از عزل اتابک و مسافرت او از ایران چون دیگر «طرف معامله»ای در دربار نداشت و عین‏الدوله، صدراعظم تازه، شیخ فضل‏الله را برکشیده بود، با طباطبایی در مقابل دربار متحد گردید.

 

«بهبهانی از سالهای دراز طرفدار و دوست میرزا علی اصغرخان اتابک بود و کوشش می‏کرد که روزی او را مجدداً به مقام صدارت رسانیده و از دشمنان خود انتقام بکشد وخود مختار و مطلق در کارها بشود.» (۴۸)

 

بهبهانی نه تنها «در آغاز کار در بند آزادی مردم نبود» بلکه تا پایان که بگلولهء یاران حیدر عمو اوغلی کشته شد نیز، قدمی که بتوان آنرا به انگیزه‏ای دیگر از قدرت‏طلبی تعبیر ساخت، بر نداشت. در بارهء «هوشیاری» او نیز همین بس که برای بدست آوردن تولیت مدرسهء مروی، طلبه‏های تهران را بجان هم انداخت و خود در این میان کتک خورد.

 

جالب آنکه حتی در مخالفت با عین‏الدوله نیز پیگیر نبود و در بحبوحهء «مشروطه‏خواهی»

 

برای جای پا باز کردن نزد عین‏الدوله، از طریق «اجزاء» خود با او «مراودت» داشت و این دو دوزه‏بازی، چون به «امر مبارزه با حکومت» خلل وارد می‏ساخت، «انجمن مخفی» عمامه‏بسران را واداشت، به «شاهکاری» دست زند. در بارهء این «انجمن مخفی» دیرتر سخن خواهیم گفت، اینجا همین بس که اعضای «انجمن مخفی» بفکر افتادند، تلگرافی از قول طباطبایی تهیه نمایند، خطاب به امپراتور ژاپن!

 

«مقصود و منظور اعضای انجمن از صدور این تلگراف، تشویق آقای بهبهانی بود که... شما اگر... بکلی مراودت مخفیانهء اجزاء خودتان با عین‏الدوله را مانع شوید و جداً در مقام تأسیس عدالتخانه برآیید... اختیار تاج و تخت ایران با حضرت آقا خواهد بود.»! (۴۹)

 

«آقایان» هنوز حرکت قابل توجهی در مبارزه با حکومت نکرده، «اختیار تاج و تخت ایران» را از آن خود می‏دانستند و از امپراتور ژاپن می‏خواهند که با مسلمانان (!؟) بخوبی رفتار کند!

 

در این تلگراف آمده است:

 

«حضور میمنت ظهور اعلیحضرت امپراطور معظم دولت بهیهء ژاپن!... مقام اخوت با برادران مسلمین ساکنین آن مملکت مقتضی این توصیه شده استدعا می‏نمایم که توجه ملوکانه نسبت به آن برادران دینی طوری باشد که آسوده و محترم بتوانند از عهدهء وظایف دینی و دنیوی برآیند.

 

رئیس ملت اسلام در ایران – محمد الحسینی الطباطبایی» (۵۰)

 

نمونهء کردار و رفتار بهبهانی، یکی اینکه در انتخابات اولین مجلس شورا چنان بازار رشوه را گرم نمود که ناظم‏الاسلام می‏نویسد:

 

«بعضی می‏گویند این مجلس انتخاب بر وفق نظامنامه نمی‏باشد و دست تقلب و تدلیس در کار داخل شد.»

 

و عامل اصلی این «تقلب و تدلیس» کسی نبود جز خود بهبهانی:

 

«(چون) جناب آقای میرزا محمد تقی گرگانی که وکیل علما بود، استعفا داد، در جایش... داماد آقای بهبهانی وارد شد، بدون انتخاب و بدون شرایط. همین قدر که آقا میرزا محمد تقی استعفا داد، جناب آقای سید عبدالهد (بهبهانی) داماد خویش را بجای او منصوب کرد، هرقدر عقلاء داد و فریاد کردند، بجایی نرسید.» (۵۱)

 

بازهم اگر این گونه رفتار بهبهانی به دو سه مورد محدود بود، می‏توانستیم آنرا بحساب ناآشنایی‏اش با قانون بگذاریم. امّا او جز این نمی‏توانست؛ چنانکه دامنهء رشوه‏خواری‏اش بجایی رسید که:

 

«یک شب در انجمن مذاکره شد که... اجزای جناب آقای سیّد عبدالهل (بهبهانی) از مردم تعارف و رشوه می‏گیرند و ما هرقدر بخواهیم به اشاره و کنایه یا به پیغام برسانیم اثر نخواهد کرد... سلوک اجزاء و اطرافیان ایشان مردم را مستأصل و تباه می‏کند... آنوقت خدای ناکرده سستی در اعتقاد مردم پدید خواهد شد.»! (۵۲)

 

«ماجرای» دیگری در همین اولین انتخابات مجلس شورا، نشان می‏دهد که «اطرافیان ایشان»، به خود او اقتدا می‏کرده‏اند. این ماجرا از این نظر هم قابل دقت است که نمونه‏ایست از تناقص آشکار میان عمل و انگیزهء دو سید و مؤید این ادعا که آنان به انگیزهء قدرت‏طلبی در کشاکش انقلاب به اعمالی کشانده شدند که در خدمت خواسته‏های انقلابی بود! ماجرا آنکه، در فرمان مشروطه و نظامنامهء انتخابات مجلس اوّل، سخنی از شرکت اقلیتهای مذهبی در «مجلس شورای ملّی» نبود ولی با این وجود «پیش بینی» می‏گشت که اقلیتهای مذهبی (کلیمی، ارمنی و زرتشتی) نیز نماینده‏ای به مجلس بفرستند:

 

«پس از شروع به انتخابات... مسموع افتاد که طایفهء یهود و ارامنه و زرتشتیها اصرار دارند که وکیلی از خود انتخاب کنند و این مطلب باعث ایراد علماء نجف و اصفهان خواهد شد و یکدفعه اختلافی بزرگ پدید خواهد آمد... لذا اجزای انجمن رأی دادند که حضرات را دیده آنها را منصرف کنیم.» (۵۳)

 

«طایفهء یهود و ارامنه» نیز قبول نمودند که دو سیّد به نمایندگی آنان در مجلس شرکت کنند! تا هر وقت که مجلس قوی شد، آنان نیز نمایندهء خود را انتخاب نمایند:

 

«طایفهء ارامنه بانهایت نجابت و معقولیت حق خود را در انتخاب اوّل منتقل نمودند به جناب آقای طباطبایی» و یهودیان به بهبهانی. «لکن طایفهء زرتشتی، ارباب جمشید را وکیل خود قرار دادند...» (۵۴)

 

عجبا که ارباب جمشید به عضویت مجلس نیز منصوب گشت و نشان داده شد که ترس «اجزای انجمن مخفی» از ایراد «علما» بی‏جا بوده است! این «غیرممکن» چنین ممکن شد که ارباب جمشید «سوراخ دعا» را یافته بود:

 

«لکن یکروز جناب آقای بهبهانی در مجلس (از انتخاب نمایندهء زرتشتیان) علناً حمایت فرمود... و ارباب جمشید بر وکالت خود مصرّ گردید. گویند تعارفی به آقا داد و کار تمام شد.» (۵۵)

 

* * *

 

سوّمین «پیشوای روحانی» که در جریانات مشروطیت دست داشت، سید طباطبایی است. پس از آنکه دیدیم نه شیخ فضل‏الله نوری و نه بهبهانی آن بودند که پیشوایی یک جنبش قانون‏خواهی و ترقی‏طلبی را بدست گیرند، نوبت به طباطبایی می‏رسد، که ستایشهای بیدریغ «تاریخ‏نگاران» را متوجه خود ساخته، به خارج سفر کرد، گویا «بر مقتضیات زمانه آگاه» بوده است. ناظم‏الاسلام که از «اجزاء» اوست می‏نویسد:

 

«هرکس سیّد را دیده می‏داند که او چه شوری در سر دارد و ابداً در خیال خویش نیست. زاهدترین مردمست. فقط می‏خواهد اسلام را بزرگ کند.» (۵۶)

 

بدین ترتیب اگر قول «تاریخ‏نگاران» را قبول کنیم طباطبایی دیگر آن پیشوایی است که در راه برقراری مشروطیت قدم برمی‏داشت، تا آنجا که مورد خشم رهبری مذهبی قرار گرفت و عمامه بسران قدیم و جدید او را مسئول «انحراف» جنبش از خط اسلامی می‏دانند!

 

مهمترین ستایش نگارندهء «تاریخ بیداری ایرانیان» در بارهء طباطبایی آنستکه او «از معاشرت شاه و درباریان تنفر می‏فرمود و آنچه بزرگان دیگر از قبیل سید جمال‏الدین و میرزا ملکم‏خان جرئت تصریح نداشته‏اند، تصریح می‏فرمود.» (۵۷)

 

ظاهراً تاریخ‏نگار در مورد طباطبایی با شخصیتی روبروست که از سالوسی «روحانیت» بدور و با دربار بعنوان پایگاه استبداد نیز زد و بندی ندارد. پیش از این دیدیم که اختلاف «روحانیت» با دربار نه از سر عدالت‏طلبی، بلکه به انگیزهء رقابت در حکمرانی بوده است. حال ببینیم که طباطبایی را در این میان باید استثنا کرد یا نه؟ مقام و موقعیتش خبر از آن می‏دهد که استثنایی بر این قاعده نبوده است. سید محمد طباطبایی پسر سید صادق طباطبایی است که در رقابت با ملا علی کنی، «مدت ۶۰ سال در طهران، بلکه تمام محروسهء ایران رئیس بزرگ ملت بود.» (۵۸)

 

اشاره به اصل و نسب طباطبایی از این نظر است که نشان می‏دهد تعلّق به دستگاه رهبری شیعیان تا حدّ زیادی موروثی بود، و «لیاقت» و «علم»، در صعود آنان کمتر اهمیت داشته است. نسل طباطبایی از یک طرف به سید محمد مجاهد می‏رسید که در زمان فتحعلی شاه «امّت» را به جنگ با «کفار روسی» شوراند و از طرف دیگر به «علّامه مجلسی» «روحانی» بزرگ و مشوق شاه سلطان حسین در تسلیم اصفهان به افغانها:

 

«پس صاحب چنین نسب جلیل و اصل اصیل را سزد که مؤسس مشروطیت ایران شود...»! (۵۹)

 

دولت‏آبادی در باره‏اش نوشت:

 

«در اوایل سن به اقتضای آقازادگی دارای احترامات و بواسطهء ذوق فطری با اشخاص تجدد خواه و با جوانان خوشگذران آمیزش می‏نمود. دورهء جوانی را به آزادی و خوشی گذرانیده، پس از گذشتن آن دوره و سالخورده شدن چند سال به عراق عرب رفته در سامره اقامت نموده جزو اصحاب میرزای شیرازی شد. بالاخره به تهران آمده از روحانیون محترم شمرده می‏شود.» (۶۰)

 

با توجه به مقام و موقعیت طباطبایی، طبیعی می‏بود که در مال اندوزی به اندازهء بهبهانی حریص نباشد و حتی از این لحاظ بر او «خورده‏گیری» کند:

 

«آقا سید محمد طباطبایی هم که... از رفتار سید ناراضی است و بر اعمال وی خورده‏گیری می‏کند، نه اینستکه... از مداخل کردن باک داشته باشد، خیر، ولی در صدد دخل از راه غیر مشروع نمی‏باشد.» (۶۱)

 

علت به تهران آمدن او این بود که، ناصرالدینشاه بسال ۱۳۰۹، که در جریان «جنبش تنباکو» از «روحانیت» ضربه خورده بود، «خواست رونق بازار میرزا (آشتیانی) را بشکند، آقای طباطبایی را از «عتبات عالیات» بطهران خواست.» (۶۲)

 

امّا قضیه نتیجهء عکس داد و طباطبایی «هر صدراعظمی که در زمان ایشان بر مسند صدارت نشست با او متارکه می‏فرمود.» (۶۳)

 

دستکم آنستکه اگر هم طباطبایی از پیش ترقی‏خواه بوده است و چنانکه کسروی می‏نویسد، «به خردمندی» آنرا پنهان می‏داشت. می‏بایست با کسانی که در پایگاه قدرت سیاسی در پی رفرم و پیشرفت بودند، همکاری و یا حداقل نزدیکی می‏نمود، امّا چنین انتظاری از کسی که بعنوان «رئیس ملت ایران» به امپراتور ژاپن تلگراف می‏زد، برنیاودرنی بود!

 

بدین ترتیب «تفاوت موضع» طباطبایی با بهبهانی تنها در این بود که هنگام صدارت اتابک، اولی مخالف او بود و دومی طرف معامله‏اش. اینکه دشمنی طباطبایی با اتابک او را در کنار شیخ فضل‏الله قرار می‏داد، دیگر در ماهیت مبارزه برای کسب قدرت بود. کسروی می‏نویسد:

 

«در تهران طباطبایی همچنان با اتابک دشمنی می‏نمود، و چنین رخ داد که حاجی شیخ فضل‏الله نوری که از مجتهدان بنام و با شکوه تهران شمرده می‏شد و تازه از مکّه بازگشته بود، در دشمنی با اتابک با وی همراهی کرد.» (۶۴)

 

بدین ترتیب بطور جمع‏بست باید گفت، هر سه «روحانی دوران مشروطه» را انگیزهء قدرت‏ طلبی در کنار هم قرار داد و بکلی از قانون‏خواهی و پیشرفت‏طلبی برکنار بودند. سخنی که به شیخ فضل‏الله در پای چوبهء اعدام نسبت می‏دهند، بخوبی بیانگر این واقعیت است:

 

«نه من مستبد بودم. نه سید عبدالله مشروطه‏خواه و نه سیّد محمد. آنها مخالف من بودند. من مخالف آنها.» (۶۵)

 

* * *

 

حال که مختصری با شخصیت «سه روحانی» درجهء اوّل، که بگفتهء تاریخ‏نویسان در انقلاب دست داشته، آنرا «پیشوایی» کرده‏اند. آشنا شدیم، لازم است که هرچند به نگاهی گذرا تحوّلات دوران پیش از صدور فرمان مشروطیت را.از نظر بگذرانیم. چنانکه دیدیم در اواخر سلطنت مظفرالدینشاه شاهزادهء کهنسال، عین‏الدوله برجای اتابک نشسته بود. طرف معاملهء او با «روحانیت» شیخ فضل‏الله بود. او با درباریان نیز به غرور شاهزادگی رفتار می‏کرد. از طرفی حکام ولایات و فرزندان و برادران شاه را از خود راند و از طرف دیگر جدایی میان دو پایهء حکومت را تشدید نمود، باعث ائتلاف استثنایی دو «رهبر روحانی»، (یعنی بهبهانی که پیش از این از اتابک هواداری می‏نمود و طباطبایی که کلاً با دربار میانه‏ای نداشت) شد.

 

طباطبایی در روزهای نخست سال ۱۳۲۳ به بهبهانی پیام داد که: «اگر جناب آقا سیّد عبدالله مقصود را تبدیل کند و غرض شخصی در کار نباشد، من همراه خواهم بود.» (۶۶) و ظاهراً چون بهبهانی در نبود اتابک در ایران، «غرض شخصی» نداشت، دو سیّد در اعتراض به دربار پا بمیدان گذاردند!

 

«در این سال هر حادثه‏ای در هرگوشه‏ای از مملکت رخ داد، پیراهن عثمان کردند و به حساب فساد دستگاه و رژیم استبداد گذاشتند و تا آنجا که مقدور بود خونها را به جوش آوردند و احساسات را برانگیختند و مادّه را برا ی انقلاب مساعد ساختند.» (۶۷)

 

قحطی بیداد می‏کند، تا آنجا که «در قوچان، چون زراعت به عمل نیامد، حاکم بجای مالیات ۳۰۰ تن از دختران رعایا را تصاحب نموده، هر دختری را بجای دوازره من گندم محسوب و به ترکمن ها فروخت ».(۶۸)

 

در چنین اوضاعی که «مادهء انقلاب از هر جهت آماده بود»، «رؤسای ملت» بر طبلی دیگر می‏کوفتند و تنها در حاشیه از چنین مسایلی سخن می‏گفتند. درد اصلی آنان «پیشبرد اسلام» بود و دامن زدن به تشنجاتی که به تحکیم قدرتشان منجر شود. مشکلشان این بود که عسگر گاریچی، که امور نقل و انتقال زائران از تهران به قم را در دست داشت، با آنها بدرفتاری می‏نمود و یا مسیو نوز بلژیکی، رئیس گمرکات و مالیه، در یک «مجلس بال»، به لباس آخوندی عکسی گرفته بود! قرار بود تومانی دهشاهی از مواجب و مستمریات «مردم» که همان جیره‏خواران عمامه بسر دولت بودند، کسر گردد و یا از نامه‏های پستی «آقایان» به عتبات خرج تمبر گرفته شود!

 

در این میان ماجرای «شیخ برینی» درکرمان از هر نظر «جالب» است. واعظ مذکور در این سال به کرمان وارد شده، «چون همواره شمشیری حمایل داشت به شیخ شمشیری مشهور گردید. شیخ شمشیری در منبرها به طوایف گبر (زرتشتی) و یهود و بخصوص به طایفهء شیخیه... دشنام دادن گرفت.» (۶۹)

 

«بخانهء جهودان ریخته و خمهای آنان را شکستند و می‏ها بزمین ریختند.» (۷۰)

 

مختصر آنکه «نزدیک بود فتنه‏ای برپا شود»!، حاکم کرمان «شیخ شمشیری» را از شهر بیرون نکرده، میرزا محمد نامی که تازه مجتهد شده، از عتبات وارد کرمان گشته بود، به بلوا دامن زد و کار به زر و خورد با شیخیان رسید. حاکم هم او را دستگیر و با دو مجتهد دیگر به چوب بست: «برای پیشرفت مقاصد آزادیخواهان محال بود، بهتر از این واقعه‏ای پیش آید.»! (۷۱)

 

«طباطبایی خود به منبر رفت و گفتگو کرد و مردم (طهران) را بگریانید.» (۷۲)

 

داغ شدن آشفته بازار حوادث را دیگر حدی نبود و قدرت دولتی بطور روز افزون به تحلیل می‏رفت. دولتمردان خود آتش بیار معرکه گشتند. علاءالدوله حاکم طهران، بازرگانان قند و شکر را چوب زد که چرا قیمت‏ها را بالا برده‏اند و امام جمعه (داماد شاه) کوشید با صحنه‏سازی در مسجد شاه دو سیّد را از میدان بدر کند. «آقایان» نیز «بار سفر» بستند و در شاه عبدالعظیم متحصّن گشتند. اختلاف دو پایگاه حکومتی به تضادی ظاهراً آشتی‏ناپذیر بدل گشته بود. قدرت رهبران مذهبی حد و مرز نمی‏شناخت. «مردم» طهران شوریدند که با رفتن آقایان زندگی ما فلج گشته، قباله‏های ما نزد ایشان است و «امورات شرعی» تعطیل گشته است. «زنی مقنعهء خود را بر سر چوبی کرده بود و فریاد می‏کرد که بعد از این دختران شما را مسیو نوز بلجیکی باید عقد نماید والّا دیگر علما نداریم.» (۷۳)

 

از آنطرف امّا «رؤسای ملّت» در اوج قدرت خود نمی‏دانستند که چه می‏خواهند. سخن از جهاد با دولت می‏رفت، این «رؤسا» چندان عقب مانده بودند و در رقابتهای فردی گرفتار که حتی منافع دراز مدت خود را نمی‏دیدند و از بردن گوی قدرت و تأسیس «حکومت اسلامی» درماندند. کسروی می‏نویسد:

 

«در این میان کسانی از مردم سبک‏مغزانه به سخنانی بر آمده بودند، از اینگونه که باید با دولت «جهاد» کرد. با نداشتن هیچ بسیجی به این سخنان می‏پرداختند و بیشتر امیدشان، باین می‏بود که سرباز و توپچی مسلمانند و اگر علماء به جهاد برخیزند...» (۷۴)

 

بالاخره کسانی میانجی شدند و به آقایان فهماندند که باید خواسته‏هایی مطرح کنند. «جناب میرزا یحیی دولت‏آبادی... بتحریک ملک‏المتکلمین چند مجلسی سفیر عثمانی را ملاقات نموده و سفیر را راضی نمود که واسطه در صلح باشد.» (۷۵)

 

صورتی که بنام خواسته‏های «آقایان» تهیه شده بود این بود:

 

اوّل: عزل علاءالدوله از حکومت طهران.

 

دوّم: عزل (مسیو) نوز از ریاست گمرکات.

 

سوّم: امنیت دادن به همراهان ایشان (دو سیّد) بعد از آمدن به شهر.

 

چهارم: برگردانیدن مدرسهء خان مروی به اولاد حاجی میرزا حسن آشتیانی.

 

پنجم: سیاست نمودن از عسگر گاریچی در راه قم.

 

ششم: تجلیل نمودن از میرزا محمد رضا از علمای کرمان.

 

هفتم: برداشتن تمبر دولتی از مستمریات روحانیون. (۷۶)

 

بدین ترتیب بر ملا گشت که «آقایان» جز منافع «صنف» خویش هدفی نداشتند. این واقعیت چنان آشکار بود که سفیر عثمانی از اینکه خود را بخاطر آخوندهای ایرانی وارد معرکه سازد، ابا نمود.

 

«سفیر عثمانی گفت، اگر استدعای آقایان نوعیت داشته باشد، من توسط در صلح می‏کنم والّا اگر مستدعیات شخصیت داشته باشد، من اقدام نخواهم نمود.» (۷۷)

 

این بود که یحیی دولت‏آبادی نسخهء جدیدی نوشت و ماده هفتم را بصورت «قراردادی در اصلاح کلیهء امور با رعایت حقوق علما» تغییر داد. در آن برای نخستین بار سخن «عدالتخانه» رفت. کسروی از قول او می‏نویسد:

 

«لذا من ملحق نمودم بنوشتهء آقایان تأسیس عدالتخانه را، تا سفیر قبول کرد. تا آنوقت این لفظ رسماً و علناً بر زبانها جاری نشده بود.» (۷۸)

 

با واسطه قرار دادن سفیر عثمانی، خواسته‏های آقایان به گوش شاه اسلام‏پناه رسید و «تا این وقت شاه اطلاع نداشت، که مقصود آقایان چیست و تظلّم و هجرت آنان از برای کیست. اعلیحضرت فرمود جواب سفیر را بنویسید که مقاصد آقایان را برآورده و آنها را محترماً عودت خواهیم داد.» (۷۹)

 

هنوز یکماهی از بست نشستن آقایان نگدشته بود، که شاه کالسکهء سلطنتی را به شاه عبدالعظیم فرستاد و «آقایان» با جلال و جبروت به تهران بازگشتند.

 

از آن پس «علما... نزد مردم جایگاه دیگری یافته بودند». هنگامی که بهبهانی بخانهء طباطبایی می‏رفت «چراغ و لاله در جلواش می‏کشیده‏اند و مردم از پیش و پس روانه گردیده و شاعران شعر می‏خوانده‏اند.» (۸۰)

 

ناگفته نماند که در همین مداحی‏ها بودکه لفظ «آیت‏الله» بر سر زبانها افتاد، در حالیکه پیش از این مقام عمامه‏بسران از «آخوند»، «میرزا»، «شیخ» و یا «ملّا» فراتر نرفته بود!

 

* * *

 

بدین ترتیب «اولین مرحلهء انقلاب مشروطه» با بست نشستن سی روزهء آقایان در شاه عبدالعظیم به ثمر رسید! حتی کسروی برای آنکه جریانی به این سادگی را آب و تاب دهد، از آن سخن گفته، که «آقایان» در شهر ری «در سرمای زمستان با کمال سختی» بسر برده و تحمّل مشقات نموده‏اند!

 

با اینهمه کسروی واقف است که قدرت‏طلبی «آقایان» عامل عمدهء «تظلّم» آنها بود و «رقبای همکار» ازبالا گرفتن عزت دو سیّد به خشم و حسد آمده، می‏توانستند رشته‏های آنها پنبه کنند. او این «کوتاه آمدن» دو سیّد را به اشتباه نتیجهء «بخردانه» بودن آنان قلمداد نموده، از اینکه آنان جز قدرت بدنبال چیز دیگری نبودند، غافل می‏ماند و می‏نویسد:

 

«بدگمانیهایی در میان بوده است... با این بدگمانیها، جای ایستادگی بیشتر نمی‏بود و بهتر و بخردانه‏تر همین بود که کوچ را تا اینجا که آمده بود، بیک نتیجه‏ای رسانند و آبرومندانه به شهر باز گردند و این زمان به نتیجه‏ای بالاتر از «عدالتخانه» امید نتوانستندی بست.»! (۸۱)

 

نه تنها در «این زمان نتیجه‏ای بالاتر» انتظار نمی‏رفت، که انگیزهء قدرت‏طلبی آنان چنان آشکار بود که حتی «خلق طهران» هم از پشتیبانی آنان ابا نمود:

 

دو سیّد «انتظار می‏کشند خلق طهران به آنها همراهی کامل بنمایند امّا مردم طهران از طرفی بواسطهء سردی زمستان و از طرف دیگر بواسطهء منع حکومت از اجتماع نمودن در آن مکان مقدس از یاری کردن آنها خودداری می‏کنند. خصوصاً که چندان دلخوشی هم از آقایان مهاجر ندارند و فقط از قضیهء بیرون کردن آنها از مسجد دلتنگ شده و بطرف مقابل آنها بد می‏گویند. ولی چیزی که بجان آنها می‏رسد اینستکه بیداران طهران موقع را مقتضی دانسته در زیر پردهء نازکی با آنها همراهی می‏کنند. اوراق و کتابچه‏ها نوشته می‏رسانند و تأکید می‏کنند جز صحبت عدل و امنیت و قانون صحبتی ندارید که پشیمانی دارد و وجوه نقدی هم از طرف بعضی اشخاص به آنها می‏رسد که ایشانرا مجبور می‏کند بافکار صاحبان آن وجوه همراهی نمایند.» (۸۲)

 

«شبها در شهر حوزه‏های متعدد از اشخاص منورالفکر منعقد می‏شود و از قول آقایان عریضه‏ها بشاه می‏نویسند و منتشر می‏سازند. طوریکه بدست آقایان هم رسیده بخوانند و تکلیف خود را در مذکرات بدانند.» (۸۳)

 

خواننده متوجه است که «عدالتخانه» ربطی به مجلس شورا ندارد. رهبری مذهبی از پشتیبانی این خواسته «محدودیت ارباب ظلم» و سلطهء خود بر دربار و حکام ولایات را می‏طلبید. دستکم بدین دلیل که از زمان ناصرالدینشاه به بعد دربار، وزیر عدلیه داشت و «عدلیه» چیز تازه‏ای نبود. امّا این خواسته به «کسانی» امکان می‏داد که حکومت قانون را بطلبند.

 

«هنوز نام مشروطه و آزادی در میان نمی‏بود. ولی برای نخستین بار کسانی آزادانه سخن از بدیهای دولت رانده و دلسرزی بتوده می‏نمودند.»! (۸۴)

 

این «کسان» به رهبری میرزا یحیی دولت‏آبادی از مطرح ساختن «عدالتخانه» در واقع محدودیت هر دو پایهء حکومتی را هدف داشتند. والّا چنانکه کسروی نیز دریافته، «عدلیه» آن چیزی نبود که دوای درد این ملّت گردد، وانگهی، «امر قضاوت» پیش از این هم بیشتر،.در دست «حکام شرع» بود تا در اختیار دولتیان:

 

«راست است که آنزمان انبوه مردم، کمتر نیاز به عدلیه داشتندی، زیرا کمتر به بیدادگری گراییدندی. و از آنسوی بیشتر گفتگوها با دست ملایان و ریش سفیدان و سران‏کویها بپایان آورده شدی. ولی گاهی نیز بیدادگران، از درباریان و دیگران پیدا شدندی... در این هنگام بودی که نیاز بیک دادگاه افتادی.» (۸۵)

 

نکتهء جالب آنکه، خود طباطبایی نیز بسیار زود متوجه شد که «عدالتخانه» در نهایت بضرر حاکمیت مذهبی است. او در اولین ملاقات با صدراعظم، عین‏الدوله، گفت:

 

«این عدالتخانه که می‏خواهیم زیانش بخود ماست، چه مردم آسوده باشند و ستم نبینند، دیگر از ما بی‏نیاز گردند و درهای خانه‏های ما بسته شود.» (۸۶)

 

این نکته باریک را هم بگوییم که حتی اگر «عدالتخانه» در سراسر کشور تشکیل و ادارهء کامل آن در دست «روحانیت»، و «فرمانهای شرع مقدس» قرار می‏گرفت، به ضرر آنان بود. چرا که تا این زمان هر یک از «آقایان» با استناد به «کتب فقهیهء اسلامیه» هرچه می‏خواستند، می‏کردند. چنانکه در ماجرای فروش زمین موقوفه به بانک روس، طباطبایی اجتهاد نمود که قابل فروش نیست، امّا شیخ فضل‏الله آنرا فروخت. واقعیت اینستکه در «کتب فقهیه»، در هر مورد چنان احکام متناقضی یافت می‏شد، که حتی مورد اعتراض پایین دستی‏ها در دستگاه حاکمیت مذهبی قرار می‏گرفت. یکی از آنان در همان دوران نوشت:

 

«کتب فقهیهء اسلامیه، مشتمل بر اقوال ضعیفه و متروکه نیز هست. در هر مسأله اقوال کثیره یافت می‏شود به نحوی که تمیز دادن صحیح از سقیم و قوی از ضعیف، برای اعلم العلماء هم دشوار است تا چه رسد به عامهء خلق... در یک مسأله یکی ادعای اجماع می‏کند و دیگر بر ضد و خلاف او ادعای اجماع می‏کند و بلکه بسا هست یک مصنّف در یک مسأله دو اجماع نقل می‏کند بر ضد یکدیگر.».(۸۷)

 

نکتهء دیگر آنکه حتی «بست نشستن آقایان» هم ابتکاری نبود، چنانکه، ده سالی پیش از این بزمان صدارت امین‏الدوله، میرزای آشتیانی، رهبر «جنبش تنباکو»، به «اعتراض» به قم رفته بود، امّا کسی دنبال کارش را نگرفت و شکست خورد. (۸۸)

 

امّا، اینبار پیشامدی رخ داده و مطلبی بر زبان دو سیّد گذاشته شده بود و اینک می‏بایست دنبالش را بگیرند. دستکم از این نظر، که این پیشامد بر مقام آنان بطور حیرت‏انگیزی افزوده بود. ورق برگشته و شیخ فضل‏الله که با نزدیکی به صدراعظم عین‏الدوله، رقبایش را از میدان بیرون رانده می‏انگاشت. به اصطلاح «رو دست خورده بود». دو سیّد، صدراعظم را کنار زده، شاه را واداشته بودند، به همهء خواسته‏هاشان گردن گذارد و می‏رفتند که در رأس حاکمیت مذهبی، بر قدرت دربار هجوم کنند. دستخطی که از طرف شاه منتشر شد بهترین مدرک قدرت‏شان بود:

 

«ترتیب و تأسیس عدالتخانهء دولتی برای اجرای احکام شرع مطاع و آسایش رعیت از هر مقصود مهمی واجبتر است... برای این نیت مقدس، قانون معدلت اسلامیه که عبارت از تعیین حدود احکام شریعت مطهره است، باید در تمام ممالک محروسهء ایران عاجلاً دایر شود، بر وجهی که میان هیچیک از طبقات رعیت فرقی گذاشته نشود.» (۸۹)

 

* * *

 

پس از بازگشت آقایان از شهر ری به تهران، دوران چند ماههء کشاکش میان آنان و صدراعظم شروع می‏شود. عین‏الدوله از سویی همهء خواستهای آقایان به جز همین «عدالتخانه» را انجام داد، امّا چون این یکی را تجاوز به قدرت دولتی می‏یافت، از آن طفره رفته، سعی می‏کرد، با «دلجویی» از دو سیّد «جنبش» را، مهار کند:

 

«عین‏الدوله خواست، کسانی را از تندروان از شهر بیرون راند و چشمهای دیگران را بترساند.» (۹۰)

 

جالب آنستکه این «کسان» سه تنی هستند که مورد غضب حاکمیت مذهبی نیز قرار دارند و به «فسادعقیده» و «بابیگری» معروفند: (میرزا حسن رشدیه (مؤسس اولین مدرسه در ایران) و مجدالاسلام کرمانی و میرزا آقا اسپهانی). (۹۱)

 

چه بسا که اگر عین‏الدوله یکدندگی نشان نمی‏داد و «عدالتخانه» برپا می‏ساخت، ماجرا پایان یافته، رهبری مذهبی به قدمی که دربار را عقب رانده بود، قانع می‏شد. امّا هرچه زمان می‏گذشت نیروهای «مردمی» از گوشه و کنار با خواستهای رادیکال‏تری به میدان می‏آمدند. ظهور شبنامه‏ها بر در و دیوار تهران پدیدهء نوینی بود و تشکیل انجمنهای مخفی و علنی مد روز. ناطقان و موعظه گرانی میدان را بازدیده بر منابر و در مجالس از یکدیگر سبقت می‏جستند و هرچه دلشان می‏خواست و باعث گرمی بازارشان بود می‏گفتند.

 

برخورد میان دو پایهء حکومتی نیز در سطح گروکشی و تهدید جریان داشت و هیچکس از کسانی که بعدها بعنوان «پیشوایان و نگهبانان مشروطه» قلمداد گشته‏اند، نمی‏دانستند، قدم بعدی چه باید باشد. دو سیّد که مشغول لذت بردن از «محبوبیت» تازه یافته بودند، ماهها هر حرکت جدیدی را برای موقعیت‏شان خطرناک می‏یافتند. تا بالاخره طباطبایی زیر فشار «افکار عمومی»، نامه‏ای به عین‏الدوله نوشت. این نامه به ماجرایی دامن زد که بطور مضحکی، سطح مبارزه میان دو پایهء حکومتی را نشان می‏دهد.

 

ماجرا از این قرار است که در نامهء تهدیدآمیز مذکور این جمله آمده بودکه:

 

«عهد ما برای این کار، یعنی تأسیس مجلس بود... (اگر) اقدام در این کار فرمودید ما هم حاضر و همراهیم، اقدام نفرمودید یک تنه اقدام خواهم کرد.»

 

نگارندهء «تاریخ بیداری ایرانیان» دربارهء «عواقب» این نامه می‏نویسد:

 

«باری، عین‏الدوله که مکتوب آقای طباطبایی را خواند، عبارت (اقدام نفرمودید یک تنه اقدام خواهم کرد) را اینطور خواند: اقدام نفرمودید یک شنبه اقدام خواهم کرد. لذا ترسید که روز یکشنبه آقایان بلوایی خواهند نمود. لذا چند فوجی از نظام که در خارج شهر اردو زده بودند بشهر فرستاد. قراولخانه‏ها و ارک دولتی و جاهای لازمه را در تحت نظر آورده... در بین مردم همهمه افتاد که روز یکشنبه جهاد است... اگر چه یکشنبه گذشت و کاری نشد.»! (۹۲)

 

نکتهء بسیار مهم دیگری که در «تاریخ‏نگاری مشروطه» پنهان مانده، آنستکه حتی آن جناحی از رهبری مذهبی که خود را پیشوای «جنبش» قرار داده بود، بنا به معتقدات اسلامی اصولاً هیچ حق و منزلتی برای مردم قایل نمی‏شد. آنانکه «انقلاب مشروطه» را انقلاب بورژوایی قلمداد کرده‏اند، یا آنرا نفهمیده‏اند و یا به اشتباه گرفته‏اند. محتوای اصلی انقلاب بورژوایی بالا بردن مقام «رعایا» و یا «تودهء مردم» به «شهروندان» است. در حالیکه «مشروطه‏خواهان» عمامه‏بسر در رادیکال‏ترین جناح نیز خواستار پایین بردن مقام سلطنت و دربار بودند. که همانا بالا بردن مقام خودشان می‏بود. در خوشبینانه‏ترین برداشت، رهبری مذهبی با سوق دادن «عدالت‏طلبی» تودهء مردم بسوی دربار. خواستار آن بود که دستگاه حکومت سیاسی، از شاه تا حکام ولایات همچون دیگر «عوام» در دست قدرتمند حاکمیت مذهبی رام گردد. آنچه که طباطبایی در مشهورترین وعظش، ده روزی پیش از صدور فرمان مشروطه گفت، از این نظر گویایی خاصی دارد:

 

«باباجان، پادشاه هم مثل ما یکنفر است. نه اینکه بقول بعضی مالک‏الرقاب و آنچه بخواهد بکند... هرچه خرابی و ظلم هست در سر یک مشت ایرانی بیچاره است و اینهم بواسطهء اینستکه نمی‏دانیم معنی سلطنت را... (ما) جمهوری طلب نیستیم. به این زودی مشروطه نمی‏خواهیم. یعنی مردم ایران هنور به این درجه تربیت نشده‏اند و قابل مشروطیت و جمهوریت نمی‏باشند...» (۹۳)

 

«... ما اجرای قانون اسلام را می‏خواهیم. ما مجلسی می‏خواهیم که در آن مجلس شاه و گدا در حدود قانونی مساوی باشند. ما نمی‏گوییم مشروطه و جمهوری. ما می‏گوییم مجلس مشروعهء عدالتخانه، تمام شد.» (۹۴)

 

* * *

 

حال نظری بیافکنیم بر دربار مظفرالدینشاه که در کتابهای تاریخ مشروطه بعنوان «مرکز فساد و استبداد» تلقی گشته است: چنانکه اشاره شد، دربار در این دوران از جناحهای گوناگونی تشکیل یافته بود. در کنار هواداران اتابک (صدراعظم سابق) و هواداران عین‏الدوله، جناح رفرم‏طلبی از دوران سپهسالار و سپس امین‏الدوله در دربار جای پایی داشت. مشیرالدوله (وزیر امور خارجه) که با بالا گرفتن جنبش مشروطه‏طلبی بجای عین‏الدوله نشست و بکمک دو پسر و نزدیکانش فرمان مشروطه و سپس نظامنامهء انتخابات اولین مجلس شورای ملی را تنظیم نمود، در این مرحله رهبری جناح مترقی دربار را در دست داشت. این جناح هر چند به رده‏های پایین دستگاه حکومتی نزدیک شویم، هواداران بیشتری می‏یافت. چنانکه می‏توان گفت جمعی بزرگ از دولتمردان و کارگذاران دولتی، علیرغم تعلق به مقام و رتبهء خود، با توجه به بحران همه جانبه‏ای که ایران را بسوی اضمحلال کامل سوق می‏داد، با آشنایی با افکار آزادیخواهانه از رفرم و تغییری بنیادی در ساختار حکومتی به درجات مختلف طرفداری می‏نمودند. چنین موضعی از سوی دولتمردان، چنانکه پیش ازاین هم اشاره رفت، موضعی طبیعی بود. آنچه «طبیعی» نبود، اضمحلال فزایندهء قدرت دولتی بود، که از همان «واقعهء رژی» شتاب یافته، اینک بجایی رسیده بود که شاهزاده ملک‏آرا در «مجلس کنکاش دربار» گفت:

 

«حالت کنونی ما حبهء قندی را می‏ماند، که در کاسهء آب رفته، حل می‏شود. (۹۵)

 

روشن است که در چنین شرایطی هواداران تغییر در بنیاد حکومت در درون دربار نیز فزونی می‏یافت . چنانکه حتی صدراعظم عین‏الدوله نیز از این میل بی‏بهره نبود. کسروی می‏نویسد:

 

«او می‏خواست خود، ایران را نیک گرداند. ولی از چه راه؟... از راه خودکامگی.» (۹۶)

 

حیرت‏انگیز آنکه درست همین عین‏الدوله که از سوی «تاریخ‏نگاران» یکصدا به عنوان «دشمن مشروطه» قلمداد گشته، از دید «اجنبی ستیزی»، باید یکی از بهترین صدراعظم‏های ایران به حساب آید. فریدون آدمیت می‏نویسد:

 

«روس بر آن شد که عین‏الدوله را با پول بخرد امّا شکست خورد،... عین‏الدوله هیچ امتیازنامهء خارجی هم نداد. از فرنگ و فرنگی بدش می‏آمد. امّا تحصیل‏کردگان فرنگ را به برخی کارهای عمده بگمارد.» (۹۷)

 

اگر اعمال تاریخی را معیار قرار دهیم، در خودکامگی عین‏الدوله این شاهزادهء قاجاری حرفی نیست. سخن بر سر آنستکه موضع گرفتن و مقاومت دولتمردانی مانند او در مقابل قدرت‏طلبی حاکمان مذهبی یک جنبهء مثبت نیز داشت و آن دفاع از قدرت سیاسی در مقابل قدرت مذهبی است که دومی بمراتب از اولی خودکامه‏تر و جری‏تر بوده است. مگر نه آنکه عمامه‏بسرانی هر قدم کوچکی را که در دوران ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه در راه پیشرفت و رفرم برداشته می‏شد، به هزار دشمنی باطل ساخته و بدین لحاظ مسئولیت عقب‏ماندگی ایران را برگردن داشتند؟ اینکه مردم ایران بمراتب مختلف دردکش هردو این خودکامگان بوده‏اند، سخنی دگر است. سخن آنستکه عامل عمده را از غیرعمده در عقب‏ماندگی ایران تشخیص دهیم.

 

* * *

 

آنچه مسلم است، نیروهای واقعی مشروطه‏طلب را باید درمیان «بیداران» ملّت و جناحی از حاکمیت سیاسی جستجو نمود. جز این فقط با دروغی تاریخی سر و کار داریم. چه این دروغ‏زنان و چه آنانکه آنرا باور نموده، خود ناشر آن شده‏اند در نهایت در خدمت عمامه‏بسران قرار گرفته‏اند. از جملهء این کسان کسروی است که به باورهای شیعی خود، حساب مثبتی برای حاکمان مذهبی باز نموده، از دور چیزهایی شنیده و خوانده، که بر «پیشوایی دو سیّد» در جنبش مشروطه‏خواهی دلالت می‏کرده، آنها را بیان نموده و درست به سبب آنکه مخالف عمامه‏بسران بود، سخنش از نفوذ عمیقی برخوردار گشته است! با اینهمه ارزش کسروی در مقایسه با دیگر تاریخ‏نگاران آنستکه در این باره اندیشیده و آنچه در لابلای کتاب خود مطرح ساخته است، نادرستی عمیق این دروغ را برملا می‏سازد. مروری بر کتاب کسروی، درهم‏اندیشی او را نشان می‏دهد:

 

«در این هنگام پیشوایانی می‏بایست که با گفتن و نوشتن معنی درست‏تر مشروطه و راه کشورداری وچگونگی گرفتاری‏های ایران را بگوشها رسانند. از میان توده مردان شاینده و کاردان پدید آورند و چنین پیشوایانی نبودند، دو سید که جنبش را پیش آورده بودند. این کار از ایشان بر نمی‏آمد.» (۹۸)

 

«در آغاز جنبش، کسانی می‏بایست که به مردم راهنما و آموزگار باشند و معنی زندگانی توده‏ای و کشور و چگونگی پیشرفت را... به همگی یاد دهند و آنان را بکاری سودمند وادارند.» (۹۹)

 

«ایشان (دو سیّد) می‏بایست در پی انکار در اندیشهء راه بردن مردم باشند، و این شگفت است که نبودند... ایشان مردم را شورانیدند و بپا برانگیختند، ولی راهی برای پیش رفتن وکوشیدن ننمودند و این کار نتیجهء آنرا داد که تا دیرگاهی در همه جا رشته در دست ملایان و روضه‏خوانان می‏بود، و اینان بدلخواه خود مشروطه را همان رواج «شریعت» می‏پزندیدند (می‏انگاشتند)... و انبوه مردم و جنبش را جز برای همین نمی‏دانستند.» (۱۰۰)

 

«آن شور و سهش که در مردم پدید آمده بود، اگر با آگاهیهای سودمندی دربارهء زندگانی توده‏ای و کشورداری و این زمینه‏ها توأم گردیدی بزودی خاموشی نیافتی و با یک فریبکاریهایی از ملایان و دیگران کینه با مشروطه و آزادی جای آنها را نگرفتی.» (۱۰۱)

 

کسروی واقعیت تجدّدستیزی را در دستگاه حاکمیت مذهبی به بهترین وجه نشان می‏دهد، امّا «دو سیّد» را استثنا می‏دارد و این تناقض از توهّم او در بارهء عیار واقعی کشمکش میان رهبران مذهبی ناشی می‏گردد.

 

«مشروطهء اروپایی و کیش شیعی دوتاست و این دو را باهم سازش نتوانستی بود... ملایان یک چیزی را در برابر «شریعت» دیدن نمی‏توانستند... بویژه با بستگی که میانهء «شریعت» و زندگی آنان بود و هر یکی بنام پیشوایی، دستگاهی برچیده می‏داشتند و به هیچ راه چشم‏پوشی از آن نمی‏توانستند.» (۱۰۲)

 

تناقض‏گویی کسروی دربارهء «دو سیّد» چنان روشن است که در مواردی خود را در یک جمله نشان می‏دهد:

 

«دو سیّد ناتوانی و پریشانی ایران را دیده و توانایی و سامان کشورهای اروپایی را می‏شنیدند، و همچون بسیاری از کوشندگان، انگیزه و سرچشمهء کار را جز بودن قانون مشروطه در اروپا و نبودن آن در ایران نمی‏دانستند... چیزی که هست اینان که از علمای شیعی و بی‏گمان هوادار «شریعت» و «مذهب» می‏بودند، خرسندی نمی‏دادند که قانونی (برضد) «شریعت» گزارده شود و از آن به جلوگیری می‏کوشیدند.» (۱۰۳)

 

آری، تفاوت دو سیّد با «بسیاری کوشندگان» درهمین «هواداری از شریعت» بود، خاصّه آنکه آنان نیز «دستگاهی برچیده می‏داشتند و به هیچ راه چشم‏پوشی از آن نمی‏توانستند.»

 

جالب است که کسروی چون «دستگاه برچیدهء» امام جمعهء تبریز را چنانکه پیش از این اشاره شد، می‏شناخت، می‏پرسد:

 

«چنین کسی برتافتی که گردن به قانون گزارد و با دیگران یکسان باشد؟!» (۱۰۴)

 

امّا همو چون بارگاه دو سیّد در پایتخت را ندیده، به توهم دچار شده و از مشروطه‏خواهی آنان دم زده است!

 

در مورد، جناح ترقیخواه حکومت سیاسی نیز واقع‏بینی تاریخی حکم می‏کند، بگوییم این جناح به سبب خوگیری به استبداد، آن نبود که مستقلاً جنبش مشروطه را به پیش برد. در زیر سایهء سنگین استبداد مذهبی، عناصر این جناح چنان درمانده و به دوگانگی هویت دچار شده بودند، که تنها یک جنبش مردمی و ضد مذهبی عظیم می‏توانست آنانرا در خدمت خود گیرد.

 

بهر رو، نه آشنایی برخی دولتمردان با اروپا و نه سقوط اجتناب‏ناپذیر ایران کافی بود، تا مردانی را از این جناح چنان تکان دهد که خود را از چنگ باورهای شیعی رهانده. در راه تشکیل حکومت قانونی و مردم‏سالار گام بردارند. این ضعف طبقهء حاکمهء ایران که به «قحط الرجال» مصطلح گشته، در بحبوحهء انقلاب مشروطیت خود را به شدیدترین درجه نشان می‏داد. محتوای نامه‏ای که ناصرالملک در این اوان به طباطبایی نوشت این بن‏بست اجتماعی را که مستقیماً ناشی از تسلط شیعه‏گری بر جامعهء ایران بود، بخوبی نشان می‏دهد. ناصرالملک یکی از تجدّدطلبان ایرانی است که «در انگلستان درس خوانده و خود به دانشمندی و نیکی شناخته می‏بود.» (۱۰۵) و چون طباطبایی «به استبداد بد می‏گفت» نامه‏ای به او نوشت، که در آن می‏پرسد:

 

«فرض بفرمایید امروز اعلیحضرت بمیل خاطر و کمال رضایت به این مملکت دستخط آزادی کامل مرحمت بفرماید و... امر شود مجلس مبعوثان تشکیل بدهید. چه خواهید کرد؟ اقلاً هزار نفر آدم کامل بصیر به مقتضای عصر، آگاه از حقوق ملل و دول لازم دارید تا این مجلس تشکیل یابد... (شما) دویست نفر آنطور آدم برای بنده بشمارید. امّا این را هم فراموشی نفرمایید، اگر کسی تمام اشعار عرب و عجم را از حفظ داشته باشد... برای عضویت آن مجلس کافی و قابل نیست.»! (۱۰۶)

 

* * *

 

بدین ترتیب بطور جمع بست باید گفت، انقلاب مشروطه انقلابی «واژگونه» بود. کسانی از رهبری شیعه به طمع قدرت به خواسته‏هایی برخاستند، که نمی‏توانست در جهت منافع‏شان باشد و بدین لحاظ نیز بزودی بدان پشت کردند که هیچ، با آن به مبارزه برخاستند. و آنان (دربار) که می‏بایست «مشروطه بدهند» در واقع ترمز اصلی راه پیشرفت نبودند. از شخص شاه گرفته تا جمع عظیمی از دولتمردان، به عللی که ذکر شد، نمی‏توانستند خود را سدّ راه این جنبش قرار دهند. فراتر از این، آنان خود در پی یافتن راهی برای جلوگیری از سقوط ایران بودند، که در واقع سقوط خودشان را در پی می‏داشت. البته بدیهی است که در چنین گیر و داری مردانی از میان خلق برخاسته، کوشش کنند تا آرمانهای مردمی را، تا حدّی به واقعیت نزدیک سازند. امّا چنانکه انقلاب مشروطه نیز نشان داد، چه آنانکه همچون یحیی دولت‏آبادی، از بصیرت کافی بهره داشتند و چه کسانی مانند ستارخان و باقرخان که به دلیری و از خود گذشتگی بمیدان آمدند، پیشاپیش محکوم به شکست بودند.

 

با وجود آنکه مبنای این بررسی بر اختصار است، نگارنده لازم می‏بیند، رویداد دوّم در مرحلهء اول انقلاب مشروطه را دقیق‏تر بیان کند. رویداد اول که با رفتن «آقایان» به شاه عبدالعظیم آغاز و با صدور دستخط شاه مبنی بر تشکیل «عدالتخانه» پایان یافت، به «هجرت صغری» موسوم شد و رویداد دوّم، بنام «هجرت کبری»، از آنجا آغاز شد که آقایان به قم رفتند و بدان پایان یافت که فرمان مشروطیت صادر گردید.

 

* * *

 

رویداد دوّم را از آنجا پی می‏گیریم که «دو سیّد» برغم رقیبان خود، در رأس آنان شیخ فضل‏الله و امام جمعه، نه تنها با عزت تمام به تهران برگشتند، بلکه قدرت آنان به طرز شگفت‏انگیز و غیر قابل پیش‏بینی بالا گرفته بود. بهبهانی مجتهد اوّل تهران گشت و عین‏الدوله از هیچ کوششی برای «دلجویی» از آقایان ابا نداشت. مهمانی‏ها که به افتخار ایندو برپا می‏گشت و پسرانشان مورد محبت ویژهء درباریان بودند. دولت‏آبادی می‏نویسد:

 

«بهبهانی بر تجملات خود افزوده، چهل اسب در طویله‏اش بسته می‏شود. (۱۰۷)

 

و هدایت مقایسه می‏کند:

 

«منزل او درباری بود رنگین‏تر از دربار دولتی.» (۱۰۸)

 

هدف عین‏الدوله آن بود که با دادن امتیازاتی، آنان را از دنبال کردن قضیهء «عدالتخانه» منصرف سازد و بدواً نیز در این راه موفق شد. دولت‏آبادی می‏نویسد:

 

«امیرخان سردار، سر آقازادگان را به مهمانی و خصوصیت زیاد گرم می‏کند بحدّی که بفکر اجرای دستخط همایون و تأسیس عدالتخانه هم نمی‏افتند... کم کم مردمیکه یا خود بحالت انتظار بوده‏اند و یا اصلاح‏خواهان آنها را تکانی می‏دادند بنا می‏کنند به شب‏نامه نوشتن و از آقایان بدگویی نمودن که عدالتخواهی شما چه شد مجلس‏خواهی شما کجا رفت پس شما ما را فریب دادید که اسباب ریاست برای خود فراهم کنید... آقایان می‏بینند مردم دست بر نمی‏دارند ناچار بخیال می‏افتند که مسأله را دنبال کنند.» (۱۰۹)

 

بی‏شک در این مرحله نیز به اصرار طباطبایی کار بجلو می‏رود، زیرا بهبهانی قدرتی بالاتر از خود نمی‏شناحت، که برای غلبه بر او دست بکاری زند:

 

«پس از شاه عبدالعظیم، بهبهانی خود را شخص اوّل طهران می‏دانست، اگرچه در ظاهر از طباطبایی احترام زیاد می‏کند ولی باو هم در باطن اعتنایی ندارد.» (۱۱۰)

 

این شد که «دو سیّد» دست بالا گرفتند و تهدید کردندکه کشور را به قصد عتبات ترک خواهند کرد. امّا، کجا بهتر از مملکتی که در آن به بالاترین مقامها رسیده بودند؟! در نیمهء راه در قم اقامت نمود ند و گفتنی است که اینبار شیخ فضل‏الله نیز برای آنکه عقب نماند خود را به قم رسانید و به آقایان ملحق گشت!

 

از طرف دیگر امّا در تهران نیز مردم به شور آمده، جبههء دیگری در مقابل حکومت گشوده شد و آن تحصّن در سفارت انگلیس بود. این تحصّن که با رضایت و اجازهء دو سیّد صورت گرفت، بعدها بهانه‏ای شد بدست ملایان، تا جنبش مشروطه را برخاسته بدست انگلیسیها جلوه دهند. در حالیکه برعکس همین ماجرا بخوبی نشان می‏دهد که عوامل خارجی چه نقش محدودی در روندهای اجتماعی- سیاسی کشور داشتند. در این دوران که نفوذ روس و انگلیس در ایران به «نقطهء اوج» خود رسیده بود و هر یک انبوهی از عوامل و سرسپردگان خود را پرورانده بودند، هنگامیکه جنبش مردم تهران بالا می‏گیرد، هر دو در پی سود بردن از جنبش برآمده، آنگاه که کاردار انگلیس درهای سفارت را بروی بست نشینان گشود، سفیر روسی دستپاچه شده، اعلان کرد، هرکه بسفارتش پناه آورد، یک تومان دستمزد خواهد گرفت! امّا چون نفوذ انگلیس از دیر باز بیشتر در میان «روحانیت» بود و نفوذ روس بر دربار، «مردم»، «آنانکه قصد تحصن در سفارت روس را داشته‏اند کتک می‏زنند.»! (۱۱۱)

 

اینکه کارکناران سیاست خارجی انگلیس در ایران (وابسته به حکومتی «دمکراتیک»)، در مقایسه با روسها که هنوز در عقب‏ماندگی دوران تزاری اسیر بودند، انعطاف بیشتری از خود نشان دادند، تعجبی ندارد. اضافتاً اینکه انگلیس، با نفوذی که در میان «علما» داشت در پی آن برآمد که این جنبش را به نفع جناح تحت نفوذ خود جریان دهد. بدین ترتیب پشتیبانی مقطعی انگلیس از مشروطه‏خواهان، بدین انگیزه بود که اولاً قدرت «روحانیت» را تقویت دهد که در نهایت تقویت نفوذ خودش در ایران بود. (برخی از «روحانیون» عتبات بیکباره «مشروطه‏خواه» شدند و در گیر و دار جنبش بارها فتوا بر «بر حق» بودن مجلس شورا و انقلابیون مشروطه‏خواه دادند!) دوّم آنکه انگلیسیها چون محمد علی میرزای ولیعهد را در تبریز زیر نفوذ روسیان می‏یافتند، بی‏میل نبودند، که مشروطه‏خواهان پیشرفتی داشته باشند تا پیش از مرگ مظفرالدینشاه از قدرت دربار کاسته شود.

 

امّا تاریخ نشان داد، در مرحله‏ای که ائتلافی میان دربار محمد علی میرزا و «روحانیت» به رهبری شیخ فضل‏الله برای سرکوب انقلاب بوجود آمد، هر دو، هم روس و هم انگلیس، به این ائتلاف کمک نمودند. چنین است که بررسی دقیق و هشیارانهء انقلاب مشروطه، بر عکس آنچه «تاریخ‏نگاران» عمامه‏بسر جلوه داده‏اند، بخوبی نشان دهندهء این واقعیت است که خارجیان هیچگاه نمی‏توانند در روندهای اجتماعی درون کشوری به عامل تعیین‏کننده بدل گردند و حداکثر به تضعیف و یا تقویت جناح مورد نظر خود موفق می‏شوند. از دیدگاه امروز، خشمی دردناک برمی‏انگیزد که ببینیم، «روحانیت» از چه قدرت تبلیغاتی برخوردار بود که توانست دروغ‏های آشکاری را در بارهء انقلاب مشروطه به مردم ایران باور دهد.

 

آری، انگلیسیها کوشیدند از جریانات انقلاب مشروطه بنفع خود سود ببرند و غیر از این، جای بسی حیرت می‏بود. مهم آنستکه این سودورزی دقیقاً در جهت تقویت و دفاع از عمامه‏بسران بود و دیگر هیچ. برای یافتن مدرک نباید دور رفت، آنچه اسماعیل رائین در این باره نوشته از جهت دیگری نیز «افشاگر» است:

 

«در گزارشهای متعدد دیگر نیز که مسئولان سفارت انگلیس از تهران... فرستاده‏اند، دربارهء مراجعات مکرر روحانیون و ملاها به اعضاء سفارت برای گرفتن کمکهای نقدی و حمایت سیاسی، اشارات فراوانی وجود دارد. در پاره‏ای ازین گزارشها، مسئولان سفارت مطالبی را عنوان نموده‏اند، که هنوز هم پس از گذشت شصت سال مایهء شرمساری است... از مطالعهء مجموع گزارشها چنین استنباط می‏شود که در حوادث مشروطیت عده‏ای روحانی‏نما و فاسد، به لباس روحانیت و دیانت درآمده بودند و برای گرفتن چند تومان مقرری و دستمزد از پست‏ترین اعمال بشری، یعنی خبرچینی و دادن گزارش علیه هموطنان خویش... دریغ نداشته‏اند. ایکاش می‏توانستم، عین این گزارشهای شرم‏آور را در اینجا نقل کنم.»! (۱۱۲)

 

کسی نبود از اسماعیل رائین بپرسد، چه چیزی باعث می‏شد از بدست دادن «گزارشهای شرم‏آور» در بارهء خیل «روحانی‏نما و فاسد» اجتناب کند!؟

 

بازگردیم به جریاناتی که منجر به صدور فرمان مشروطه شد و بررسی عیار کشمکش میان دربار و «روحانیت» از دیدگاه نگارندهء «تاریخ بیداری ایرانیان».

 

دیدیم که در این مرحله، سه «روحانی» بزرگ تهران در قم بست نشسته‏اند، هزاران نفر در سفارت انگلیس تحصّن جسته، بازار پرآشوب است و آزادیخواهان با پخش شب‏نامه و ارسال تلگراف به «آقایان» می‏کوشند، آنانرا به مطرح ساختن خواسته‏های بزرگی تحت فشار بگذارند. امّا «روحانیون بست‏نشین» بیشتر از آن در پی منافع لحظه‏ای و خصوصی خویش‏اند که بتوان آنانرا در جهت خواستهایی مترقی سوق داد. عزل عین‏الدوله از صدارت عظما و «جاری شدن قوانین اسلام» نهایت آن چیزی است که میتوان از «آقایان» انتظار داشت. در این میان «بیداران» ملّت و جناحی در حاکمیت، به سرکردگی مشیرالدوله وزیر خارجه فرصت می‏یابند، دربار و «روحانیت» را به فشار تودهء مردم در جهتی سوق دهند که قدمی به جلو برداشته شود. امّا در شرایطی که کشمکش دربار و «روحانیت» فرصت مناسبی برای ضربه زدن به هر دو نصیب آزادیخواهان ساخته، ناآگاهی اجتماعی چنان فراگیر است که بست‏نشینان در سفارت، (نزدیک به ۸۵۰۰ نفر) در پی آنند که دولت خرج خورد و خوراکشان را بپردازد. نمایندگان آنان به نمایندهء عین‏الدوله اعلام می‏دارند:

 

«آقایان متحصنین گفتند ما عرایض خود را بتوسط (کاردار) سفارت، حضور شاه فرستادیم. امروز مقصود و غرض منحصر است به سه مطلب، اوّل مراجعت آقایان رؤسای روحانی، که اسناد و قبالجات زنهای ما بخط و مهر و اعتبار آنها بوده، دویم افتتاح عدالتخانه که شاه و گدا در آن مساوی باشند. سویم آنکه قبوض و براتهای مواجبهایی را که از مردم خریدیم به اعتبار دولت، پول ما را بدهند.»! (۱۱۳)

 

ناگفته پیداست که «آقایان» در قم نیز جز برقراری حکومت اسلامی هدفی ندارند. نگاهی به خواسته‏های آقایان از متن تلگراف آنان به شاه تأیید این واقعیت است:

 

«... و ترتیب مقاولات و مقابلات و معاملات داخله و خارجه بمیزان احکام شرعیه... و اصلاح امور مسلمین برطبق قانون مقدس و احکام متقن شرع مطاع که قانون رسمی و سلطنتی مملکت است... اعمال مساوات بین طبقات رعیت در اجرای احکام مقدس اعلام نموده، باعث مزید قوت و شوکت دولت و ملّت... و دوام سلطنت اسلامیه گردد.» (۱۱۴)

 

حال ببینیم «طرف مقابل» این «انقلابیون» بر چه موضعی بود؟ و چگونه در صدد سرکوب «مبارزات رهبران انقلاب» بر می‏آمد؟ شاه به بست‏نشینان قم تلگراف زد که:

 

«آقایان... هر عرضی دارند بیایند حضوراً بما عرض کنند. عرایض آنها را قبول می‏فرماییم و کمال مرحمت را نسبت به آنها خواهیم فرمود.» (۱۱۵)

 

پرسیدنی است، که این چه «انقلابی» بود که «انقلابیون» هرچه می‏خواستند، «با کمال مرحمت داده می‏شد؟ بدنبال این تلگراف «دستخط ملوکانه» نیز صادر شد که:

 

«مجلسی از منتخبین شاهزادگان و علماء و قاجاریه و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف و منتخبات طبقات تشکیل گردد (تا) عقاید خودشان را در خیر دولت و ملّت... بتوسط شخص اوّل دولت به عرض برسانند که به صحهء مبارکه موشح و بموقع اجرا گذاره شود.» (۱۱۶)

 

و چون آقایان «مجلس اسلامی» می‏خواستند، نمایندگانی از جمله پسر طباطبایی و داماد بهبهانی به تهران آمدند و با عین‏الدوله مذاکره نموده، دستخط دوّمی از طرف شاه منتشر شد که:

 

«مقرر می‏داریم که مجلس مزبور را بشرح دستخط سابق صحیحاً دایر نموده، بعد از انتخاب اعضاء... مجلس شورای اسلامی را موافق... قوانین شرع مقدس مرتب نمایند.» (۱۱۷)

 

آری، «آقایان» در کشاکشی که برپا شده بود، می‏رفتند تا اولین «مجلس شورای اسلامی» را تشکیل دهند و به اولین حکومت اسلامی در ایران دست یابند. همهء کوشش آزادیخواهان و امید مردم از دست رفته می‏نمود. حتی اینک عمامه بسری چون ناظم الاسلام که می‏دید، خوشه‏چینی رهبری شیعه همهء امیدها را برباد داده، آرزو کرد، کاش «نمایندگان آقایان» از پیشبرد منافع خود دست برمی‏داشتتند!:

 

«اگر مداخله در این امر خطیر نمی‏کردند و کار مردم را بخودشان واگذار می‏نمودند و می‏گذاردند که مردم خودشان کار را به جایی می‏رسانیدند، بهتر بود.» (۱۱۸)

 

ناظم الاسلام بیکباره از «کار مردم» سخن می‏گوید و فراموش می‏کند که چه ستایشهایی نثار دو سیّد بعنوان پیشوایان عدالتخواهی کرده است. مگر آنچه که طلبیده و دریافت شده بود همان نمی‏بود که «آقایان» می‏خواستند؟ چرا تا بحال سخنی از «مردم» در میان نبود؟ واقعیت نیز همین است که تا این مرحله،کشاکش دربار و دو سیّد به بالا گرفتن کامل قدرت «روحانیت» منجر گشته و می‏رفت که با عقب‏نشینی دربار و دست نشانده شدن زیر فرمان «مجلس شورای اسلامی» بزودی همان «تحولی» رخ دهد، که هفتاد سال پس از آن رخ داد و حکومت، «شاهنشاهی اسلامی» به حکومت اسلامی بدل گردید.

 

از طرف دیگر امّا مردمی نیز به میان آمده بودند و حق خویش می‏خواستند. متن دستخط شاه را هر جا که به دیوار شهر چسبانده بود، کندند. به در و دیوار پایتخت شب‏نامه‏هایی دیده می‏شد، که لحن دیگری از مغازلهء دو پایهء حکومتی داشت:

 

«... درک کنید که بعد ازاین، بقای سلطنت و صدارت... و همه چیز بسته بوجود مجلس ملی است فوراً استعفا کنید والّا بزودی... ما تا امروز کشته شدیم و نکشتیم ولی حالا ناچار می‏شویم. آنها که دلشان برای ما نمی‏سوزد و می‏خواهند ما را گول بزنند، جزایی بدهیم که دیگران عبرت بگیرند.»!! (۱۱۹)

 

کسانی «بعضی پاکتهای مجهول و شب‏نامه‏ها به اسم صدراعظم و به پسرها و بستگانش می‏نویسند.» (۱۲۰) که خبر از وجود یک جناح مردمی و مصمّم می‏دهد، که به این آسانی‏ها به سازش دربار و «روحانیت» گردن نخواهد گذارد.

 

زمانه دگر شده بود و برای اوّل بار «عوام» بر «خواص» غلبه یافتند:

 

«اکثریت آراء با عوام شد و این دستخط را قبول نکردند... خواص هم متابعت عوام... را نمودند.»!! (۱۲۱)

 

در این فرصت شاه عین‏الدوله را عزل و مشیرالدوله بعنوان نمایندهء جناح مترقی دربار به صدراعظمی رسید. اینک دربار بود که با راه دادن به خواست تجدّدطلبان می‏کوشید وزنهء خود را در مقابل «روحانیت» بالا برد و از این پس نیز کار بسرعت گذشت.

 

«تجار چند نفر از رؤسا را فرستادند قلهک... و از آنجا با (کاردار سفارت انگلیس) رفتند منزل صدراعظم و مذاکره کردند و قرار شد دو دستخط سابق را تغییر دهند... در دستخطی که مجلس شورای اسلامی نوشته‏اند، باید این عبارت به مجلس شورای ملی تبدیل شود... چه شاید یک زمانی مانند شیخ فضل‏الله، ملایی پیدا شود که به غرض شخصی خود، همهء اهل مجلس را تکفیر... کند... دیگر آنکه طایفهء یهود و ارامنه و مجوس نیز باید منتخب خود را به این مجلس بفرستند و لفظ اسلامی با ورود آنها نمی‏سازد. مناسب لفظ ملی است. باری، پس از مذاکرات بسیار صدراعظم متقبّل گردید که همهء مقاصد آقایان و تجار و کسبه را برآورده نماید.» (۱۲۲)

 

حال کافی بود که با مانوری ملایان را بازی داد. دولتیان می‏پراکنند که شاه هرچه «آقایان» خواسته‏اند، پذیرفته، آنان می‏توانند به تهران برگردند و بست‏نشینان در سفارت نیز خرج خورد و خوراک خود را گرفته، بروند. گفتنی است، پسر صدراعظم که مأمور ابلاغ این خبر بود، برای بست‏نشینان دستخط دوّم را خواند و آنان راضی گشتند! نکتهء جالب دیگر رفتار شیخ فضل‏الله بود، که می‏دید، این بار نیز دو سیّد به خواستهء خود رسیده، بیشک مقام آنها بالاتر نیز می‏رفت. حرفش با دو سیّد این بود که:

 

«من دعوی برتری بر شما داشتم نشد. راضی شدم با شما همسر باشم صورت نگرفت. حالا به کوچکی کردن از شما راضی شده‏ام و باز شما مرا به بازی نمی‏گیرید. آخر من هم از جنس شما و همکار شمایم. روی آن مسند که نشسته‏اید قدری جمع‏تر بنشینید تا منهم زیر دست شما بنشینم.» (۱۲۳)

 

این بود که از «آقایان» جدا شده، در رساندن خود به تهران عجله نمود:

 

«(شیخ فضل‏الله) در این مقام که می‏بیند آقا سید عبدالهن و آقا سید محمد جلو افتادند از غصه و اندوه نزدیک است تمام شود. دیرش می‏شود که خود را برساند و شاه را نادم کند. بلکه بتواند این کار را برهم بزند و یا به اسم خویش کند.»! (۱۲۴)

 

از آن طرف دو سیّد و اطرافیانشان سرمست پیروزی، از این غافل ماندند که رودست خورده و مجلسی که به فرمان شاه تشکیل خواهد شد، نه اهرم حکم‏رانی آنان، بلکه، برعکس، مهمترین قدم در راه عقب راندن حاکمیت مذهبی و درباری در تاریخ ایران خواهد بود!

 

این پیروزی بزرگ را که در این مرحله تنها یک لفظ بود، اقداماتی سریع می‏توانست بازگشت ناپذیر سازد. زیرا روشن بود که حاکمیت مذهبی دیر یا زود با آن به مبارزه برخواهد خاست:

 

«امیر بهادر وزیر دربار گفت، آقایان هرگز مجلس نمی‏خواهند، و راضی به مجلس نخواهند شد، زیرا که مجلس شورا خلاف شرع است و اگر مجلس تشکیل گردید، دیگر کسی ظلم نمی‏کند و اگر کسی ظلم نکرد دیگر احدی مظلوم نخواهد شد و اگر کسی مظلوم واقع نشد دیگر درب خانه‏های آقایان کسی نمی‏رود و دیگر کسی کاری با آقایان ندارد.» (۱۲۵)

 

این بود که به ابتکار مشیرالدوله و اطرافیانش با سرعت قوانین چند کشور خارجی (فرانسه و بلژیک) به فارسی ترجمه و از روی آنان نظامنامهء انتخابات مجلس و سپس متن قانون اساسی تهیه گشت و همه کوششها در این جهت بود که تا شاه بیمار زنده است، مجلس تشکیل گردد.

 

این چرخش غیرقابل پیش‏بینی، امید عظیمی در دل آزادیخواهان و «بیداران» برانگیخت. بجز این «بیداران»، دیگران، چه مردم عادی و چه حاکمیت مذهبی و درباریان هریک سودای خود را برآورده می‏دید و بدون آنکه به ماهیت واقعی قضایا پی برده باشند، شادمانی می‏نمودند. مردم از اینرو که بوی خوش آزادی به مشامشان خورده بود، درباریان از اینکه شاه و دربار با «دادن مشروطه» مورد ستایش بودند و بالاخره «روحانیت» که راه را برای حکومت خود باز می‏دید. هرچه بود، مرزهای مصنوعی میان مردم برداشته شده و حرکاتی به ظهور می‏رسید که تا چندی پیش در آینهء تصور نیز نمی‏گنجید:

 

«روز چهارشنبه ۲۴ جمادی آلاخر ۱۳۲۴- امروز جمیع بازارها و سراها بسته شد. همهء مردم و کسبه از مسلمانان و ارامنه و یهود و گبرها برای استقبال ورود آقایان رفتند به شاهزاده عبدالعظیم.» (۱۲۶)

 

کسروی از تبریز گزارش می‏دهد:

 

«کینه‏های شیخی و متشرع وکریمخانی از میان برخاست... ارمنیان که تا آن هنگام با مسلمانان آمیزش و جوشش نکردندی، و چند ماه پیش آن بیم از همدیگر داشته بودند، اکنون همه مهربانی می‏نمودند و در نهان با آزادیخواهان همدستی می‏داشتند.» (۱۲۷)

 

امّا پیشبرد عملی کار یعنی تشکیل مجلس ملی به این بستگی داشت که مردانی «آگاه بر مقتضیات زمانه» پا در میان نهند. امّا چنین مردانی در ایران شیعه‏زده آنروز در میان نبودند و یا آنکه بفشار حاکمیت مذهبی چنان مرعوب گشته بودند، که جرأت قدم پیش نهادن نداشتند. ناگزیر مشتی که دست اندر کاربودند، کوشیدند، دستکم از نفوذ «آقازادگان» به مجلس جلو گیرند. عمامه‏بسر ما، ناظم‏الاسلام هم به شور آمده، می‏نویسد:

 

«اشخاصیکه... سالها آرزوی این ایام را می‏بردند، شب و روز در کار بیداری مردم می‏باشند. اجزاء انجمن مخفی تمام همّشان مصروف اینستکه آقازاده‏ها و عالم‏زاده‏های بیسواد دخالت در این امر مقدس خطیر ننمایند، که خدای ناکرده فردا خارجه به اهل ایران نخندند و نگویند جاهل بودند و از عهده برنیامدند... چنانچه ملاهای طهران و یا آقازاده‏های ایشان داخل در این امر خطیر شدند، دیگر کار مشکل است زیرا که هر قدر دولت ضعیف گردد، عقلا و دانشمندان از پیشرفت این امر مقدس مأیوس و ناامید خواهند بود.» (۱۲۸)

 

با اینهمه عمامه‏بسران اکثریت قاطع را در مجلس اوّل تشکیل دادند. ناظم‏الاسلام می‏نویسد:

 

«با اینکه در تهران مردمان کافی و عالِم و جوانان با تربیت و با هوش و تحصیل کرده موجود و متعدد و بی‏شمارند، سبب اینکه آنها وکیل و منتخب نشدند و این گونه مردمان جاهل و بی‏تربیت داخل در این امر خطیر شدند چند چیز بود. اوّل اینکه هنوز اهل تهران معنی مجلس و وکالت و منتخب و این را ندانسته و نفهمیده‏اند... دویم اینکه دست تقلب و رشوه در کار آمد.» (۱۲۹)

 

و پیش از این دیدیم که بزرگترین رشوه‏خوار زمان، همان «پیشوای مشروطه»، بهبهانی بود.

 

علیرغم همهء این ضعفها، همان معدودی از آزادیخواهان که در مجلس شرکت داشتند، رفته رفته خواسته‏های مردمی را مطرح ساخته، نیرویی در مقابل قدرت دربار و حاکمیت مذهبی سر بر کشید. این خود یکی از فرازهای غرورانگیز تاریخ ایران است که نشان می‏دهد، آنجا که کوچکترین روزنه‏ای برای نفوذ مردمی مهیا بود، ایرانیان به بهترین وجهی از آن استفاده نمودند. می‏گوییم روزنه، زیرا مجلسی که تشکیل گشت، با یک مجلس منتخب ملّت از زمین تا آسمان تفاوت داشت. انتخابات صنفی بود و برطبق نظامنامه نه زنان حق رأی داشتند و نه کسانی که به «فساد عقیده» معروف بودند!

 

* * *

 

دیدیم که نه دربار مظفرالدینشاهی آن «دژ استبدادی» بود که در تواریخ نشان داده‏اند و نه «روحانیت مبارز» بویی از آزادیخواهی برده بود. شماری از آزادیخواهان و «بیداران» در کشمکشی که میان دربار و «روحانیت»، رخ داد، فرصت را غنیمت دانستند و سخنی از قانون و عدالت بمیان آوردند.

 

در بارهء وارونگی جبهه‏ها در جریانات یاد شده، همین کافیست که بگوییم، در همان زمانیکه دو سیّد در قم بر طبل «مجلس اسلامی» می‏کوفتند، در «جلسلهء فوق‏العادهء درباریان» سخن از «تأسیس پارلمان ملّی» و «قانون اساسی» می‏رفت:

 

«احتشام‏السلطنه (معاون وزارت خارجه و رئیس انجمن معارف ن) موضوع تأسیس «پارلمان ملّی» و «انتخاب نمایندگان» و «قانون اساسی» را در جلسهء فوق‏العادهء دربار عنوان کرد.» (۱۳۰)

 

از این فراتر خود مظفرالدین شاه است، که چنانکه اشاره شد، در نهایت ضعف و انزوای سیاسی در رفرم‏طلبی‏اش جای کوچکترین شکی نیست. فریدون آدمیت در بارهء کشاکش بر سر تأسیس مجلس نقل می‏کند:

 

«وزیر اعظم عین‏الدوله که حضور شاه رفت مطلب را چنین عنوان کرد که: برخی قصد «محدود ساختن قدرت سلطنت» را دارند و با «نقشهء انقلابی» در پی برانداختن سلسلهء قاجار هستند. شاه در جواب او متذکر شد: «همگی پادشاهان مغرب زمین به یاری مجالس ملی خود حکومت می‏کنند، و قدرت و استقلال دولتهای ایشان بیشتر از قدرت و استقلال دولت ماست.» (۱۳۱)

 

دیدیم که صدور فرمان مشروطه و سپس تنظیم نظامنامهء انتخابات و تشکیل اولین مجلس شورا، روندی بود، به ابتکار آزادیخواهان و «بیداران» تهران، که علیرغم خواسته‏های «آقایان» عملی گردید. امّا دیری نپایید:

 

«ملایان به فریب خوردن خود پی برده این دانستند که مشروطه «رواج شریعت» نیست و آن خوان نه برای آنان در چیده می‏شود.» (۱۳۲)

 

اینک می‏بایست آب رفته را به جوی بازآورد. کلّ «جامعهء ملایان»، (به استثنای «دو سیّد») بمیدان آمده تمام قدرت و نفوذ خود را در سراسر ایران بسیج نمودند: «رویهم رفته پانصد تن یا بیشتر گرد آمدند که دررفت (خرج) همه را حاج شیخ فضل‏الهق می‏داد.» و تلگراف زیر را به نجف و کربلا فرستادند:

 

«بواسطهء طغیان زنادقه و دعوت آنها به الحاد و زندقه در معابر و مجالس... تمام علماء الّا دو نفر سه شب است در زاویهء حضرت عبدالعظیم مقیم...» (۱۳۳)

 

در اصفهان علناً شورش کردند و سه روز بازارها را بستند. در نجف و کربلا آشوب برپا شد. «اوباش» در تهران بسیج شدند و علمای تبریز به «اعتصاب عمومی» دست زدند:

 

«علماء شهر تماماً متفق شده، هر روز در خانهء یکی مجلس فراهم کرده و درهای مسجدها را قفل کرده، امورات شرعی را تماماً موقوف نمودند. از نماز جماعت و مجلس عقد و مرافعه و غیره، همگی موقوف شده...» (۱۳۴)

 

حرفشان یک کلام این بود که «این مجلس آن نیست که ما می‏خواستیم.» (۱۳۵) ما می‏خواستیم دربار را مطیع قدرت خود کنیم، چگونه به مجلسی که تیشه به ریشهء ما می‏زند گردن نهیم؟ شیخ فضل‏الله در شاه عبدالعظیم «لایحه» داد که:

 

«... حاجت ما مردم ایران (!؟)... بوضع اصول و قوانین در وظایف درباری و معاملات دیوانی انحصار داشت... همینکه مذاکرات مجلس شروع شد... اموری بظهور رسید که هیچکس منتظر نبود و زائدالوصف مایهء وحشت و حیرت رؤسای روحانی و ائمهء جماعت و قاطبهء مقدّسین و متدیّنین شد.» (۱۳۶)

 

حقیقت نیز همین بود که مشروطه‏طلبی و «شرع انور» را به هیچ سفسطه‏ای نمی‏توانستند آشتی دهند. کسروی در این باره حق مطلب را ادا نموده است:

 

«ناسازگاری مشروطه و قانون اساسی با کیش یا دینی که مردم داشتند درخور چاره نمی‏بود. باین لایحه در روزنامه‏های فارسی پاره‏هایی نوشتند. ولی اگر راستی را بخواهیم جز رویه‏کاری و فریبکاری نبوده.» (۱۳۷)

 

اسف‏انگیز است که حتی در این مرحله نیز کسروی دچار توهم نسبت به انگیزهء واقعی حکومتگران مذهبی است و از آن بدتر آنها را با «مردم»، یکی می‏گیرد:

 

«بدینسان یک دسته از علما از توده جدا گردیده و کانونی برای خود پدید آورده آشکارا بکشاکش و دشمنی پرداختند. این یکی از پیش‏آمدهای بزرگی در تاریخ مشروطه بود و دنبالهء بسیار پیدا کرد. تا اینجا کشاکش در میان مشروطه و خودکامگی می‏بوده و تنها درباریان و پیروان ایشان با مشروطه دشمنی می‏نمودند. ولی از اینهنگام کشاکش دیگری بنام مشروطه و کیش پدید آمد... و دسته‏های بزرگی از مردم... با مشروطه و مجلس بدشمنی پرداختند.»! (۱۳۸)

 

بدانچه گذشت، به نگاهی برآمدن «انقلاب مشروطه» تا نقطهء اوج آن یعنی گشایش مجلس شورای ملی (ده روز پیش از مرگ مظفرالدین شاه) را از نظر گذراندیم. کوشیدیم تناقض و نادرستی عمیق این صحنه‏پردازی تاریخی را نشان دهیم تا علت دروغ‏پردازیهای عظیم در این باره را برگشاییم. واقعیت نیز همین است که چنین انقلابی از دیدگاه تاریخی می‏بایست بیک «انقلاب فلسفی» آغاز کرد و پس از یک دوران تدارک طولانی به برآمدن نیرویی پیشرو، ملی و منسجم از سرآمدان جامعه منجر گشته، در مبارزه با عمده‏ترین سدّ پیشرفت اجتماعی، بنیان کهن قدرت سیاسی را درهم نوردد و رابطهء حکومت و ملت را بر پایه‏های شناخته شدهء دمکراسی اجتماعی و سیاسی قرار دهد. امّا چنانکه فریدون آدمیت، کوشاترین پژوهشگر معاصر در بارهء انقلاب مشروطه رأی می‏دهد، آنچه در ایران گذشت، شباهتی هم به اینهمه نداشت:

 

«به مجموع این احوال، عنوان انقلاب نمیتوان داد، انقلاب مفهوم اجتماعی و سیاسی دیگری دارد.» (۱۳۹)

 

پرسیدنی است، که اگر «مجموع این احوال» انقلاب نبود، پس چه بود؟ خاصه آنکه بر جوانب مثبت و تکان دهندهء آن نمی‏توان چشم پوشید.

 

واقعیت این است که، برای درک ماهیت واقعی آنچه رخ می‏داد، باید در پس ظاهر رویدادها به جستجویی عمیق‏تر دست زد و به شناخت نیروهای واقعی درگیر برخاست و در پس این صحنهء تاریخی و بازیگرانش، دست کارگردانان را نیز نشان داد. تنها از این راه است که می‏توان پیکره‏ای تاریخی و عاری از تناقض از انقلاب مشروطه بدست داد و مقام واقعی آن و نقش مشخص تاریخی‏اش را برنمود. اینهمه را به دو فصل آتی وامی‏گذاریم و با بحثی در بارهء آنچه در این مرحله گذشت، این فصل را به پایان می‏بریم.

 

دیدیم، که برخلاف دربار مظفرالدین شاهی که دستکم از تمایل به یافتن راه برون رفت از بحران اجتماعی و سیاسی موجود بی‏بهره نبود، رهبری شیعه بکلی از انگیزهء پیشرفت‏طلبی برکنار بود و از تفکر جدید بهره‏ای نداشت. آدمیت بدرستی می‏نویسد:

 

«ملایان دور از تعقل جدید بودند و بقول ظریفی: فقط آهنگ نعلین را در مجلس خوش داشتند.» (۱۴۰)

 

و بعدها «ملا نصرالدین» در قفقاز به طنز نوشت:

 

«بیشتر نمایندگان مجلس ایران از ملایان هستند. زیرا در قانون ایشان برای نماینده، دانش را شرط ندانسته‏اند.» (۱۴۱)

 

دیگر «مظاهر انقلاب مشروطه» نیز از چنین ماهیتی برخوردار بودند. انتشار روزنامه‏ها و تشکیل «انجمن‏های مشروطه‏طلب» را از جملهء این مظاهر شمرده‏اند. در بارهء محتوای اغلب دیگر روزنامه‏ها پیش از این اشاره‏ای داشتیم. نامشان نیز- چنانکه کسروی برشمرده است- خبر از محتوایی اسلامی می‏دهد: «ندای اسلام»، «حی علی الفلاح»، «صراط المستقیم»، «الجمال»، «الجناب»، «تدیّن»، «روح القدس»... (۱۴۲)

 

از یکی دو روزنامهء استثنایی مانند، «صور اسرافیل» و «ملا نصرالدین» دیرتر یاد خواهیم کرد. وانگهی نکته‏ای که ستایشگران انتشار روزنامه‏ها پوشیده داشته‏اند، «تیراژ» آنهاست. «تاریخ‏نگاران» نسخه‏هایی از این روزنامه‏ها را در کتابخانه‏ها یافته، با ردیف ساختن نامهای آنها تصویری کاملاً مخدوش از میزان گسترش آنها بدست داده‏اند. چنانکه نام ۳۷۱ روزنامه در دوران مشروطیت را ثبت کرده‏اند! (۱۴۳) در این باره همین بس که به تأکید فریدون آدمیت، بالاترین تیراژی که روزنامه‏ای در این دوران یافت، دویست نسخه بود و «تیراژ» اکثرشان، بصورت دست‏نویس، از دو سه نسخه تجاوز نمی‏کرده است!

 

دربارهء انجمن‏ها (۹۰ نام را ثبت کرده‏اند، هدایت حتی از صد و سی انجمن سخن می‏گوید!) (۱۴۴) به نقل قول کسروی اکتفا می‏کنیم:

 

«سپس کم کم شب‏نامه‏نویسی از میان رفت و این بار نوبت به انجمن‏سازی رسید، نخست انجمنهایی، این کس و آن کس، بنام «امر به معروف» بنیاد می‏کرده‏اند... انجمن همت‏آبادی برای آن بود که اگر باده‏خواری یا ریش تراشیده‏ای دیدند با او «امر به معروف» کنند.» (۱۴۵)

 

جمع‏بندی کنیم:

 

در بارهء عواملی که انقلاب مشروطه را تدارک دیدند و برآمدن آنرا ممکن ساختند، تاریخ‏نگاران مشروطه هم عقیده‏اند و از سه عامل روشنگری نام می‏برند:

 

اوّل، روشنگران دوران ناصرالدین شاهی.

 

دوّم، تأسیس مدارس که دهسالی پیش از انقلاب آغاز شد.

 

سوّم، انتشار روزنامه‏ها، ابتدا در خارج و سپس در داخل کشور.

 

بیشک هر سهء این عوامل در چهارچوب پیشرفت عمومی و ناگزیر کشور قدمهای مثبتی بوده‏اند، امّا تحریف تاریخی اینجاست که اوّلاً آن پایگاه اجتماعی که چنین قدمهایی را ممکن می‏ساخت پوشیده می‏دارند و ثانیاً این قدمهای نارسا را برای ظهور یک انقلاب اجتماعی کافی جلوه می‏دهند.

 

البته اشاره به چنین اقداماتی بیانگر آنستکه تاریخ‏نگاران یاد شده نیز بر ضرورت تدارک ذهنی و اجتماعی انقلاب مشروطه واقف بوده‏اند. زیرا انقلاب شورش نیست که بر زمینهء عصیان توده، بیکباره برآید، بلکه به تدارک طولانی و صبرسوز نیاز دارد و زمانی امکان موفقیت می‏یابد که نیرویی اجتماعی خواستار آن باشد. با نگاهی گذرا به این سه عامل می‏توان به سادگی دریافت، مجموعهء آنها چنان ضعیف بودند که نه تنها به انسجام یک نیروی اجتماعی مترقی منجر نشدند، بلکه بهیچوجه نمی‏توانستند موجد پدیدهء تاریخی انقلاب مشروطه باشد.

 

اینهمه بیانگر حقیقت بسیار مهمی است، که در گیر و دار انقلاب مشروطه عقب‏ماندگی پایگاه فکری و تفکر اجتماعی در سراپای جامعهء شیعه‏زدهء ایرانی، خود را به شدیدترین وجهی بصورت یک ضعف بنیادی نشان می‏داد. جالب است که مثلاً فریدون آدمیت- که نظر منفی‏اش را در بارهء جنبش بابی دریافتیم- در تحلیل انقلاب مشروطه بر همین ضعف اساسی انگشت گذارده است:

 

«حقیقت بسیار مهمی که بدان توجه نگردیده اینکه چون در ایران جنبشی از نوع جنبش‏های رفورم دینی... پا نگرفت. دستگاه روحانی تا بعد از تشکل حرکت مشروطه‏خواهی، فلسفهء سیاسی مترقی جدیدی نداشت.» (۱۴۶)

 

«فلسفهء سیاسی مترقی» پیشکش، فاجعه‏انگیز آن بود که «دستگاه روحانی» با تاریک‏ترین افکار قرون وسطایی به میدان آمد و تازه در گیر و دار «انقلاب» نیز قدمی عظیم در راه تثبیت و گسترش آن در سطح جامعهء ایرانی برداشته شد!

 

با اینهمه درد ناتوانی در انقلاب مشروطه نه آن بود که اسلام‏زدگی جامعه از برآمدن پایگاه اجتماعی مترقی و ملی جلو می‏گرفت. در برخی از کشورها چنین انقلابی خود راهگشا شده است که افکار مترقی در جامعه رسوخ یابد و بتدریج بصورت یک نیروی مادی چهره گشاید. فاجعه وجود پایگاه قدرت حکومت مذهبی بود و از آن بدتر وقوع صحنه‏سازیهایی که به توهم در بارهء شرکت جناحی از این حکومت در کشاکش انقلاب دامن می‏زد، همین باعث شد که نه تنها خدشه‏ای به قدرت این حاکمیت وارد نیاید، که وارونگی جبهه‏ها انقلاب را از سمتگیری در جهت ماهیت اصلی‏اش بازداشت. اهمیت این واقعیت در آن است که در صورت شکست انقلاب در مراحل ابتدایی، ممکن بود با تجربه‏آموزی و برآمدن نیروهای اجتماعی پیشرفت‏طلب، در مراحل بعدی موفقیت‏هایی حاصل گردد. در حالیکه «شرکت روحانیت در مبارزات آزادیخواهانه» به چنان توهمی عمیق منجر گشت، که تا به امروز نیز ادامه دارد.

 

* * *

 

با توجه به شباهتهای حیرت‏انگیز روندها و توازن قوا در انقلاب مشروطه با انقلاب اخیر ایران روشن می‏گردد، که تاریخ‏نگاری در تعیین حافظهء تاریخی و در نهایت، عمل ملتها چه نقش عظیمی دارد و مسئولیت کسانی که در بارهء انقلاب مشروطه دست به قلم برده‏اند، در مخدوش ساختن عوامل و نتایج این انقلاب در پیشگاه ملت ایران به چه پایه است.

 

در این بررسی چنانکه گفتیم بر دو مهمترین کتابها در این باره تکیه نمودیم، تا نشان دهیم که کسروی و ناظم‏الاسلام کرمانی، علیرغم صداقت در تاریخ‏نگاری، از دیدن قدرت مخوف و ارتجاعی حاکمیت مذهبی طفره رفته‏اند و بدین لحاظ به تناقض در سخن گرفتار آمده‏اند. همین دو کتاب بعدها «منبع» برای صدها کتاب دیگر در بارهء انقلاب مشروطه قرار گرفتند، که همه درست همین ستایش آنان از «دو سیّد» را (که در طول هر دو کتاب نیز رنگ باخته است) گرفته، «پیشوایی» انقلاب مشروطه را به آنان نسبت داده‏اند. طرفه آنکه در یک طرف این طیف، عمامه بسران، «بدرستی» این انقلاب را اولین کوشش «روحانیت» در برقراری حکومت اسلامی در ایران برهبری شیخ فضل‏الله دانسته‏اند و بر «دو سیّد» خرده گرفته‏اند، که چرا حکم جهاد نداند و باعث شدند که این «جنبش اسلامی» منحرف گردید!؟

 

در طرف دیگر «چپها» چه از فرصت‏طلبی و چه از روی ندانم کاری، از برشمردن عوامل بازدارندهء انقلاب طفره رفته، بویژه بر نقش «روحانیت شیعه» بعنوان سرکردهء ضد انقلاب و مسئول مستقیم ناکامی آن پرده کشیدند. متأسفانه نقش منفی «چپها» بتاریخ‏نگاری محدود نمی‏شود. دیرتر به «حرکات انقلابی» آنان، - از جمله بمب انداختن به کالسکهء محمد علی شاه اشاره خواهیم داشت. از این نظر باید گفت، خوشبختانه «چپها» در مرحلهء اوّل، تا صدور فرمان مشروطه در ایران وجود خارجی نداشتند (حزب سوسیال دمکرات قفقاز- حزب «همت» بسال ۱۹۰۴ م تشکیل شد و تا سال بعد شعبه‏ای در ایران نداشت.) زیرا این خود بقدر کافی فاجعه‏انگیز بود، که از همان سال صدور فرمان که به «صحنهء مبارزات» قدم گذاردند، بجای نزدیکی به جریانات مترقی در جامعهء ایرانی، در سطح تصوّر «عوام» لغزیده، سهل است، خود عوام‏فریبی نمودند. در اینجا بمنظور رعایت کوتاهی سخن تنها بخشی از «انتباه‏نامهء فرقه اجتماعیون عامیون ایران»، به تاریخ سال اعلام مشروطیت را نقل می‏کنیم و داوری را به عهدهء خواننده می‏گذاریم. در این نامه بمنظور بالا بردن مقام «دو سیّد»، حتی دربارهء انقلاب ۱۹۰۵ روسیه به افترا و دروغ برخاسته‏اند، که گویا این انقلاب را کشیشان برای برقراری حکومت مذهبی در روسیه برپا نموده بودند!:

 

«ای فقرای ایران جمع شوید... (ببینید) اهالی همسایهء شمالی... جد و جهد و سربازی می‏کنند. روحانیون و کشیشان هم خود را جانشین حضرت عیسی (ع) دانسته، در راه دفع ظلم مانند عیسی دست از جان شسته خود را چطور در طریق رضای عیسی فدا می‏کنند. خوب شما تا بحال می‏گویید که علماء اعلام مانع از پیشرفت خیالات جماعت فقرا بوده‏اند. یعنی شریک دزد و رفیق قافله هستند. الها الحمد این افترا هم به دروغ پیوست. الان بچشم خودتان می‏بینید و بگوش خودتان می‏شنوید که آقای طباطبایی و آقای (بهبهانی)... چطور اقدام خالصانه نموده و خود را برای نجات امّت جدّش وقف کرده... ای اهالی ایران، خودتانرا از دست این حاکمان خودمختار ظالم جبّار لامذهب بیدین خارج از دین محمدی (ع) خلاص نمایید.»! (۱۴۷)

 

جنبهء دیگر و پر اهمیت‏تر آنستکه توهّم در بارهء «شرکت روحانیون در مبارزات آزادیخواهانه»، قدمی اساسی در وارونه‏سازی چهرهء اسلام بود.

 

واقعیت اینستکه هم برای مردم ایران و هم برای «روحانیت» روشن بود که سلطهء اسلام باعث عقب‏ماندگی ایران گشته، بدین لحاظ نیز جا انداختن این دروغ بیشرمانه علی رغم تسلّطی که «روحانیت» بر افکار «امّت» داشت، کار آسانی نبود. حتی دو سیّد نیز که سوار بر موج انقلاب مشروطه به قدرت دست یافته بودند، در مذاکرات مجلس اوّل بر سر اصول متمم قانون اساسی متوجّه این ناسازگاری شدند و بهبهانی به خواهش آمد که:

 

«یک خواهش دارم... و آن اینستکه هیچوقت شخصاً عنوان نکنید که در فلان دولت همچو کرده‏اند، و ما هم بکنیم. زیرا که عوام ملتفت نیستند و به ما بر می‏خورد و حال آنکه ما قوانین داریم و قرآن داریم... بگویید این کاری که آنها کرده‏اند از روی حکمت بوده و از قوانین شرع ما اخذ کرده‏اند.»! (۱۴۸)

 

بااینهمه درست بخاطر آنکه «انقلاب مشروطه» در مرحلهء اوّل در جهت تحکیم حاکمیت شیعه گام برمی‏داشت، دیری نپایید که این دروغ بزرگ همه گیر شد. در حالیکه چنانکه فریدون آدمیت دریافته است:

 

«مشروطیت بر پایهء نظریهء حاکمیت مردم بنا گردیده بود. چنین فلسفهء سیاسی با بنیاد احکام شرع مُنزل لایتغیر ربانی تعارض ذاتی داشت.» (۱۴۹)

 

یک نکتهء مهم دیگر را ناگفته نگذاریم. انقلاب مشروطه که می‏توانست به برآوردن آرزوی دیرین ایرانیان منجر گردد، به سبب «پیشوای دو سیّد» بدین انجامید که این پاسداران دین اعراب مهاجم، آخرین قدم را در راه تسخیر غرور ملی ایرانی برداشتند. با اشاعهء این دروغ و باوراندن آن، که رهبری شیعه، انقلاب پیشرفت‏طلبانهء مشروطیت را پیشوایی نموده است، مقاومت هزار سالهء ایرانیان درهم شکسته شد و آمیزش اسلام با روح ملی ایرانی که به کوشش نسلهای متمادی جلوگیری شده بود، می‏رفت که قطعی گردد. بیکباره عمامه‏بسران، ایران را اسلامی و اسلام را «دین ایرانیان» قلمداد کردند. شیخ هاشم کاظمینی در همان اوان انقلاب مشروطه کتابی نوشت:

 

«مشتمل بر مدایح صادقانه‏ای از محمد و آل محمد «دربارهء ایرانیان» که «فی‏الواقع هیچ قومی به چنین کرامتی و رعایتی نایل نشده‏اند.» (۱۵۰)

 

اصلاً تو گویی «محمد و آل محمد»، اسلام را برای ایرانیان بوجود آورده بودند! این قدم عظیم در راه یکی شدن «هویت ایرانی» و «هویت شیعی» مهمترین موفقیت رهبری شیعه در جریان انقلاب مشروطه بود.

 

با اینهمه تضاد آشتی‏ناپذیر این دو هویت بیشتر از آن بود که بدین کوششها از میان برداشته شود. هر چند که اوج‏گیری نفوذ شیعه‏گری به دوگانگی در ضمیر آگاه و ناآگاه نسل‏های بعدی «ایرانیان مسلمان» منجر گشت. کم کم «روشنفکرانی» پیدا شدند، که گفتند و نوشتند، اگر «اسلام» دین مهاجمان عرب است، شیعه‏گری جواب ایرانیان به این تهاجم و نشانهء مقاومت ایرانیان در مقابل اعراب بوده است! و بدین خاطر «مذهب شیعهء اثنی عشری» همانقدر ایرانی است که آیین باستان ایرانیان و اصلاً شیعیان، ایرانی هستند، نه مثلاً «گبران»! و یا یهودیان و مسیحیان ایران!

 

عمامه‏بسران و «روشنفکران» وابسته به آنان با جعل کسانی مانند سلمان پارسی، سناریویی از ظهور و گسترش اسلام پرداختند تا آنرا دینی ایرانی قلمداد کنند. تو گویی شیعه‏گری و «روحیهء ایرانی» دو همزاد جداناپذیرند، و کافی بود اعراب به ایران «تشریف فرما» شوند، تا ایندو همدیگر را بیابند!

 

از دیدگاه نظری، «انقلاب مشروطه» بدین لحاظ شکستی عظیم برای قطب ایرانی جامعه بود، که در گیر و دار آن متولیان مذهب هزار ساله با افکار اروپایی نیز آشنا شدند و از موضع قدرت به تهاجم و تمسخر بر آنها برآمدند. نمونه‏وار ملا عبدالرسول کاشانی، حتی «رمان‏نویسی» را یک «اختراع قرآنی» قلمداد نمود:

 

آیا «رومانهای قرآن خودت را خوانده‏ای؟... دانسته‏ای که طریقهء رومان‏نویسی را هم از قرآن و امثال کلیله و دمنهء ما اخذ کرده‏اند؟» (۱۵۱)

 

حال که سخن ار نقش تاریخی اسلام در اضمحلال ایران و تشدید این نقش در انقلاب مشروطه رفت، بیفایده نیست به سند تاریخی تکان دهنده‏ای نظری بیافکنیم. این سند از نظر اینکه نشان می‏دهد خود «متولیان اسلام» قدرتشان را در گیر و دار انقلاب مشروطه به چه پایه می‏دیدند، درخور توجه خاصی است. سند مزبور متن «تلگراف علماء شیراز به ولیعهد محمد علی میرزا» است. آنان به ولیعهد هشدار می‏دهند که توجه داشته باشد قدرت واقعی در این مملکت از آن کیست و چگونه «جمهوری اسلامی از عهد سَلَف تا حال خَلَف» در ایران برقرار بوده است! اینک جملاتی از متن، که مطالعهء دقیق آن را به خواننده توصیه می‏کنیم:

 

«... اردشیر بابک با همهء هوش و فرهنگ تا با دستوران امین همرنگ نشد ایران نیافت. آخرین اندرز او به شاهپور این بود که سلطنت با منبر(!) توأم است... چنگیز خون‏ریز با شعشعهء هزاران قشون تاتاری تسخیر بلاد کرد. عاقبت اولادش برای حفظ دودمان سلطنت مانند عبد ذلیل در زیر لوای اسلام پناهنده شدند... تا زمانیکه اشخاص مذکور مانند نادرشاه خود را کمربستهء دستور... علمای دین می‏دانستند خورشید مُلک جهان پرچم بیرق آنها بود. همینکه با هیئت جامعهء اسلامیه کج افتادند، نه نادر بجا ماند نه نادری. خاقان مغفور فتحلعیشاه... اساس سلطنت را بر رقعه‏جاتی محکم فرمود که به خط خودش به علماء اسلام فدایت شوم نوشت. از حرمسرای سلطنت تا کلبهء دهقانی امّهات مسلمین و بنات مسلمات، عقد و طلاقش از زبان ما علماء جاری است... مایملک مسلمین مسجّل به امهار ما است، اقامهء مشهود و بنیهء هر حقی در محضر علماء است.

 

... ایران جمهوری اسلامی است چه از عهد سلف تا حال خلف، علماء ملت هر شهری به حکومت شورش کردند، دولت با مصلحت جمهور، حاکم را عزل فرمود... باین معنی باز یک جمهوری ما، رشک فرانسه و آمریک است...

 

هرگاه عرایض ما تهاون رود و جهت جامعهء اسلامیت رعایت نشود، هر آینه عاقبت وخیم خواهد داشت.» (۱۵۲)

 

-----------------------------------------------------------------------

 

(۱) فریدون آدمیت، مجلس اوّل و بحران آزادی، ص۱۳.

 

(۲) همانجا، ص۲۲.

 

(۳) آنتونیو گرامشی، دربارهء آموزش و فرهنگ، ترجمهء سرخ‏وردی، آروین، ص۲۲.

 

(۵) احمد کسروی، تاریخ مشروطهء ایران، ص۱۷.

 

(۶) ناظم‏اسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ج۱، ص۳۷.

 

(۷) همانجا، ص۱۷.

 

(۸) هما ناطق، سرآغاز اقتدار اقتصادی و سیاسی ملایان، الفبا، ج۲، ص۵۲.

 

(۹) فریدون آدمیت، شورش بر امتیازنامهء رژی، ص۲۰.

 

(۱۰) همانجا، ص۲۱.

 

(۱۱) همانجا، ص۹۴.

 

(۱۲) مخبرالسلطنه هدایت، گزارش ایران، ص۱۱۷.

 

(۱۳) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۱۴.

 

(۱۴) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۴۵.

 

(۱۵) یحیی دولت‏آبادی، حیات یحیی، ج۱، ص۴۶.

 

(۱۶) همانجا، ص۱۶۸.

 

(۱۷) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۱۷۳.

 

(۱۸) همانجا، ص۱۲۵.

 

(۱۹) همانجا، ص۱۲۶.

 

(۲۰) همانجا.

 

(۲۱) حیات یحیی، یاد شده، ج۱، ص۱۶۸.

 

(۲۲) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۱۳۰.

 

(۲۳) همانجا، ص۲۶۶.

 

(۲۴) همانجا، ص۱۳۴.

 

(۲۵) همانجا، ص۱۳۵.

 

(۲۶) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۸۹.

 

(۲۷) همانجا،ص۷.

 

(۲۸) همانجا، ص۱۵۶.

 

(۲۹) همانجا، ص۲۵۹.

 

(۳۰) همانجا، ص۴۹-۵۰.

 

(۳۱) همانجا، ص۵۱.

 

(۳۲) سرآغاز اقتدار...، یاد شده، ص۵۱.

 

(۳۳) اسماعیل رائین، انجمنهای سرّی در انقلاب مشروطیت، ص۳۷.

 

(۳۴) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۲۸۵.

 

(۳۵) همانجا.

 

(۳۶) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۱۳۰.

 

(۳۷) همانجا، ص۱۳۱.

 

(۳۸) همانجا، ص۱۸۵.

 

(۳۹) همانجا، ص۴۸۲.

 

(۴۰) همانجا، ص۳۴۵.

 

(۴۱) همانجا، ص۴۸۳.

 

(۴۲) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۱۷۳.

 

(۴۳) همانجا، ص۲۸۷. (۴۴) همانجا.

 

(۴۵) حیات یحیی، یاد شده، ج۱، ص۳۳۴.

 

(۴۶) همانجا، ج۲، ص۲۲۰.

 

(۴۷) دکتر محمد اسماعیل رضوانی، انقلاب مشروطیت ایران، ص۷۲.

 

(۴۸) دکتر ملک‏زاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ج۲، ص۲۱.

 

(۴۹) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۳۹۲.

 

(۵۰) همانجا.

 

(۵۱) همانجا، ص۵۴۵.

 

(۵۲) همانجا، ص۴۹۷.

 

(۵۳) همانجا.

 

(۵۴) همانجا.

 

(۵۵) همانجا، ص۴۹۸.

 

(۵۶) همانجا، ص۹۰.

 

(۵۷) همانجا، ص۹۰.

 

(۵۸) همانجا، ص۴۷.

 

(۵۹) همانجا، ص۴۸.

 

(۶۰) حیات یحیی، یاد شده، ج۱، ص۲۵۳.

 

(۶۱) همانجا، ج۲، ص۲۲۱.

 

(۶۲) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۴۹.

 

(۶۳) همانجا، ص۵۰.

 

(۶۴) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۳۱.

 

(۶۵) گزارش ایران، یاد شده، ص۲۴۳.

 

(۶۶) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۴۸.

 

(۶۷) انقلاب مشروطیت...، رضوانی، یاد شده، ص۷۹.

 

(۶۸) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۳۷۶.

 

(۶۹) انقلاب مشروطیت...، یاد شده، ص۸۵.

 

(۷۰) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۵۳.

 

(۷۱) انقلاب مشروطیت...، یاد شده، ص۸۶.

 

(۷۲) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۵۴.

 

(۷۳) همانجا، ص۱۰۷.

 

(۷۴) همانجا، ص۸۷.

 

(۷۵) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۲۹۶.

 

(۷۶) حیات یحیی، یاد شده، ج۲، ص۲۲.

 

(۷۷) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۲۹۷.

 

(۷۸) همانجا.

 

(۷۹) همانجا، ص۲۹۸.

 

(۸۰) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۷۶.

 

(۸۱) همانجا، ص۷۳.

 

(۸۲) حیات یحیی، ج۲، ص۱۶.

 

(۸۳) همانجا. (۸۴) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۶۸.

 

(۸۵) همانجا، ص۷۲. (۸۶) همانجا، ص۷۶.

 

(۸۷) محمد صادق فخرالاسلام، بیان الحق و الصدق المطلق، تهران ۱۳۲۴ ق، ص۶۲۸.

 

(۸۸) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۱۱۲.

 

(۸۹) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۷۱.

 

(۹۰) همانجا، ص۸۸.

 

(۹۱) همانجا.

 

(۹۲) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۳۲۷.

 

(۹۳) همانجا، ص۳۷۸.

 

(۹۴) همانجا، ص۳۸۱.

 

(۹۵) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۴۷.

 

(۹۶) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۷۶.

 

(۹۷) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۱۲۷.

 

(۹۸) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۱۶۹.

 

(۹۹) همانجا، ص۲۶۱.

 

(۱۰۰) همانجا.

 

(۱۰۱) همانجا.

 

(۱۰۲) همانجا، ص۲۹۱.

 

(۱۰۳) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۲۸۶.

 

(۱۰۴) همانجا، ص۱۷۳.

 

(۱۰۵) همانجا، ص۱۷۳.

 

(۱۰۶) همانجا، ص۹۲.

 

(۱۰۷) حیات یحیی، یاد شده، ج۲، ص۲۲۰.

 

(۱۰۸) گزارش ایران، یاد شده، ص۱۸۵.

 

(۱۰۹) حیات یحیی، یاد شده، ج۲، ص۳۵.

 

(۱۱۰) همانجا.

 

(۱۱۱) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۱۶۸.

 

(۱۱۲) انجمنهای سرّی...، یاد شده، ص۷۶.

 

(۱۱۳) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۴۵۱.

 

(۱۱۴) همانجا، ص۴۶۵.

 

(۱۱۵) همانجا، ص۴۶۸.

 

(۱۱۶) همانجا، ص۴۶۹.

 

(۱۱۷) همانجا، ص۴۷۶.

 

(۱۱۸) همانجا، ص۴۷۵.

 

(۱۱۹) همانجا، ص۴۷۷.

 

(۱۲۰) همانجا، ص۴۷۶.

 

(۱۲۱) همانجا، ص۴۷۲.

 

(۱۲۲) همانجا، ص۴۷۹.

 

(۱۲۳) حیات یحیی، یاد شده، ج۲، ص۱۳۱.

 

(۱۲۴) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۴۸۲.

 

(۱۲۵) همانجا، ص۴۸۳.

 

(۱۲۶) همانجا، ص۴۸۸.

 

(۱۲۷) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۱۸۵.

 

(۱۲۸) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۴۷۸.

 

(۱۲۹) همانجا، ص۵۴۵.

 

(۱۳۰) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۱۵۸.

 

(۱۳۱) همانجا، ص۱۶۰.

 

(۱۳۲) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۵۶۸.

 

(۱۳۳) همانجا، ص۳۷۶.

 

(۱۳۴) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۴۷۷.

 

(۱۳۵) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۴۳۱.

 

(۱۳۶) همانجا، ص۴۱۶.

 

(۱۳۷) همانجا، ص۴۳۰.

 

(۱۳۸) همانجا، ص۳۷۵.

 

(۱۳۹) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۱۶۶.

 

(۱۴۰) همانجا، ص۳۶۹.

 

(۱۴۱) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۱۹۵.

 

(۱۴۲) همانجا، ص۲۷۳.

 

(۱۴۳) یحیی آرین‏پور، از صبا تا نیما، ج۲، ص۲۴.

 

(۱۴۴) گزارش ایران، یاد شده، ص۱۸۶.

 

(۱۴۵) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۲۶۵.

 

(۱۴۶) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۱۴۸.

 

(۱۴۷) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۵۱۹.

 

(۱۴۸) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۴۱۲.

 

(۱۴۹) همانجا، ص۲۲۷.

 

(۱۵۰) شیخ هاشم کاظمینی، شرف ایران و افتخار ایرانیان، تهران ۱۳۲۱.

 

(۱۵۱) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۲۵۶.

 

(۱۵۲) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۳۳۲.